تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
باز هم سیاسی!

خداییش اگه احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور نشده بود من با چی آپدیت می‌کردم؟

یک روز ژاک شیراک و جرج بوش و احمدی نژاد رفتند پیش خدا.
جرج بوش از خدا پرسید: خدایا! تا دو سال دیگر در کشور من چه اتفاقی می افتد؟ خدا گفت: تا دو سال دیگر چند طوفان دیگر در کشورت می آید، خانه های مردم را سیل از بین می برد، وضع اقتصادی خراب می شود، مردم از صبح تا شب به تو بد و بیراه می گویند، و احتمالا دیگر به تو رای نمی دهند. بوش با شنیدن این حرف افتاد روی زانوهایش و زار زار گریه کرد.
ژاک شیراک از خدا پرسید: خدایا! تا دو سال دیگر در کشور من چه اتفاقی می افتد؟ خدا گفت: تا دو سال دیگر تمام شهرهای کشور تو دائما شورش خواهد بود، مردم ماشین ها را آتش می زنند، تعدادی از مردم و پلیس کشته می شوند، وزیر کشور و نخست وزیرت استعفا می دهند و مردم دچار فقر و بیکاری می شوند. شیراک با شنیدن این حرف افتاد روی زانوهایش و زار زار گریه کرد.
احمدی نژاد از خدا پرسید: خدایا! تا دو سال دیگر در کشور من چه اتفاقی می افتد؟ با شنیدن این حرف خدا افتاد روی زانوهایش و زار زار گریه کرد!


منبع: سایت Roozonlie مورخ پنجشنبه ۱۹/۸/۱۳۸۴ به قلم سید ابراهیم نبوی

|+| نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 12:42  توسط فرزاد  | 

مجلس،دولت،مهرورزی و...

این چند هفته آپدیتهای وبلاگ غیر سیاسی بود و این امر متاسفانه با اصول وبلاگ کاملاْ در تضاد است، بر این اساس مدیریت وبلاگ تصمیم بر نشر قسمتهایی از سخنان جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد رئیس جمهور محترم ایران در مجلس شورای کاملاْ اسلامی گرفت.
در ابتدای این جلسه، رئیس‌جمهور در بدو ورود مبهوت طرح‌های علمی و سطح بالای بحث‌های صحن علنی مجلس گردید و از اینکه اینچنین نمایندگان در تلاش و تکاپو و شیفته خدمتند از آنان تشکر نمود. در ادامه این جلسه ایشان با مشاهده شیوه‌های نوین مدیریت جلسات مجلس توسط جناب آقای دکتر حداد‌عادل خطاب به نمایدگان فرمودند:
«بابا من فکر کردم فقط شما دارید ریپ می‌زنید!»

نمایندگان بحت زده گشته اند!

 «این یارو که از شماها هم اسکل‌تره!»

احمدی نژاد وحداد

رئیس‌جمهور در ادامه این نکته را متذکر شد که معتقد است دولت و مجلس می‌بایست به مهرورزی‌های خود ادامه دهند و بر این اساس وزیرانش را از میان افرادی انتخاب نموده است که تا بحال از سر مهر زیاد به بندگان خدا جای خود را در سطوح مدیریتی، چه عالی و چه غیر عالی خالی و به دیگران تحویل نموده‌اند، لذا عدم مشاهده آنان را در هرگونه مقام اجرایی و مدیریتی نه به حساب عدم سابقه آنان که به پای مهربانی آنان گذاشت و بر این اساس از نمایندگان خواست مهرورزی خود به دولت مردمی را با انتخاب مهرورزانانه خود نشان دهند تا مشتی محکم بر دهان امپریالیسم آمریکا زده و گامی به سوی نابودی اسرائیل برداشته باشند.
تا زمان ارسال این خبر بر روی تلکس خبری محرمانه خبرنگار وبلاگ از میزان مهرورزی مجلس به دولت خبری ارسال ننموده است،خبرهای تکمیلی متعاقباْ اعلام خواهد شد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 23:20  توسط فرزاد  | 

عشقولانه!(قسمت دوم)

و چنین رفت سخن در نظر اهل کرم کان بت فرزانه و دردانه ندانست چه مردانه ببازند دل و بی‌ می و مطرب چه بسا سهل توان باخت همه هوش و حواس و دل و دین را. پس آن لحظه که آن مفلک بیچاره بپرسید که ای گوهر تکدانه کجایی که بیایم به هوایت، نکند باز کنی ظلم و جفایی؟ سخت بخندید و بگفت از سر خوشحالی و شادی که ورا نام شکار است و مرا نام تفنگ است و خداوند ز روز ازلش نیک بدانست که روزی مرا نیز کجا باید داد!
پس بگفت آن بت شیرین و نبات شکرین آن همه الفاظ و ندانست که آن ناز و تنعم ببرد فکر و کند مست جوانان و شوند از پی معشوق روان تا که بیایند سوی مکتب و پرسند که ای اهل وطن کیست که داند که کجایست ره منزل لیلی که مرا آدرس خود داده و فرموده بیایم که بگویم که مرا نام نویسید و گذارید که آیم بر او تا که شوم چاکر و قربان و فدایش.
پسرک با همهء رنج و ملامت سفر آغاز نمود و پی معشوقه خود راه بیفتاد بدین فکر که بی شاهد و شمع و زن و منزل نبود زندگی و نیک بدانست که بی یار حرامست هر آنکس که بنوشد می و بی ساغر و بی باده نباشد اثری از خوشی و مهر و صفایی. پس بپرسید هر جا که رسید آن پسرک که کجایست گذر صنعت و علم و به کدامین محل امروز توان نام نویسی و مرا آدرس سر راست دهیدم که نباشد اندکی صبر که بی یار مرا کار به بیچارگی و درد و بلا افتد و باید که روم زود به کویش.
هر کسی تا که شنید از پسرک داد همی داد که ای مفلس بیچاره رحمی بنما بر خود و امروز نرو بر گذر صنعت و علم که آن کس که رود از پی آنجا ندانند که آخر به کجایست و رود کوه و شود کور و پرد عقل و تو را نیز همانست به اتمام و به انجام.ولیکن پی دلدار برفت او و ندا داد که ای اهل خدا این منم آن مرد میادین که هر آن کس که ورا نام شنید از اثر لرزه ندانست چگونه رود از راه به در، آمده ام از پی تحصیل و بباید به چنین روز قسم یاد نمایم که کنم روی همه دشمن و نامرد کم و خط و نشان یاد بدار ای همهء اهل جفا تا که ببینی عاقبت از من بی ترس و هوا را.
پس چو از در به در آمد نگاهی به سرا پای چو پارکش بنمود تا که بداند به کدامین ره و منزل رود و نیک بدید از ره چپ ساختمانی به همه زشتی و بی حالتی و مفلسی و پای نهاد آن طرف و گفت که این است همانجا که مرا روز ازل نام نوشتند و همان مقصد و مقصود همینست و بپرسید از آن اهل کرم نام خرابات و بدانست که رایانه بدانجا شود آماده و هر کس که بیاید به حرم، نیک شود دکتر و استاد و رود از پی کار و نباید که دگر فکر نمود از پی آینده و او راست سرانجام و همه دنیی و دین را.
پس آنگاه بپرسید ره نام نویسی و بدانست که نامش همه گویند قدسی و بدانند به کوچک ورا بهمن و او راست توانایی و قدرت که دهد واحد و گیرد پس از آن ،پس برفت آن پسرک از پی استاد و .....

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:38  توسط فرزاد  | 

عشقولانه!(قسمت اول)

بود در بلخ پسر بچه نازی، سر و پا ناز چو تازی، همه فن حریف و کاری که ندارد حذر از سختی و بیچارگی و مشکل و دارد طلب از دبیر و استاد و معلم بهترین نمره و کارنامه و فن را. پس بگفتند بر او، جمله دبیران ببو ای پسر از بهر ابو جمع نما جمله مخ و IQ و درس و سخن را که کند کسب به بازار و به هر دشت، به هر کوی و به هر دهر، هر آن جا که نهد پا همهء فخر و ثنا را.

پس از آنجا که بود جملهء آفاق پر از داد و کند بی کس و با کس هوس مشورت و شور و بپرسد که کدامست ره و منطق آدم به کدامین روش امروز دهد پند، تا توان کسب نمود آبرو و حیثیت و داد و مقامی، برفت آن پسرک از پی پیر و بگرفت قوت شیر و خر و قاطر که به هر نحو و به هر مشکل و بیچارگی و درد و الم جمع کند جملهء آرای بزرگان و بدانست هر آنکس که بخواهد نظر از اهل کرم نیست به جز نور سرانجام و جزایش.

پس به هر کس که بدانست که او راست به اندازهء سوزن خبر از علم و سخن زنگ زد و کسب نمود جمله آراء و نظر را. تا که یک روز برفت از پی استاد و دوات و قلم و مشق و سوادی گذر کرد بر او دخترکی، شاپرکی، عروسکی، خوشگل و زیبا و پری روی چو گلهای بهاری، خوش‌اندام و گل‌اندام چو باربی، بد اخلاق چو monkey و ببرد از پسرک جمله دل هوش و هوا را. او بدین فکر و نظر بود، که بایست کند باز سر حرف و سخن را. پس برفت از پی او بی‌سر و بی‌هوش و هواس و سر و سودا که نبود از پی ذهنش طلبی جز سخنی چند و نمی‌خواست دگر آبرو و حیثیت و عاقبت و دین و زمین را. رو کرد بر آن موی سیاهش، بر آن روی سپیدش، بر آن چشم خمارش که شود مست و خمارش که ببخشند بدان لحظهء مستی همه آفاق و سمرقند و بخارا و جهان را.

چون بدین نقطه رسید آن همه دلدادگی و عشق و صفا، در داد ندایی و بینداخت نگاهی و چنین کرد سخن باز که ای هدهد زیبا، که ای حوری و مینا، که ای شاهد و زیبا به کجایست تو را مسکن و کوی و به کدامین گذر و مبدا و مقصد گذری تا که کنم من به فدایت همهء جان و دل و دیده و دین را.

گفت آن دختر خندان، بدان خلق چو دیوان که منم ساکن آن جای که باشد محل وصل دو قطب همه عالم، همهء عالم و آدم، محل کسب همه آنچه توان کرد بدان هوش بشر، و پس از آن به همه صنعت و کارخانه رقم زد صور علم و یقین را. گر تو هم خواستی از من که شوم عشق تو و یار تو و همهء کار و سرانجام و خدایت، برسان زود امروز بدانجا همه اسناد و بپرس از گذر وصل دو الماس و دو گوهر، دو همراه و دو جوهر که همه عالم و آدم بدانند چه را گویم و خواهم که شوم راهنمایت. گذر صنعت و علم است ورا نام.

تو هم ار خواهی و پرسی که چه بودست نهایت پسرک را، بیا و کرمی چند بر این وبلاگ بیچاره کن و بنمای نظر هر دم و ساعت که کنم قسمت بعدی به همه سعی و خطا حاضر و آماده و آپدیت نمایم به همه سختی و بیچارگی و گویم به شما عاقبت عاشقی و درد و بلا را.

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:17  توسط فرزاد  | 

اندر احوالات سادگی دوستان!

اندر حکایات آورده‌اند که دیر زمانی بود که در میان یاران زمزمه ای بود که ما را با شما به تفرج خوش آید که همراهان طریقید و یاران شفیق، پس هر زمان که کسی از کسان قوم دم بر آورد که:«دوستان! امروز شما را چه شود که اینگونه نشسته‌اید؟» گفتند:«ما را هوس همراهی با شما در گرفته‌است و لاغیر، که هر تفرج را بی شما خوش نباشد‌ و این از سر زیبایی کلام و بالایی کلاستان است، و اگر همراهی نمائید ثوابی شما راست که در دنیا و آخرت با یاران صدیق محشورتان خواهند نمود. پس آنان نیز از سر صدق بر صدق گفتارشان ایمان بیاوردندی چنان که جبریل امین سخنی نازل فرموده است. و این چنین بود تا مدتی و  اهل طریقت را ذره ای شک در ایمان نیفتاد که شاید سخنی شنیده اند مشکوک!
و اینگونه بود تا پسین روز که ما را با دوستان ضیافتی افتاده بود از جهت افطار، پس چون یاران از صرف غذا فارغ گشتندی مست از سیری بسیار شدی و ناگهان پرده ها گشودندی و رازها آشکار نمودندی که اهل طریقت را بیدار نمودی از خوابی بس گران!
و اینگونه افتاد که ما را رئیسی است اندر دانشکده که اندر لاتی و چوپانی و زیبایی گفتار و متانت کلام! زبانزد است عام و خاص را! که چون صحبت بدین جا رسید یاران دم بر آوردندی که چه خوش باشد سفر و تفرج با ایشان که هر چه همراه عمله‌تر، خوشی همراهان اندر تفرج بیشتر! و اینگونه بود که یاری از یاران نکته‌ای استخراج نمود از میان این گهران که طریقت ما را نظرتان بر عملگی بوده است نه بر کلاس بالا، که اگر بر آن بود بر همراهیتان با ما خوش گذشتنی در کار نبود!
پس ما نیز بر صدقشان آفرین گفتی و از اینکه ما را اینچنین مورد لطف قرار دادی سجده شکری بجا آوردیم! باشد که دیگر بار اینچنین ملطوف نباشیم!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 11:37  توسط فرزاد  | 

امان از این گروه و اعضای گروه!

همیشه دوست داشتم اگه جایی مشکلی هم هست برش گردونم به شخص،اگه می‌بینم کاری درست انجام نمی‌شه بگم مشکل از کسیه که کار دستشه نه از همهء گروهی که اون شخص عضوشه.

یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه یه وقت یکی برگشت گفت: «آقا! یه نگاه بکن ببین این مملکت به فنا رفته، خدا بگم چیکار نکنه این آخوندا رو»،گفتم:«نمی‌خواد این جوری بگی، اونا خیلی مشکل دارن، ولی همشون که این طوری نیستن، همه اونهایی هم که بدبختیای مملکت پاشونه که آخوند نیستن، من و تو چه گلی به سرش زدیم؟»

یا اگه برگشتن همهء خرافه پرستیا و این مسخره بازیای این مردم بت پرستو گذاشتن پای اسلام و گفتن:«اسلامه که خرافه پرستی میاره»،جواب دادم:

اسلام   به   ذات   خود   ندارد  عیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست

 
اما این بار بالواقع عقیده پیدا کردم این مشکل هر چی ایرانیه که کار گروهی تو پاچش نمی‌ره، اصلاْ نمی‌تونیم برای یک بار هم که شده خودمونا با یه جمع هماهنگ کنیم تا یه کار به درد بخور انجام بدیم، آخرش هر کسی ساز خودشا می‌زنه، یه مثل هست که می‌گه یه ایرانی به اندازه ۳ تا آلمانی کار می‌کنه،اما سه تا ایرانی به اندازه یه آلمانی کار نمی‌کنن! و واقعاْ هم همینطوره، نمی‌دونم کی می‌شه که یه مقدار به فکر بیفتیم و دست از تک رویامون برداریم.
از امثالش همین شورای خودمون! فعالترین دوره‌ش زمان انتخابات بود! وقتی جلسه اولو گذاشتن من کیف کردم از انرژی سرشار این اعضای محترم! اما کم‌کم همه دودر شدن، هرکسی رفت سی خوش! آخه آقا! اگه می‌بینی نمی‌رسی،اگه فکر می‌کنی دودر می‌کنی،چرا یه دانشکده رو اسیر خودت می‌کنی؟ من که فکر می‌کنم اگه کسی کار دیگرونا دستش گرفت و کوتاهی کرد به حق الناس دست درازی کرده، چه فرقی می‌کنه؟ این هم خودش یه دزدیه، ملت چیزی نمی‌گن،وجدان خودمون کجا رفته؟
برای زندگی خودمونم که شده،برای اینکه فردا بتونیم برای مردم که نه، برای خودمون یه کاری انجام بدیم، که اگه رفتیم یه جایی کار کنیم و گفتن وایسو با این گروه  کار کن نمونیم، بیاین از الان یه مقدار تمرین کنیم، سختی بکشیم و خودمونا با کار گروهی وفق بدیم. ثواب داره به خدا!
|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 15:19  توسط فرزاد  | 

روایتی دیگر از یک نخست وزیر اعدام شده
Abbas Hoveida

نخست وزیر، سه دقیقه قبل درگذشت" روایت دیگری است از زندگی امیرعباس هویدا. بعد از انتشار کتاب بسیارخواندنی عباس میلانی که پرتو تازه ای بر زندگی هویدا انداخت،اکنون محمود تربتی سنجابی که ناشر اورا از "روزنامه نگاران قدیمی" معرفی می کند، روایتی دیگر از زندگی او بدست می دهد.

کتاب که توسط انتشارات عطائی ودر 256 صفحه و به قیمت 2500 تومان انتشار یافته، در 12 بخش از قول کسانی که در مراحل مختلف از نزدیک شاهد تحولات زندگی هویدا بوده‌اند و بصورت مصاحبه تنظیم شده است.
نام جذاب کتاب از لحظه‌ای سرنوشتی گرفته شده است. حسنعلی منصور بعد از ترور در بیمارستان فوت می‌کند و هویدا که بر بالین او حاضر است شماره تلفن ویژه شاه را می گیرد و به انگلیسی به او می‌گوید: اعلیحضرت، نخست وزیر سه دقیقه قبل در گذشت.

شاه او را احضار می‌کند. او فوری می‌رود. وقتی بر می‌گردد فرمان نخست وزیری را در جیب دارد. و سال‌ها بعد مرگ چنین سراغ هویدا می آید:
" آن گاه که آخرین نفس‌ها را می‌کشید، با صدایی که تشنج وحشت آمیزی از آن نمودار بود، با استغاثه از "کریمی" رئیس زندان قصر خواست که تیر خلاص را شلیک کند تا بیش از آنچه زجر کشیده، زجر نکشد."

اماخواندنی ترین بخش کتاب داستان عشق افلاطونی هویدا با همسرش لیلاست.


منبع: سایت Roozonline مورخ پنجشنبه ۵/۸/۱۳۸۴
|+| نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 10:20  توسط فرزاد  | 

سلامُ فیه حتی مطلع فجر

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشبست

یارب این تاثیر دولت در کدامین اختر است

    شب قدری دیگر هم آمد و رفت، و ما ماندیم و ما! گذشت، همانطور که دیگر شبهایمان گذشت،همان طور که دیگر شبهایمان خواهد گذشت! و ما ماندیم و ما! و به قول حضرت حافظ:« بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود»، و به قول آقای خمینی : «در دلم بود که آدم شوم اما نشدم!»

   این کاروان را ایستادنی در کار نیست، ما به چه امید ایستاده‌ایم؟ قدر امشب را ندانستیم،با فردا چه خواهیم کرد؟ فردا و فرداهایمان؟ و به یاد بیاوریم که دیروزهایمان روزی فردایمان بوده‌اند... و فراموش نکنیم که زندگی را همین دیروز و امروز و فرداها می‌سازند... و مطمئن باشیم که فردا نخستین پرسش از ما این است که با عمر خود چه کرده‌ای؟! و بدانیم که ظالمیم اگر قدر نعمت ندانسته باشیم...

   امشب به چه مشغولیم؟ این ماه به چه کاریم؟ واز این عمر چه خواهیم اندوخت؟ و ما نیز از شب قدر دلمان را به همان گریه سوزناکش بسنده خواهیم نمود؟ و به قرآن بر سر داشتنش؟ و اینکه در مساجد کتابی در دست گیریم و جوشن را از صغیر تا کبیر، پرسوز و گداز بخوانیم، و چو فردا شد...و به قول سهراب:«اهل عمل آنجا نبود»

   اگر نمی دانیم از چه رو بیداریم،اگر نمی دانیم از خدا که هیچ،از خود چه می خواهیم،لا اقل به استراحت برسیم که فردا را از دست ندهیم؛ و به خودمان قول بدهیم که هر شب قبل از خواب کمی به امروز فکر کنیم، و کمی به فردا، تا شاید هر شبش قدر باشد و هر روزش زیبا! آمین!

التماس دعا!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:23  توسط فرزاد  | 

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش!

درود!

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 23:7  توسط فرزاد  |