امروز سالگرده! تولد وبلاگمه!
یک سال گذشت! چه سالی! ۲۳ شهریور ۸۴ نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم. چهها نشد تو این یه سال! خوب و بد، همه رفت! ولی خوشحالم که این وبلاگ رو مینوشتم. الان که برمیگردم و میخونمش چه روزها و حال و هواهایی رو به یادم میاره!
ایشالله مطلب ۱۲۰ سالگیش! راستی! کادوهای تولدشم گفته من بگیرم بهش بدم! یادتون نره یه وقت!
این سه ماه تابستون هم گذشت. نصف سال ۸۵ هم گذشت! به سرعت برق و باد!
تجربه خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم.البته نه مثل تابستون قبل! زمینهها فرق میکرد! پارسال تجربههایی بود برای زندگی، امسال تجربههایی برای کار. این چند ماه فرصت خوبی بود که کار کردن واقعی رو تجربه کنم. فرصتی که شاید برای کمتر کسی با موقعیت من پیش بیاد. حتی در طول کارآموزی.
درسته که از اول راهنمائی تابستونها کار میکردم. اون هم در زمینه کامپیوتر(منتها سختافزار)، و از همون اول تابستون دپرس بودم که مهر باید برم مدرسه! ولی این بار کار دوران بچگی و سرگرمی اوقات فراغت نبود. کار واقعی بود. کاری که بخاطر خودم بود، نه بخاطر تعلقی که من به خانوادم داشتم، نه بخاطر موقعیت کاری که پدرم داشت.
زندگی کاری، اون هم توی شرکتهای خصوصی خیلی چیزها رو عوض میکنه. دیگه صرفاْ اون دانشجوی آزاد نیستی که اگه دوست داشتی! سر کلاس حاضر شی! مسئولیت داری. حتی یه کارمند دولتی هم نیستی که صرفاْ ساعتهایی که پر میکنی مهم باشه (به غیر از این شرکت!)، مهم توان فرده، و اون بازدهئی که داره. با این حال این کم هزینهترین تجربه بود. چون هنوز من مهندس نیستم!(یکی نیست بپرسه مگه قراره بشی بعداْ؟!) و این توجیهیه برای همه چیزایی که بلد نیستم! چون هنور دانشجو محسوب میشم! اومدم یاد بگیرم! اومدم اشتباه کنم! و اومدم که راه و چاه رو ببینم. اما نمیشه یه روز با مدرک برم توی یک شرکت، و بگم چیزی بلد نیستم! اومدم کار یاد بگیرم! مخصوصاْ رشته ما که دو چیز هیچ ربطی به هم ندارن: درسهای داخل دانشگاه و کار خارج دانشگاه!
همیشه دلم میخواسته سریع وارد بازار کار بشم. اونقدرها هم درس خوندن واسم مهم نبوده. هیچ وقت هم از کار خسته نشدم، اما چیزی که دیدم اینه که نمیشه بدون یه پشتوانه محکم و به صرف تکیه به هنر و توان خودت وارد کار یشی. هر دوشون باید باشن. هم علمش و هم متاسفانه مدرکش! پس باید زور خودمو بزنم! مخصوصاْ با این کارنامه درخشانی که در طول کارشناسی داشتم!
اووووووووووووووووووه! چند وقته هیچی ننوشتم؟!
اینم یکی از دورانهای زندگیه! نه به اون روزی که توی دفتر نشسته بودم و از سر بیکاری یه وبلاگ راه انداختم! نه به این چند مدت که نه وقت آپ کردن داشتم نه حال و حوصلشو! بر عکس دوستان که اتفاقاْ دوران اوج کار وبلاگنویسی رو طی میکردن! حتی صدای دکتر شاکرین هم در اومد! « بابا پوسید وبلاگت! بیا آپ کن! »
دوست ندارم این طوری باشه، این تابستون اونقدر به کار مشغول بودم که عملاْ به کار دیگهای نرسیدم. این ۲ ماه رفت و عملاْ من چیزی از زمان نفهمیدم! تا امروز که بنا به دلایلی مجبور به بیکاری شدم! و تونستم چند خطی بنویسم. چقدر بد میشه اگه یه روز چشمهام رو باز کنم و ببینم عمرم گذشته و من چیزی نفهمیدم!
میخوام سعی خودم رو بکنم! باید حواسم به همه چیز باشه! وبلاگم یکی از اونا!