تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
فقط دو جمله!
چقدر دوست داشتم کسی آدرس وبلاگما ندونه! اون وقت چقدر حرف داشتم که بزنم....
(و چقدر بده که آدم برای زدن حرفاش، دنبال جایی باشه که هیچکس اونجا نیست!)
|+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 15:22  توسط فرزاد  | 

اندر احوالات استادان(1)

منت شریفی راست عزوجل! که وجناتش همچو عاقلان است و سخنانش مزید آداب! هر واحدی که پاس می‌شود مسبب فرح است و چون نمی‌شود مفرح عام! پس در هر اخذی دو نیکی مستتر و بر هر نیکی تشکری واجب

از دست  و زبان  که  بر آید

کز  نمره  پاسش  خبر  آرد

در خبر است از سرور رایانات، اکبر استادان خواجه محمدرضا جاهدمطلق

عظیمٌ  کبیرٌ  جسیمٌ  قوی

مدارٌ  خداٌ  عزیزٌ  قاطی

 

چه غم اجزای IC را که دارد چون تو پشتیبان

چه بیم از موج،خازن را،که باشد نوح کشتیبان

 

بندگان را به وقت اخذ نمرات مدار بر درگاه وی همی بینند که بر تضرع و زاری وی را بخوانند و بر او درود و سلام همی فرستند که خداوندگارا! گوشه چشمی داشته باش بر این جویندگان حقیر، که تو راست شایستگی این کسوت در این برزخ ظلمانی! پس چون جویندگان وی را بخوانند و وی اهتراز جوید، پس بار دیگر بر او التماس همی کنند که استادا! جز تو را به امید کسی ندارم! باز روی بگرداند! بر زاریش همی بخواند و بر مشروطیتش قسم یاد نماید، پس این بار بر وی نظری فکند و از نام او پرسد و چون نامش بداند گوید که برو! مرد را حرف یکی است!

و این گونه بود که جویندگان را عظمت کبریایی وی فرا گرفت و بر بزرگیش ایمان بیاوردند و بدانستند که شیر علم و صنعت را راه  آمدن در کار نباشد.

پس ای پسر! در کار آموختن بکوش که نه تو را جز این چاره ای باشد و نه وی را پاچه ای که امکان  خاراندنش فراهم گردد!  

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:1  توسط فرزاد  | 

بدون شرح!

پیش به سوی مهرروزی!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:48  توسط فرزاد  | 

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت ---- قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر می کنند
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشگفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعوان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلکبا دل خونین لب خندان بیاور همچو جامتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویگوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخوردر حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنیدبر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروشسخت می​گردد جهان بر مردمان سختکوشزهره در رقص آمد و بربط زنان می​گفت نوشنی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروشگوش نامحرم نباشد جای پیغام سروشگفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوشزان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوشیا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که  رندی های  حافظ فهم کرد
 
آصف  صاحب   قران  جرم  بخش عیب  پوش
 
روز حافظ گرامی باد
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:35  توسط فرزاد  | 

اندر احوالات کفش بنده!

عرض شود که.....بنا به تقاضای مکرر دوستان بالاخص مسعود خان گل، مدیریت وبلاگ! تصمیم بر نصب تصویری از کفش اینجانب بر سر در این مکان مقدس گرفت!

 

عمق فاجعه رو حدس بزنید!

 

این لنگه کفش که می‌بینید جریانها دارد! آقا جلوی تخته این کفش مقداری باز شده بود و چند روزی دوستان اصرار بر این داشتند که ما سری به کفاشی دانشگاه بزنیم و ما هم بنا بر آثار و علائم آن بیماری مرموز! و صعب العلاج! پشت گوش مینداختیم. تا اینکه گفتن داریم میریم کوه! بنده هم صبح روز حرکت پا شدم رفتم کفاشی، که دیدم بله! امروز کفاش گرامی اون مریضیو گرفته و نیومده!

این بود که با همون کفشا راه افتادم طرف کوه و پیوسته به صعود مشغول گشتندمی! هی کفشه باز شد،هی ما تو رومون نیوردیم، هی اون باز شد،هی ما تو رومون نیوردیم، تا اینکه در راه بازگشت ازقله جوراب مبارک از لنگه کفش زد بیرون و تخته کاملاً جدا شد! حالا خودتون حدس بزنین چه راهی طی کردم بنده! یه جا من می‌موندم کفش می‌رفت،یه جا من می‌رفتم کفش می‌موند،یه جا من و کفش می‌رفتیم، تخته کفش می‌موند!

خلاصه کنم! کفش خوبی بود که تا خونه رسوندمون! خدایش بیامرزاد!

|+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 21:45  توسط فرزاد  | 

شیر پلا ،شیر پلا! ما داریم می آییم!
آقا عجب جاییه این کوه! بد خفنه! با اجازتون این هفته یه سری زدیم به ارتفاعات استراتژیک شیرپلا! بالواقع کوهنوردی اثرات عمیقی بر انسان می‌ذاره، برای مثال از ران به پایین بنده هنوز که هنوزه  No response to paging می‌ده!

برنامه قشنگی داشتیم.ساعت ۵ از دربند راه افتادیم،تا ۶ که افطار بود بالا رفتیم و بعد از نیم ساعت استراحت به سمت شیر پلا راه افتادیم،صعود شبانه! تقریباْ ده و نیم رسیدیم پناهگاه.و صبح به سمت تهران به سقوط پرداختیم! کوهنوردی خیلی چیزا بهت یاد می ده، یاد می‌ده که اگه می‌خوای موفق باشی باید خودتا با گروه هماهنگ کنی، باید همکاری کنی، باید بدونی که برای رسیدن به قله «من» دیگه معنی نداره، اونجا فقط «ما» معنی پیدا می‌کنه،یادت می‌ده که اگه میخوای به قله برسی، باید فقط و فقط به قله فکر کنی، به جایی که می‌خوای بهش برسی، یادت باشه! بخوای بمونی و به خستگیت فکر کنی، و به راهی که جلوی پاته، مطمئن باش می‌مونی...

صعود خوبی بود، خاطراتی داشت در اوج زیبایی و خاطراتی که می‌دونم تا زنده‌ام تلخیشا حس می‌کنم. زندگی همینه دیگه! باید عادت کرد...

|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:18  توسط فرزاد  | 

مسابقه!
اگه گفتین این آقا کیه؟(چه مسابقه خفنی!)

دوستش دارم.....

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 16:9  توسط فرزاد  | 

اولین اردوی ما!
اولین اردوی امسال به خیر و خوشی برگزار شد.خیلی خوب بود،خیلی هم سخت. کلاْ وقتی مسئولیت داشته باشی اوضاع یه کم بد می‌شه. اینکه استاد همراه دودرت کنه و نیاد خیلی بده، اونم وقتی که ۷۰ نفر باهات باشن که ۴۰ نفرشون هنوز یه هفته هم نیست که اومدن دانشگاه، حتی اسمشونم نمی‌دونی. اون وقت اگه از دماغ یکی خون بیاد هر کدوم صد تا ننه بابا پیدا می کنن، اصلاْ اگه برنامه خوب بشه هیشکی نیست بهت بگه بابا دست مریزاد،ایول،خسته نباشی، خدا قوت،اما اگه خدای نکرده مشکلی پیش بیاد که هیچی،یه کوچولو هم اگه راحت نباشن، ابروها میفته بالا که پس چه گهی می‌خورین!(شرمنده بی ادبی بود،خیلی دلم پره).

اینه که بخاطر اینکه مسئله‌ای پیش نیاد مجبوری یه کم قضیه رو سفت بگیری. از همین اول یه جوری بری جلو که اوضاع از دستت خارج نشه. تا مطمئن باشی مشکلی پیش نمیاد، تا مطمئن باشی تا آخر اردو به همه خوش می‌گذره. اون وقت میان و رسماْ بهت می گن جو گیر! والا به خدا مسئولیت ۷۰ نفر غیر استرس چیزی نداره که جو آدما بگیره! و کِسایی جو گیر بودنتا تایید کنن که شاید اصلاْ انتظارشا از اونا نداشته باشی.

ای آقا! مهم اینه که الحمدلله اردو به خیر و خوبی و خوشی برگزار شد. این جور هم که بوش میاد بچه‌ها راضی بودن،بهشون خوش گذشته بوده، حالا هر کی هر چی گفت....

ما اگر دوست به ناحق سخنی گفت،نگیریم بر او

ور  به حق  گفت  ،  جدل   با  سخن حق  نکنیم

از حق نگذریم بچه‌ها جداْ کمک کردن،همگی از دم...اگه نبودن اردو مطمئناْ اینجوری نبود، علی،فربد، پیمان،سبحان،دکتر فرهاد،المیرا،روشنک،مسعود،خلاصه همگی دیگه! نمی دونم چی بگم، باید یه جوری مراتب تشکر و امتنان خودمو ازشون به عمل بیارم! بچه‌ها متشکریم!

بنده مسئولیت دارم،اما اینا بیشتر از بنده احساس مسئولیت می کنن! روشنک که دیگه خیلی لطف کرد، حالش اصلاْ خوب نبود، خیلی هم خسته بود، اما خیلی کمک کرد، کوتاه نیومد.

خلاصه کلوم اینه که آقا! دست همگی درد نکنه، ما که کاری از دستمون بر نمیاد،اجرتون با آقا شریفی!

|+| نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:33  توسط فرزاد  | 

سخت ترین اعمال

گویند در نسخ خطی آمده است که حکیمی دست بر دعا برداشت و استمرار بر زاری همی نمود که خداوندا! مرا دریاب که سخت محتاج توام! و داد همی بر آورد که هیچ نخواهم جز رضایت تو. پس بر من رحم فرو فرست که جز تو کسی را در این عظیم خطه به یاری ندانم.

پس باریتعالی فرشته ای بر وی نازل فرمود که ای بنده من،بدان که رستگار نخواهی گشت الا به رنج بسیار.

پس باز سجود بسیار نمود که ای مراد من! سخت ترین کارها بر من بگو تا به جد و جهد بر آن بکوشم.

پس بر او نازل گشت که سخت‌‌ترین کارها سه کارند:

        ۱-کسب روزی به حلالیت تمام

        ۲-عدالت در میان خلق به کمال

        ۳-آپدیت کردن وبلاگ با گذشت زمان!

|+| نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 9:53  توسط فرزاد  | 

عکسی از رژه ارتش و سپاه در برابر احمدی نژاد

به ریش کی می خندن من نمی دونم!

|+| نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:38  توسط فرزاد  | 

پرواز

آنکه می‌خواهد روزی  پروازکردن بیاموزد

نخست می‌با‌ید

ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن بیاموزد

«پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند»

 نیچه                                 

|+| نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 11:44  توسط فرزاد  |