ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سایِ اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید۱
گوش کن! صدایی می آید! می شنوی؟ سواری نزدیک می شود،لحظه به لحظه نزدیک تر، نمی دانی چرا، ولی قلب تو هم لحظه به لحظه تند تر می تپد،و صبر و تحملت هم لحظه به لحظه کمتر می شود.
|
ای منتظر غمگین مباش،قدری تحمل بیشتر |
گردی بپا شد در افق،گویی سواری می رسد۱ |
صدا آشناست،سوار هم آشناست، سالیان سال او با تو بوده و سالیان سال تو در انتظارش...می آید تا بگویی آنچه را سالیان سال در دل نگه داشته ای،می آید تا شاید دردها و رنج هایی را بگویی که در فراقش تحمل کرده ای،اما...اما کدامین درد و رنج؟ از شور رسیدنش دردی به یاد نداری که با او درد دل کنی...
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم |
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی۲ |
ایستادن بی معناست،می آید،حتماً می آید و بی شک از کوچه تو هم خواهد گذشت،اما اکر بیاید و تو آماده نباشی چه خواهد گفت؟ منتظر تنها به انتظار نمی نشیند، میهمان عزیز است و میهمانی باید که شایسته او باشد...
همیشه منتظرت هستم
بی آنکه در رکود نشستن باشم
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم
همیشه در مقابله۳
پس بلند شو،بلند شو تا خودت را آماده کنی. خانه دلت را تمیز کن، گل های بهشتی وجودت را آب بده،خارهای گناه و نافرمانی را دور بریز و فضای خانه ات را با عطر مهر و دوستی معطر کن و مراقب باش،مراقب باش که اندکی غفلت نکنی، نکند گوشه ای را از یاد برده باشی؟ لحظه به لحظه سرک بکش و آماده تر شو که میهمانت عزیز است و نکته بین!
|
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر |
باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر |
|
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست |
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر۴ |
۱-نمی دونم از کیه،می تونید از احمد بلوکی بپرسید!
۲-سعدی
۳-طاهره صفارزاده
۴-حافظ

هر کسیو تو این دانشکده ببینی و از احوالات دکتر جاهد مطلق ازش بپرسی،میگه خداس!(حالا منظورش چیه بماند
)
این بشر دومی نداره! اصلاْ هیچ بنی بشری پیدا نمی کنی خصوصیات این آقا رو یکجا داشته باشه، حرف که حرف خودشه،کار خودشم می کنه ،به هیچ صراط مستقیمی هم نیست! صحبتهاش هم که در حدّ تیم ملیه! تنها فعلی که میشناسه، «است» ، تنها برهانی هم که میشناسه :«بحران! خلفه»! هر جایی هم بتونه دخالت می کنه!وقتی می خواستیم همایش اجرا کنیم نظر می داد،نظراتی بسیار زیبا و غیر قابل اجرا! ما که گوش نمی دادیم ،می گفتیم چشم اما کار خودمونا انجام می دادیم. حالا هم که دیگه آقا شده معاون آموزشی و .....دیگه خدا رو هم بنده نی!
خلاصه!ورودی های ۸۴ هم دارن میان به سلامتی!ما هم بعنوان شورای محترم! صنفی برنامه داشتیم براشون در حد تیم ملی،داشتیم جلسه معارفه بر گذار می کردیم با کلی برنامه(اجرای موسیقی، پذیرایی،مسابقه و یه سر کاری حسابی!). همگی داشتن کمک می کردن یه سری سوال خفن در بیاریم و بگیم این امتحان ورودیه! هر کی نتونه جواب بده باید بره اراک! خلاصه حال خلق الله رو بگیریم ، اما مگه این جاهد می ذاره؟ حالا معاون بازی و پدر بازیش گل کرده که می خوام بچه ها رو نصیحت کنم! بگم باید چکار کنن! اگه شما این برنامه ها رو اجرا کنین کار من لوس میشه!![]()
ای خدا! از جاهد نخورده بودیم که این هم خوردیم!
هر چی هم بهش می گیم آقا! ما درستش می کنیم، وقت هم میدیم تو نصیحتتا بکن! میگه «نه!همینکه من میگم. اجرای برنامه باید دست خودم باشه!» هر چی برنامه ریخته بودیم بر باد فنا رفت، تنها لطفی که کرد این بود که گفت قسمت پذیراییشا می تونیم بدیم شما! لطف دارن به خدا! انسان شرمنده میشه آدمای به این با گذشتی رو می بینه! حتی کیف CFSC رو هم حاضر نیست ما به بچه ها بدیم! میگه کیفا رو تحویل بدین آموزش،اونا بدن بچه ها! چرا؟ چون آقا معاون آموزشیه! می خواد ثابت کنه معاون آموزشیه! می خواد بگه حالا که من معاون آموزشیم آموزش خیلی فعال و موفقه!
یکی نیست بگه استاد!بجای اینکه کیف بدی، بعنوان معاون آموزشی دانشکده مهندسی کامپیوتر،یه کاری بکن سیستم کامپیوتری افتضاح آموزش رو درست کنن که این قدر ملت دردسر و بدبختی نکشن!
ای خدا!من دردمو به کی بگم؟
A group of students were asked to list what they thought were the
present Seven Wonders of the World. Though there was some
disagreement, the
following got the most votes:
1. Egypt's Great Pyramids
2. Taj Mahal
3. Grand Canyon
4. Panama Canal
5. Empire State Building
6. St. Peter's Basilica
7. China's Great Wall
While gathering the votes, the teacher noticed that one quiet
student hadn't turned in her paper yet. So she asked the girl if she
was having trouble with her list.
The girl replied, "Yes, a little. I couldn't quite make up my mind because
there were so many."
The teacher said, "Well, tell us what you have, and may be we can help."
The girl hesitated, then read, "I think the Seven Wonders of the World are:
1. to touch
2. to taste
3. to see
4. to hear
She hesitated a little, and then added
5. to feel
6. to laugh
7. and to love
The was pin drop silence in the class room after listening this. It is far
too easy for us to look at the exploits of man and refer to them as wonders
while we overlook what God has done for us. Those things we
overlook as simple and "ordinary" are truly wondrous.
it's true..isnt it?
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید.شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید.
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید :"موقع تکان دادن پیانوی بابام مونده زیر پایش"
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر افتاب سوخته باید بگویید:"از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براووجلوی مدرسه ی دخترانه به زمین خورده ایددر جواب باید بگویید:"با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت ان را چنین بیان کنید:"دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناحن شما شکسته باید بگویید:"به سیم گیتارم گیر گیر کرده"
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد :"چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید:"که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید:"الکی می گویند زانتیا ایربگ داره
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیديد.
![]()


«در پيشانی هيچ آبی ننوشته است که آدم تشنه ای بايد مرا بياشامد و تاکنون ديده نشده است که رودخانه ای مسير خود را برای تشنه ای که در بيابان از شدت تشنگی می سوزد تغيير دهد.»
علامه محمد تقی جعفری
خوشبختی احساسی است که پس از تحمل فشاری طاقت فرسا و دویدنی ناامیدانه هنگام نشستن سر خلا به انسان دست می دهد؛ پیش از آن که بفهمی آب قطع شده است!
این اولین مطلبیه که دارم تو این وبلاگ می نویسم.البته قبلاْ وبلاگ داشتم،اما بعد از یه مدتی ولشون کردم.
می دونید،هر کسی به یه دلیلی وبلاگ می زنه،یکی دوست داره بنویسه تا مردم بخونن،بعدشم بگن WOW!چه افکار زیبایی!درست مثل اون آدمایی که با لباس پوشیدن عجیب و غریبشون دنبال کسی می گردن که حتی نیم نگاهی هم شده بهشون بندازن.یکی دوست داره بنویسه تا مردم بخونن،بعدشم در مورد اون حرفا فکر کنن و برای بقیه هم تعریف کنن!اون وقت همه جا در مورد اون یارو صحبت کنن و احسنت و آفرین نثارشون کنن،درست مثل تفکر سیاستمدارای ما! نمی دونم،شاید گروه دیگه ای هم پیدا بشه،اما من برای این ها نیومدم،من این وبلاگو زدم،چون حوصلم سر رفته بود و هیچ کار دیگه ای به ذهنم نرسید! مدتی در فکر این کار بودم،اما هنوز حال و حولشو پیدا نکرده بودم،برامم مهم نیست که خیلی ها! چیزایی رو که می نویسم می خونن یا نه،برام مهمه که حرف دلمو یه جایی بنویسم،حرفایی که شاید نمی تونم به کسی بگم،حتی بهترین دوستام. حالا اگه کمکم کنید خوشحال می شم،اگه نظراتونا بهم بگین،اگه جواب سوالاما بدین و اگه راهنماییم کنین،امیدوارم این وبلاگ رو نه من فراموش کنم نه شما![]()