آن یگانه گوهر دانا، آن بیگانهء با دنیا، آن مجاهد فی سبیل خدا، خواجه سعیدالله پارسا بود. او را از بزرگان همگردانی خوانند که همگردانانی مینگاشت همگردان! وی را اعجب الاعاجب نامند که مریدان را روزگاریست در پی کشفش ریاضتها کشیدهاند و نالهها سردادهاند، اما سعید را نه عقل و عرفان که وحی خدا را نیز در کارش همانند چهارپایی نجیب در گل فرومانده مانند کردهاند و بس.
در خبرها آوردهاند که روزی به ناگاه از بیت بیرون زدی و ضجهها بکردی و دستها برآوردی و به سوی کلاس روانه گشتی. ساعتی چند بدین منوال شدی و به ناگاه نالهای زدی و چرخی زدی و به سماء شدی و سیاه گشتی و چندی بعد از هوش تهی. مریدان را حالی بد در گرفت که چه شد اوستاد را؟ پس به یاریش شتافتی و به طبیب رساندی و این حال از او باز پرسیدی. گویند که آنان را با شنیدن شرح ماوقع حالی عجیب در گرفت و چیزها شنیدندی که از قدرت نقل آن عجایب عاجز ماندندی، الله اعلم!
باری، خواجه را روزی روزگاری در دیر علم و صنعت رفت و آمد بسیار دیدندی که بی طاقت و پر شور به صعود و هبوط مجاهدت ورزیدندی. مریدان را در گردش بسیار دیدندی که به رقص در آمدی و نالهها کردی و به دور ستون کلاس ۱۷ چرخ زدی و شوخی کردی و ذکر گفتی. پس از این حال از آنان بپرسیدند و جواب شنیدند که خواجه را وحی از همگردانی جدید آمده که تا به حال همچنانش یافت مینشده، او همی چرخد و آن قوانین بر ما عرضه دارد و ما به نگارش و اثبات آن در yacc مشغولیم. پس از نام آن همگردان پرسیدی و جواب «پاسکال» شنیدی.
خواجه را مدتها خبری در دست نبود. تا که ناگاه مرزبانان پارک را خبر شدی که کسی آید که ناجیش خوانند و عدالت گستر. پس تا بیامد به دورش حلقه زدی و عجز و لابه نمودی که خداوندا! به کجا بودی در این مدت طولانی؟ پس نگاهی در سفیهان بینداخت که احزاب ما را به جمع خود خواندهاند که دموکراتیزهای از برایشان بسراییم که نظری داریم که تا بحال کس جراتی از برای گفتنش نداشته است. پس بپرسیدند و بگفت: پروردگار آیهای یکتا نازل کرده و فرموده کلکم مسئول و کلکم راع! که این اثبات حق رای ماست! و شیخ این جمله را نه یک جا، که به هر جا در ذکرش مجاهدت ورزید.
اوستاد ما را نه مریدان که مرادان نیز از دوستدارانش بودهاند. از خواجه عبدالله مصطفی حقجو در کرامات شیخ نقل بسیار شده است. ادیبان نیز ذکر نمودهاند که مقصود مصطفی از این شعر
|
چه میداند کسی شاید دلیلی دارد آن مسکین |
که با دستان خود بر دار حلق آویز میسوزد |
حتی فکرشم برام سخته! نمیدونم چی میشه! از دست این دولت مهرورز دارم دچار مهرورزی گرفتگی میشم! بابا! اون مطلبی بود که نوشته بودم دلم میخواد هر چی دوست دارم بنویسم! از کسی هم نترسم! کفنش هنوز خشک نشدهها! به جان همین دکتر خودمون! حاج محمود احمدینژاد مردم دوست رو میگم! همونی که یه وبلاگ زده و هی اونجا واسه خودش نوشابه باز میکنه که ای قربون خودم برم که اینقدر طرفدار آزادیم! آره! به سرش قسم!
من که میدونم این تصمیمهای اخیر از کجا آب میخوره! آخه کجای این دنیای گل و بلبل با ملت از این بازیا در میارن که تو مملکت ما شدن از امور رایج مملکتی! سرعت اینترنت تو سرشون بخوره! قبلاْ خیلی بالا بود، محدودش هم کردن! دسته گل جدیدشون اینه گفتن همه باید بیان سایتها و وبلاگهاشون رو توی وزارت ارشاد ثبت کنن! یعنی برای شادی روح همین دو قرون آزادی مجازی هم فاتحه مع الصلوات!
چند وقت پیش بود، تلوزیون برنامهای داشت که در مورد چین هم صحبت میکرد، خوب گفت، از پیشرفتهاش، از اقتصادش، از فرهنگ کارش، و بالاخره! طاقت نیاورد! برای آسودگی خاطر ما ملت شریف هم که شده، و برای اینکه بتونیم به خودمون ثابت کنیم چیزی از اون زردپوستا کم نداریم، اضافه کرد که: «ای آقا! تو چین آزادی نیس! مردم نمیتونن حرف دلشونا بزنن! دولت حتی روی سایتها و وبلاگها هم اعمال نظارت میکنه!» حتی! به نظرم وزیر ارشاد هم همون وقت پای این به اصطلاح «سیمای آزادی» نشسته بوده! فهمیده که تا حالا چه چیزی بلد نبوده!
و این عزیزان تمامتخواه ما، چقدر قشنگ سیاست «فتح سنگر به سنگر» رو دارن اجرا میکنن. مطبوعات تکون بخورن توقیفن، روزنامهنگارها حرف بزنن بازداشتن، هستههای گزینش و پاکسازی دگراندیشان هم در حال راهاندازی مجددن، ممیزی کتابهای ممنوعه به کار افتادن، و اینترنت هم که داره کمکم تحت کنترل مهرورزانانه حاکمیت مطلق، به موجود کاملاْ بیآزار و رام تبدیل میشه! تا سنگر بعدی چی باشه!
من که نمیدونم چی به سر وبلاگ من میاد! جایی که خیلی وقتا چه جوری بگم! احساس میکنم یه موجود زندس، که دوستش دارم! به همه حرفام گوش میکنه! و راه ارتباطیه بین من و کسانی که شاید حتی یک بار هم تو عمرم نمیبینمشون! ولی حرفهای منو میخونن! و با نظرات و عقاید من آشنا میشن! حالا من میتونم برم وبلاگما ثبت کنم؟! یعنی از اون به بعد چیزهایی رو بنویسم که صفار هرندی دوست داره ملت همه بنویسن و واسه همدیگه بخونن؟! کلی از اون حرفها و آمارها و تعارفات امیدوار کننده؟! حتی اگه از این به بعد اینجوری بنویسم، مطالب قبلیو چکار کنم؟! پاکشون کنم؟! انگار نه انگار که هر کدوم رو با ذوق و شوق و هیجان نوشتم؟! یا نه! به کل بیخیال آپ و وبلاگ و حرفای محرمانه بشم؟! اون وقت جای خالیشو با چی پر کنم؟!
ای بابا! این دولت هم واسه ما شده مایه دردسر! بعد از مدتها برگشتم ولایت! اون وقت به جای استراحت و کرکر و خنده، ساعت یک نصفه شب نشستم غصه مملکت و آزادی و وبلاگ میخورم! گور باباشون! با بچههاشون!
چند روز پیش رفتیم سینما. بعد از مدتها! درسته که دو روز مونده بود تا امتحان معماری، ولی خوب... حتی درس خوندن هم بعضی وقتها واجبالدودر تشخیص داده میشه! اینها همه به کنار! وقتی تصمیم میگیری تو این وضع و اوضاع پایان ترم یک ساعت وقت بزاری تا تو این ترافیک به سینما برسی، ۱۵۰۰۰ ریال ناقابل، وجه رایج مملکت رو به جناب گیشهدار تقدیم کنی، این همه پول چیپس و پفک بدی، و نزدیک به ۱۲۰ دقیقه از عمرت رو هم اونجا تلف کنی، مسلمه که انتظار داری یه فیلم قشنگ ببینی. فیلمی که هدفمند باشه. وقتی از سالن سینما بیرون اومدی احساس کنی تغییری کردی. اونم از نوع مفیدش!
اما امان از وضع امروز سینمای ما! اگه نگاهی به پردههای سینماها و بنرهای تبلیغاتی بندازین داد میزنه: «بابا! من بدجوری دچار روزمرگی شدم! کمک!» و متاسفانه یُخ دادرس! کسی نیست که به فکر حال و روز سینما باشه. هر روز به یه طرف حرکت میکنه. هر روز یه راهی رو پیش میگیره. و هر روز هم نمیدونه به کجا چنین شتابان میره! مسئولینی که داد از فرهنگ میزنن و فریاد میکشن ما انقلاب نکردیم که مردم نون داشته باشن، انقلاب کردیم که فرهنگ داشتهباشن، تنها دغدغشون اینه که مبادا تو یه فیلم به ابروی بالای چشم یکی از بزرگان اشارهای بشه! اگه نشه مجوز میگیره!
ملت ما خیلی از فیلمها رو از روی بازیگراش انتخاب میکنن، نه کارگردان و تهیهکننده و نویسنده. و تو این شرایط به جایی رسیدیم که خیلی از هنرمندان ما نمیدونن چطور دارن خودشونو خراب میکنن. کسی که بین مردم برای خودش احترام و جایگاهی پیدا کرده، باید خودش رو در مقابلشون مسئول بدونه. متاسفانه برای اینکه فروش فیلمها بیشتر بشه، سیکل تولید برعکس شده! دیگه این نیست که اول فیلمنامه بنویسن، بعداْ بر اساس اون بازیگر انتخاب کنن. بلکه بازیگرای پر فروش روز رو انتخاب میکنن و با توجه به نقشی که بهشون میخوره یه فیلمنامه مینویسن.
اون روز هم ما با یه نگاه به پردههای سینما «گیس بریده» رو انتخاب کردیم. بقیه که از همون اول معلوم بود چه عتیقههایی از آب در اومدن! اما این فیلم دو تا بازیگر خوب داشت: «محمدرضا شریفینیا» و «گلشیفته فراهانی». با دیدن تبلیغات قبل از فیلم هم به خودمون احسنت گفتیم که اون یکی فیلمها رو انتخاب نکردیم! اما خود فیلم رو چه عرض کنم! همه چیز داشت غیر از دو چیز! «سر» و «ته»! به هر چی آبگوشت بود گفته بود زکی! سوژه، بازی، بازیگردانی و کارگردانی در پایینترین سطح ممکن!
حداقل چیزی که انتظار داشتم، این بود که بازیگری مثل «شریفینیا» تن به هر فیلمنامهای نده. کسی که هنوز که هنوزه مردم بازی قشنگش تو فیلم «امام علی» رو به یاد دارن. کسی که میتونه در هر نقشی بهترین باشه، الگو باشه و حضورش در هر فیلمی ملاکی باشه برای سطح کیفی کار، باید که حداقل برای هنر خودش احترام قائل باشه.
واقعاْ وقت اون نرسیده که بنشینیم و برای یک بار هم که شده برای گوشهای از مملکتمون برنامهریزی کنیم؟! و بفهمیم که در جامعهای که فرهنگ کتاب و کتابخوانی چیز تعریف نشدهایه، سینما نقش مهمی بر عهده داره؟ اگه به دنبال جلوگیری از تهاجم فرهنگهای دیگه هستیم، فقط یه راه داریم! باید فرهنگ خودمون رو تقویت کنیم. باید چیزی برای عرضه داشته باشیم، و باید بتونیم مردممون رو با هنر اصیل ایرانی آشنا کنیم.