خیلی وقته آپ نکردم، خیلی وقته که میخوام چیزی بنویسم.اما نمیشه، دیر زمانیست که گاهی یادم از خودمم میره! یادمم رفته از اون زمانی که مینشستم و با خودم خلوت میکردم، یه سری به فرزاد میزدم و یه احوالی ازش میپرسیدم. چه اوقاتی بود! چه صفایی داشت!یه سوال و جوابایی اون وسط رد و بدل میشد که خیلی به درد بخور بود، یه حرفایی زده میشد که هیچ جای دیگهای نظیرش نبود، که میفهمیدی دنیا دست کیه، کی به کیه، کجای کاری، چیکار میخوای بکنی.آخه ناسلامتی واسه هر کی کلاس بزاری، واسه خودت که نمیتونی،واسه خودت همونی هستی که هستی، صافِ صاف، بدون بالا پایین،بی کم و کاست...
خلاصه آقا! این وبلاگم شده بهونهای واسه ما که از خودمون یادمون نره، که اگه به بهونه یه پست هم شده یه کم فکر کنیم،به حرفایی که داریم،به افکاری که داریم، به کارایی که کردیم،به آرزوهامون،به عزیزانمون،و...به خودمون.
دوستی میگفت آدما برای این مینویسن که میبینن دیگه پر شدن،که دیگه دارن لبریز میشن واینکه دیگه جایی ندارن که توی خودشون بریزن. هر کسی که به این نقطه رسید،حرفاشو میریزه بیرون، تو کتابا، تو مجلات،تو مقالات،همه جا! و یادگار میذارن برای دیگران، برای اینکه کسی بتونه بفهمدشون، برای اینکه کسی درکشون کنه، و شایدم مهم دیگران نباشن،بنویسن برای خودشون، برای اینکه احساس سبکی کنن، یا بتونن خودشونو رها کنن...
و چقدر خوبه که آدم همیشه یه حرفایی داشته باشه که بزنه،چقدر خوبه که به خودش ببینه دو تا کلوم حرف حساب بنویسه، ببینه که انقدر پره که یه دنیا حرف داره واسه نوشتن، ببینه که اگه چیزی مینویسه اونقدر ارزش داره که بقیه وقتشونو بزارن و بخونن. اون وقته که هر حرفی بزنه به دل همه میشینه، اون وقته که همه منتظر میشینن تا ببینن چی میخواد بگه و اینکه اگه یه روز دید که دیگه حرفی نداره، دست و پا نزنه، مواظب باشه، آخه حرف سنجیدش خوبه، پختش قشنگه، سازندش زیباست...
و حالا یه آرزو! دوست دارم همیشه پر پر باشم! دوست دارم همیشه حرفایی داشته باشم واسه گفتن، حرفهایی کز دل برآید، و دعا میکنم همیشه دردی داشته باشم، که بی دردی بدترین دردهاست...
|
مرد را دردی اگر باشد خوش است |
درد بی دردی علاجش آتش است |

یادم میاد وقتی کوچیک بودم و تو تلوزیون میدیدم که خارجیا تو سخنرانی دست میزنن برام جالب بود،مگه میشه؟ آخه ایرانیا فقط بلد بودن تکبیر بگن،دست زدن طاغوتی بود، خیلی زشت بود!میگفتم چه جالب میشد اگه تو ایرانم موقع سخنرانی مردم دست میزدن، من داستان مریخیا را تعریف نمیکنما! نمیدونم شما هم از جو قبل از دوم خرداد و انتخاب خاتمی چیزی یادتون هست یا نه؟ چیزایی که الان برامون حل شده،چیزایی که دیگه به چشم نمیاد.
حق داریم، ماها خیلی زود کارای امثال خاتمیا فراموش میکنیم، خصلت آدمیزاده دیگه، اما چیزی که کمتر یادمون رفته، محدودیتاییه که برای دخترا بوده و هست، همون کسایی که تا دیروز تو خیابونا تذکر میدادن و جلوی زن و بچه مردما میگرفتن که خدای ناکرده اسلام! به خطر نیفته امروز چقدر افکارشون تغییر گرده!
نمیخوام بگم بده، نه،اتفاقاً خیلی هم خوبه که آدم متوجه بشه که اشتباه کرده،که جرات اصلاح اشتباهشا داشته باشه، اما سوالی که هست اینه که چرا این قدر تغییر؟ اینها تا دیروز چند نفر از امثال همین دخترها رو به معنای واقعی بیچاره کردن به خاطر همین کارایی که همین امروز تحت نام بسیج و برای تبلیغ برنامههای خودشون انجام میدن؟ چند نفر از دانشگاه اخراج شدن چون با یه دانشجوی پسر صحبت کردن؟ چند نفر از کار بیکار شدن چون جلوی نامحرم خندیده بودن؟ و چند نفر زیر نگاههای آلوده این افراد قرار گرفتن چون به نظر اونها جلف و سبک میرسیدن؟ به دلیل اینکه شادی کردن؟ شادیای شاید آرومتر از شادی درون این عکسها ؟
فکر کنم سال دیگه اگه عمری بود عکسای انتخاب خواهر شایسته بسیجیو واستون بذارم!
خلاصش کنم! از این آقایون که گذشت! ماها اگه یه روزی خدای ناکرده تو این مملکت کارهای شدیم و خواستیم کاری انجام بدیم،قبلش یه کم فکر کنیم، جای دوری نمیره به خدا!
خوانندگان محترم وبلاگ
باسلام
با توجه به اخبار واصله مبنی بر دستور یکی از اساتید محترم مبنی بر جستجوی نام ایشان در Google برای دریافت مقالات ایشان از اینترنت و بالا بودن Ranking این وبلاگ که سبب گشته است این وبلاگ اولین صفحهای باشد که جستجوگر فوقالذکر میآورد و مطالبی که علیه آن استاد محترم در این گاهنامه آمده است و در جهت دفع خطر احتمالی حذف این حقیر از کره خاکی بر آن شدم آدرس پست الکترونیکی خود را که حاوی نام کامل نویسنده بود تغییر دهم تا شاید واحدهای بنده از خطر نابودی نجات یابند.در این راستا از کلیه خوانندگان محترم که متاسفانه اینجانب را میشناسند خواهشمندم از افشای نام اینجانب خودداری فرموده و از اعلام این اسرار الهی به اشخاص مشکوک و عناصر معلوم الحال بپرهیزند، پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم.
|
|
جوینده حقیر |
دوش با بیدلان طریقت به مباحثت مشغول بودیم و ذکر از یاران پرکار همی مینمودیم تا که مباحثت به پیر خرابات و سرور همراهان رسید و همی بر او درود و سلام دادیم و آفرین بر او فرستادیم که مصطفی را حقی است بر گردن عزیزان که ذکرش خالی از لطف نخواهد بود.
از اهل طریق مکاشفت همی بر آمد که حبیب صوفیان، عزیز معتکفان، استاد جویندگان، خواجه عبدالله مصطفی حقجو را از اهالی بزرگ بانک دانستهاند و از کاشفان باستانی اطلاعات، پس هر آنگاه که چیزی را به زیبایی یافتی ذخیره نمودی و بر هیچ کسی آشکار ننمودی الا به مجاهدت بسیار.
اندر احوالات شیخ گویند که دوش از ۱۱۰ بر بالینش جمعی حاضر شدی و ندا همی دادی که ای پیر! بر پا خیز که ما را خبر از آن شده است که تو را کار بر آن افتاده که چندی است بانک میزنی؟ پس او نیک از جای بشد و اصرار همی داشت که ای عاشقان!هر گردی را نتوان گردو خواند، اما هر آن چه آنان در وی بیشتر نظر کردی بر صدق گفته خود بیشتر ایمان بیاوردی که صوفی ما را تیپ بیشتر بر جهالت همی رفت تا بر فقاهت.
حکایت چنین میرود که هر گاه شیخ بر حجرهای جلوس نماید و یاران بر گردش حلقه زنند بر مباحث خویش پا فشاری به کرات مینماید و هر آن کس را که یاریش مینماید PLUS ای از روی کرم میبخشد و هر آنکس را که با وی حال مینکند از روی غضب خ میدهد. و سالهاست که مراد ما بر این طریق گذران عمری پر سود و بی زیان دارد،خدایش حفظ کناد.
شیخ را از همه حال سخن رفت الا به طبع لطیف و شاعریش که شاعران زمان را مبحوت از قریحه اش گردانده و روی گردانیش از شراب و مستی و می خواری که جملگان را بر تصدیقش جمع نموده است که گویند ایشان به هر مجلسی است ندایش بر آستان میزبان همی گشت که
|
زان کوزه می که نیست در آن ضرری |
پر کن قدحی بخور به من ده دگری۱ |
از دیگر احوالات پیر ما چنین است که گویند روزی خواجه بر دکان میوه فروشی فرود آمد، پس چون ندا در داد که راه باز نمایید که آمدم، صاحبان حجره از جای بشدندی و ندا همی دادندی که بشتابید، که اینگونه مینماید که باری از هویج آمده است، و چون آن موی زیبا و ریش بیتایش نمودار گشتی بر پدر هویج صلوات فرستادندی که لا اقل سودکی دارد و فایده ای از روی علاج درد چشم، و این همان یک را نیز ندارد.
در کتب آورده بودند که مصطفی را کلاس کار چندی است بالا گرفته و از کلاس پایین کارشناسیان به تنگ آمده است، پس آن زمان که ندا آمد بر اهالی این خرابات که امروز را نشستن جایز نباشد که پیر ما لطفی نموده بر خانقاه و واحدی از روی کرم ارائه داده است همگی شتاب نمودندی و انتخابشان بر آن واحد استوار نمودندی که ایشان فی الجمله بر بزرگیش ایمان داشتندی. پس چون نخستین روز بر سر کلاس بشدی عظیم غریبی مشهود گشتی و یاران از سر تعجب آهی کشیدی که ترا با ما چه کار است؟ و چنین شنیدند که جوینده ای هستم از جویندگان دکترا و مرا استاد فرموده که شما را استادی کنم که وی را کاری در این ساعت پدید همی آید بس گران. پس همگی ازظهورش ناامید گشتی که سایه اش بسی سنگین مینماید و این از کرامات هر ترم شیخ است و همگان را بر آن عادت گشته است.
بار الها! ما ترا جز به خوبی و بزرگی نشناسیم و این استادان را الا به سواد و زحمت بسیار، پس بر خاندانشان درود فرست و آنان را از شر جویندگان کنجکاو محافظت بفرما.یا رب العالمین.