منت شریفی راست عزوجل! که وجناتش همچو عاقلان است و سخنانش مزید آداب! هر واحدی که پاس میشود مسبب فرح است و چون نمیشود مفرح عام! پس در هر اخذی دو نیکی مستتر و بر هر نیکی تشکری واجب
|
از دست و زبان که بر آید |
کز نمره پاسش خبر آرد |
در خبر است از سرور رایانات، اکبر استادان خواجه محمدرضا جاهدمطلق
|
عظیمٌ کبیرٌ جسیمٌ قوی |
مدارٌ خداٌ عزیزٌ قاطی |
|
چه غم اجزای IC را که دارد چون تو پشتیبان |
چه بیم از موج،خازن را،که باشد نوح کشتیبان |
بندگان را به وقت اخذ نمرات مدار بر درگاه وی همی بینند که بر تضرع و زاری وی را بخوانند و بر او درود و سلام همی فرستند که خداوندگارا! گوشه چشمی داشته باش بر این جویندگان حقیر، که تو راست شایستگی این کسوت در این برزخ ظلمانی! پس چون جویندگان وی را بخوانند و وی اهتراز جوید، پس بار دیگر بر او التماس همی کنند که استادا! جز تو را به امید کسی ندارم! باز روی بگرداند! بر زاریش همی بخواند و بر مشروطیتش قسم یاد نماید، پس این بار بر وی نظری فکند و از نام او پرسد و چون نامش بداند گوید که برو! مرد را حرف یکی است!
و این گونه بود که جویندگان را عظمت کبریایی وی فرا گرفت و بر بزرگیش ایمان بیاوردند و بدانستند که شیر علم و صنعت را راه آمدن در کار نباشد.
پس ای پسر! در کار آموختن بکوش که نه تو را جز این چاره ای باشد و نه وی را پاچه ای که امکان خاراندنش فراهم گردد!

|
|
عرض شود که.....بنا به تقاضای مکرر دوستان بالاخص مسعود خان گل، مدیریت وبلاگ! تصمیم بر نصب تصویری از کفش اینجانب بر سر در این مکان مقدس گرفت!
این لنگه کفش که میبینید جریانها دارد! آقا جلوی تخته این کفش مقداری باز شده بود و چند روزی دوستان اصرار بر این داشتند که ما سری به کفاشی دانشگاه بزنیم و ما هم بنا بر آثار و علائم آن بیماری مرموز! و صعب العلاج! پشت گوش مینداختیم. تا اینکه گفتن داریم میریم کوه! بنده هم صبح روز حرکت پا شدم رفتم کفاشی، که دیدم بله! امروز کفاش گرامی اون مریضیو گرفته و نیومده!
این بود که با همون کفشا راه افتادم طرف کوه و پیوسته به صعود مشغول گشتندمی! هی کفشه باز شد،هی ما تو رومون نیوردیم، هی اون باز شد،هی ما تو رومون نیوردیم، تا اینکه در راه بازگشت ازقله جوراب مبارک از لنگه کفش زد بیرون و تخته کاملاً جدا شد! حالا خودتون حدس بزنین چه راهی طی کردم بنده! یه جا من میموندم کفش میرفت،یه جا من میرفتم کفش میموند،یه جا من و کفش میرفتیم، تخته کفش میموند!
خلاصه کنم! کفش خوبی بود که تا خونه رسوندمون! خدایش بیامرزاد!
برنامه قشنگی داشتیم.ساعت ۵ از دربند راه افتادیم،تا ۶ که افطار بود بالا رفتیم و بعد از نیم ساعت استراحت به سمت شیر پلا راه افتادیم،صعود شبانه! تقریباْ ده و نیم رسیدیم پناهگاه.و صبح به سمت تهران به سقوط پرداختیم! کوهنوردی خیلی چیزا بهت یاد می ده، یاد میده که اگه میخوای موفق باشی باید خودتا با گروه هماهنگ کنی، باید همکاری کنی، باید بدونی که برای رسیدن به قله «من» دیگه معنی نداره، اونجا فقط «ما» معنی پیدا میکنه،یادت میده که اگه میخوای به قله برسی، باید فقط و فقط به قله فکر کنی، به جایی که میخوای بهش برسی، یادت باشه! بخوای بمونی و به خستگیت فکر کنی، و به راهی که جلوی پاته، مطمئن باش میمونی...
صعود خوبی بود، خاطراتی داشت در اوج زیبایی و خاطراتی که میدونم تا زندهام تلخیشا حس میکنم. زندگی همینه دیگه! باید عادت کرد...

اینه که بخاطر اینکه مسئلهای پیش نیاد مجبوری یه کم قضیه رو سفت بگیری. از همین اول یه جوری بری جلو که اوضاع از دستت خارج نشه. تا مطمئن باشی مشکلی پیش نمیاد، تا مطمئن باشی تا آخر اردو به همه خوش میگذره. اون وقت میان و رسماْ بهت می گن جو گیر! والا به خدا مسئولیت ۷۰ نفر غیر استرس چیزی نداره که جو آدما بگیره! و کِسایی جو گیر بودنتا تایید کنن که شاید اصلاْ انتظارشا از اونا نداشته باشی.
ای آقا! مهم اینه که الحمدلله اردو به خیر و خوبی و خوشی برگزار شد. این جور هم که بوش میاد بچهها راضی بودن،بهشون خوش گذشته بوده، حالا هر کی هر چی گفت....
ما اگر دوست به ناحق سخنی گفت،نگیریم بر او
ور به حق گفت ، جدل با سخن حق نکنیم
از حق نگذریم بچهها جداْ کمک کردن،همگی از دم...اگه نبودن اردو مطمئناْ اینجوری نبود، علی،فربد، پیمان،سبحان،دکتر فرهاد،المیرا،روشنک،مسعود،خلاصه همگی دیگه! نمی دونم چی بگم، باید یه جوری مراتب تشکر و امتنان خودمو ازشون به عمل بیارم! بچهها متشکریم!
بنده مسئولیت دارم،اما اینا بیشتر از بنده احساس مسئولیت می کنن! روشنک که دیگه خیلی لطف کرد، حالش اصلاْ خوب نبود، خیلی هم خسته بود، اما خیلی کمک کرد، کوتاه نیومد.
خلاصه کلوم اینه که آقا! دست همگی درد نکنه، ما که کاری از دستمون بر نمیاد،اجرتون با آقا شریفی!
گویند در نسخ خطی آمده است که حکیمی دست بر دعا برداشت و استمرار بر زاری همی نمود که خداوندا! مرا دریاب که سخت محتاج توام! و داد همی بر آورد که هیچ نخواهم جز رضایت تو. پس بر من رحم فرو فرست که جز تو کسی را در این عظیم خطه به یاری ندانم.
پس باریتعالی فرشته ای بر وی نازل فرمود که ای بنده من،بدان که رستگار نخواهی گشت الا به رنج بسیار.
پس باز سجود بسیار نمود که ای مراد من! سخت ترین کارها بر من بگو تا به جد و جهد بر آن بکوشم.
پس بر او نازل گشت که سختترین کارها سه کارند:
۱-کسب روزی به حلالیت تمام
۲-عدالت در میان خلق به کمال
۳-آپدیت کردن وبلاگ با گذشت زمان!

آنکه میخواهد روزی پروازکردن بیاموزد
نخست میباید
ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن بیاموزد
«پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند»
نیچه