تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
حاجی فیروز...نداریم!

تقریباْ ۲۶ ساعت به سال تحویل باقی مونده. همه خوابیدن. منم توی اتاقی که با گرم‌تر شدن هوا بخاریشو برداشتن نشستم و لرزیدنم به من یادآوری می کنه که به گرم موندن هوا هیچ اعتمادی نیست! حتی اول بهار!
تصمیم گرفتم آخرین نوشته ۸۵ رو هم از خودم به یادگار بذارم. این بود که شروع کردم. و با تایپ اولین کلمه یادم افتاد که این صفحه کلید برچسب فارسی نداره! لامذهب عمه هم نداره بشه بهش فحش داد! حداقل برای اینکه جلوی خودم هم کم نیارم تصمیم گرفتم ادامه بدم، حتی با وجود تایپ غلط خیلی از حروف!
می‌خوام بنویسم. از یک سال! از یک سال کوتاه! از یک سال طولانی! از یک عمر طولانی! به باد بیارم که یه ۳۶۵ روز دیگه هم تموم شد! به همین راحتی! فقط ۲۵ ساعتش مونده! حالا از کدوم قسمتش می‌شه بگم؟! از کدوم قسمتاش یه خاطره قشنگ نگه داشتم؟! از تعریف کردن کدوم قسمتاش خجالت می‌کشم؟! از یادآوری کدوم قسمتاش دلشاد می‌شم؟
سال خوبی بود. هم پستی داشت و هم بلندی! با ثبات و پرتلاطم! خیلی کارها انجام دادم. و خیلی تغییرات هم داشتم. خیلی از این کارها می‌تونه شروع یه تحول بزرگ باشه. تحولاتی که می‌تونه مسیر بقیه زندگیمو معلوم کنه. شاید یکی از دلایل نوشتن این پست یادآوری همین‌ها باشه. یه جمع بندی از کارهای خوب و بد ۸۵! یه تلنگر کوچیک!
تابستون امسال، تعطیلات پر مشغله‌ای داشتم! یه کار واقعی! یه احساس بی همتا! یه شروع نو! چیزی که دوست داشتم ادامه داشته باشه٬ و به علت پاره‌ای مصلحت سنجی‌ها ناکام موند! تصمیمات زیادی هم گرفتم، با اهدافی کوتاه مدت و بلند مدت! و می خوام عملیشون کنم! کوتاه هم نیام!
خیلی از اتفاقات دیگه امسال عادی بود! درس و دانشگاه و امتحان! اینها که دیگه بادآوری نداره! یه سریشون هم مال خودمه! شخصیه! ای آقا! تو این وبلاگ خانواده رد می‌شه! هر چیزی که گفتن نداره!
راستی! جای همگی خالی! این ۵-۴ روز آخر رو هم از طرف خوابگاه به شیراز عزیمت نمودیم! جالب بود. شهر قشنگیه. دفعه دوم بود می‌رفتم، ولی خیلی جاها رو ندیده بودم. و خیلی جاها هم موند که نتونستم ببینم! شیراز خیلی جای کار داشت. می‌تونست خیلی بهتر از اینها باشه. یه شهر کامل و کاملاْ توریستی. زیباییهاش همه رو بهت‌زده می‌کرد، نازیباییهاش هم همینطور! کاش سطح دید مسئولین این مملکت یه کم بالاتر بود.
اما از هرچه بگذریم، بنده از حرف و نوشته سیاسی نمی تونم بگذرم! چه سالی بشه ۸۶! اونم زیر ساله دولت کریمه محمود جون! اونچنان سال نکوئیه که از همین زمستون سال قبلش معلومه! بهارش که دیگه بماند! هنوز ۲ سال از اومدنش نگذشته‌ها! معلوم نیست چطوریه که با این همه درآمد نفتی و حساب ذخیره ارزی از پس بودجه و برنامه ریزی آخر سال بر نمیاد! ولی اصل کاری اینه که: برای همگی سال هسته ای خوبی آرزو مندم!
              يا مقلب القلوب و الابصار                                    يا    مدبر   الليل    و   النهار
             
يا محول الحول و  الاحوال                                   حول حالنا الي احسن الحال


پ.ن: الان نوشتن این پست تموم شد! و ۲۴ ساعت تا سال تحویل مونده!
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:41  توسط فرزاد  | 

من که اصلاَ نترسیدم!

به خیر گذشت!
چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
.
.
.
ولی مزه داد! دوست داشتم!


پ.ن: از جملات گهر بار خوم که هر مهندس نرم‌افزاری درک می‌کنه اینه که: «هر جا دیدی یه جای کار لنگ می‌زنه و یه نفر انگشت گذاشته روش، سفت وایسو، اصلاْ هم توی روی مبارک نیار! با پر رویی تمام تو چشماش زل بزن، ثابت کن طرز نگاه خودشه که مشکل داره! کار تو که مو لای درزش نمی‌ره! مگه نه؟!»

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:52  توسط فرزاد  |