تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
یادش به خیر!

تو خونه كه بند نمي شدم به اين راحتي ها! يا خونه مامانجان بودم، يا خونه خاله زهرا، يا خونه ... هركي! هر جايي امكان داشت 10 شب بخوابم و 11 روز خوش و خرم بتابم و زندگي كنم، اما خونه خودمون 1 شبش هم قابل تحمل نبود!

با ساغر و سارا خونه پدربزرگشون بوديم! فرقي که نمي‌كرد! انگاري پدربزرگ و مادربزرگ خود من بودن! هر وقت 2 تا دختر عموهام اونجا بودن منم يه پايه ثابت اونجا رو تشكيل مي‌دادم! ناهار و شام هم كه رديف! بابا آخر شب ميومد دنبالم كه آقا! خونه خودمونم هستا! بابا و ماماني هم در كارنا! من كه هيچي! پدربزرگ دخترعموهام و خانوادش هم كه التماسهاي منا براي موندن مي ديدن مي گفتن آقا فرهاد! حالا بذارين بمونه! اما امان از پدري كه اصلاً به درخواستهاي اطرافيانش توجه نمي‌كنه!!!

دايي ساغر و سارا اومده بود خونه باباش. بعد چند وقت خواهرزاده‌ها را ديده بود! گفت ظهر خونه مائيد! نميشه كه! پس فرزاد چي؟! اومده پيش دختر عموهاش! خوب باشه! اونم مياد! همه با هم مي ريم!

اولين باره كه خونه داييشون ميرم! براي اولين باره كه زن داييشونا مي‌بينم! چي؟! غريبي؟! فرزاد و خجالت! حرفي می‌زنيا! يه دور كه مثل مهمون بزرگا مي شينيم تو اتاق و جواب احوال پرسيها و ايوالله ماشاالله هاي دايي و زن داييا ميديم ناهار آمادس! مي‌شينيم پاي سفره. خودم غذا مي‌كشم و شروع مي‌كنم به خورن. اون دو تا دختر هم كه اون طرف سفره دارن واسه دايي و زن‌دايي جون ناز مي‌كنن! آخه اونا بچه ندارن! كلي هم مهربونن.
چه نمكدون قشنگي! يه در روي سوراخاش هست كه فنر داره. با باز و بسته كردن در نمكدون مي پره و صداي قشنگي ميده! همين جوري كه ناهار مي‌خورم با درش بازي مي‌كنم. تق! اِ...! چرا شكست؟! خوب اشكال نداره! يه جوري كه معلوم نشه درشا مي‌بندم و مي ذارمش كنار سفره. تا آخر ناهار هم حواسم بهش هست، خوب شد! كسي نمك نخواست! زن دايي دختر عموها هم كلي مهربونه. دست پختش هم خيلي خوبه! سير كه شدم ميشينم عقب. 3 تايي تا عصر مشغوليم. بازي مي‌كنيم.
مامان! اينا دارن چيكار مي‌كنن؟! دارن آزمايش مي‌كنن! قنديلهاي روي طناب رختو مي‌كنن و ميارن جلوي بخاري مي‌گيرن! ببين چه زود آب مي‌شن! راست مي‌گه! منم مي رم دنبالشون. زود ميرم كه تموم نشه! ساغر و سارا كه قنديل بر ميدارن يكي هم واسه من مي‌چينن! ساناز تازه به دنيا اومده. خيلي كوچيكه. يه گوشه اتاق خوابه.
همه جمعن. دارن مي‌خندن! يه عده اي هم كه دارن مي‌رقصن! بعد چند وقت برنامه عقد و عروسي به پا شده. يه پسر ۱۷- ۱۶ ساله هم هست كه اين ور اون ور ميره و كمك مي‌كنه. مي‌پرسم كيه؟ پسر دايي ساغر و سارا وساناز. طرف مامانش كه مي‌ره مي بينم آره! راست مي گن! همون زن داييشونه!
ساناز امسال پيش دانشگاهيه. ساغر هم كه خيلي مشغوله. آخه عروس خانوم بايد هواي آق دامادو داشته باشن! 2 تايي پشت سفره عقد نشستن و به لبخندها و دست تكون دادنهاي مهمونا جواب مي‌دن. چقدر زود گذشت! انگار همين ديروز بود. نمي‌دونم! شايد اگه به همين سرعت پيش بره همين چند وقتاس که دعوت عروسي دختر يا پسر ساغرو بيارن دم خونمون!
امروز خاله و شوهر خالم اينها اينجان. عروسي دارن. عروسي نوه عمه شوهر خالم. تعريف مي‌كنه. از اون وقتايي كه تهران بود. از اون وقتايي كه يه موتور داشت و باهاش كل خيابوناي تهرانا دور زده بود. از اون وقتايي كه حميد رو جلوي موتورش مي‌نشونده و با سرعت مي‌رونده. حميد هم خيلي كوچيك بوده! فرمون موتورا محكم مي‌گرفته و از ترس بغض توي چشماش جمع مي‌شده! لبخندي مي‌زنه و اينها رو تعريف مي‌كنه! آخه حميد خان امروز عروسيشه!
سریع می‌گذره. عمر! کلمه ساده ایه. اما ...

وایسا دنیا! وایسا دنیا! من می‌خوام پیاده شم!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:21  توسط فرزاد  | 

ما

ما  همه   عهد  شکســـتیم  به  اصــرار گناه

دوســت   بخشیـــد    دگر    بــار    پناه

شهد بخشایش و لطفش به تنم جان بخشید

عهد  کردم که   دگر  سر  نسپارم در راه


|+| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط فرزاد  | 

هنر دوستی!
این آقای ضرغامی هم بد جور هنردوست بود و ما خبر نداشتیم ها!

رئیس صدا و سیما

البته گویا ایشون می‌خوان با شناسایی مصادیق بدحجابی به این طرح اخیر کمک کنن! اجرشون با احمدی‌مقدم!

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:54  توسط فرزاد  |