رئیسجمهور نیکاراگوئه چند روز پیش همراه همسر محترمشون به تهران اومدن.البته گویا ایشون بدشانسی آوردن و هوایماشون موقعی نشسته که عزیزان گشت ارشاد از اون حوالی رد میشدن!
اونها هم از حجاب خانم آقای رئیسجمهور خوششون نیومده تا تونستن تذکرات سازندهای به ایشون دادن! ایول وظیفه شناسی! اون خانم خارجی رو نمیدونم! ولی اگه یه دختر ۱۸ ساله رو دیدین که تو خیابون ۳ تا خانم با این شکل و شمایل به این حالت دورهاش کردن سریعاً یه آب قند حاضر کنید! اون دختر خانم حداکثر ظرف ۵ دقیقه از حال خواهد رفت!
تموم شد! البته یه مقدار از خرت و پرتها من جمله لباسهایی که پشت در آویزون بود و محتویات یخچال باقی مونده!
ولی عجب دردسریه این اسبابکشی! از شنبه تا حالا درگیرش بودیم. از این خونه شرکت رفتیم تو اون خونه شرکت! راست میگن که ۳ تا اسبابکشی مساویه با یه زلزله! تازه! ما که اسباب و وسایلی که نداشتیم! یه خونه دانشجویی ۶۰ متری که همه وسایلش هم کاملاً دانشجویی بود! اکثرش لباس بود و کتاب! از سر کوچه هم رفتیم ته کوچه! با این حال مکافاتی داشتیم. بیچاره اونایی که یه خونه دارن پر خرت و پرت همراه با زیرزمینی مالامال از صندوقچه و وسایل نو و کهنه!
اصل کار مرتب کردن خونه جدید بود. خیلی کثیف بود. انتظار دیگهای هم نمی رفت! دفتر یه شرکت همینه دیگه! مخصوصاً که برای نو کردن دکوراسیون شرکت، میز و صندلیهای کهنه رو به دفتر جدید نبرده بودن. ۶ ساعت تمام طول کشید جابجا کردن اون همه میز و صندلی. بعد از این همه زور زدن تازه اصل کار شروع شد: تمیز کردن حمام و دستشویی و آشپزخونه. وای که چقدر کثیف بودن! و بعد... اومدیم خونه که وسایلو ببندیم که فردا صبح شروع کنیم به جابجا کردنشون! همه کار رو هم دون نفری انجام دادیم! من و پیمان! عینهو یک زوج خوشبخت! با عشق! میدونم! همگی الان دارن به اون شکلک سبز یاهومسنجر فکر میکنن!
خونه کوچیک یه جور مایه دردسره، خونه بزرگ یه جور! اونجا نمیدونستیم چجوری یه وسیله کوچیک بیاریم تو خونه که خودمون مجبور نشیم بیرون بمونیم، اینجا نمیدونیم چجوری خونه رو پر کنیم که اینقدر خالی بودنش تو چشم نزنه!
الان دیگه کلی واردیم! هر کی اسبابکشی داره بگه پیمانکاری واسش انجام میدیم! موکت هم میندازیم! البته از برای حفظ آبرو از نوشتن نحوه موکت کردن خونه توسط این تیم دو نفره معذوریم! هرچند هنوز هم درست و حسابی جاگیر نشدیم! ولی تقریباً تمومه.
از جمله قبل منظوراتی داشتم! کلیه دوستانی که در طی حیات آپارتمان قبلی کم لطفی کردن و کمتر پیداشون شد، از این به بعد بیشتر به ما یه سری بزنن. اون عزیزانی هم که گاهی سرکی میزدن و بنا بر مصالحی(!) سرشون شلوغ شد این چند روزه نتونستن بیان کمک، آقا اسباب کشی تمومه! بگین سرتون خلوت شه! منتظر همگی هستیم و پذیرای شادیهای شما!
پ.ن.۱: گفتم که! وسیله خونه کم داریم! دارین میاین کادوی درست و حسابی یادتون نره!
پ.ن.۲: خونه خوبی بود! خیلی از روزهای تلخ و شیرینمون رو اونجا گذرونده بودیم. در کنار هم و توی این خونه بودن تلخیهای روزگار رو هم واسمون شیرین میکرد. من که خیلی دوسش داشتم! عینهو غازغولنج!
پ.ن.۳: این صد و دهمین پست این وبلاگه! اگه شک دارین موشواره(!) رو روی + پایین پست نگه دارین! آدرس پست روی status-bar معلوم میشه. منظورم چیه؟! هیچی! همینجوری گفتم!
قبل از من نوبت دختر جوونی بود كه با شوهرش يك ساعتي منتظر «بفرما» منشی نشسته بودن! دیگه كمكم داشت صدای شازده در ميومد كه رخصت دستبوسي داده شد. به منشی گفت ميخواد دندونشو پر كنه. من هم بعد از اونها رفتم تو. دکتر اول اون خانومو معاینه كرد. يه سري اصطلاح انگلیسی هم به منشی گفت كه خوب! اگه قرار بود من بفهمم كه دندونپزشك ميشدم خوب!
وقتی اون زوج خوشبخت از پاي میز معاینه برگشتن، منشی روشو برگردوند و خيلي راحت گفت: 2 كار میتوني بكني؛ یا عصب كشيش كني، یا بكشيش. اولي هشتاد هزار تومن، دومی نه هزار تومن. كدوم؟
دختر زیر چشمي نگاهی به پسر انداخت. پسر هم قيافش رفت تو هم، اما حتي حاضر نشد سرشو بالا بياره و نگاهش به نگاه دختر بيفته. گفت ميكشم! پسر هم با ناراحتي 9 تا هزاری در آورد و داد به منشی.
تقریباً هر باري كه ميام خونه دلم واسه دکتر باقری تنگ میشه و سري به مطبش ميزنم! هر دفعه يه دندوني از دم تیغ ميگذرونم و چون دوست خانوادگيمونه مثل خان پا ميشم ميام! فاكتورشم بابا هر وقت شد میره میگیره و هر وقت شد حساب ميكنه! حتی نمیدونم تا حالا چقدر خرج این موجودات سفید گرون قیمت کردم!
همیشه فكر ميکردم اگه من دکتر ميشدم و مریض زيادي داشتم پول زيادي ازشون نميگرفتم. توي دبیرستان هم كه بودیم يه بار با بچه ها صحبت همين موضوع شد. چند نفری هم با من هم عقیده بودن. فقط آرش با ما مخالف بود. گفت چرا؟! باید بگیرن! حقشونه! این همه درش خوندن كه مفت كار کنن؟!
آرش كنكور تجربی داد. الان هم پزشكي ميخونه. ولی من هنوز هم فكر ميكنم واقعاً این حقه؟ پس حق این مردم بیچاره كه هیچ چیزی واسشون نمونده رو كي ميده؟ دولت؟! ای آقا! دولت دنبال كاراي مهمتريه! سرش شلوغه! حق مسلم ما رو میخواد بگیره! زندگی مردم مهمتره یا انرژی هسته اي؟! اگه يه بدبختی تو این مملکت کارش يه جايی گير كرد كي به دادش میرسه؟ حالا ميخواد مطب دکتر باشه، اداره باشه، پاسگاه پليس باشه، مدرسه بچّش باشه، يا هر جاي دیگه. به قول بابا تو این مملکت باید كلاهتو سفت بچسبی كه اگه باد ببردش دیگه صاحبش نيستي!
اگه پزشک ميشدم به این فكر ميکردم كه پول دانشگاه رفتن منو اين جامعه داده. من در قبالش قراره چه كاري انجام بدم؟ من تو زندگی چقدر پول نیاز دارم؟ چکار ميخوام بکنم؟ روزی چقدر درآمد کفاف زندگيمو ميده؟ با نصف این درآمد چقدر وضع زندگی من عوض میشه؟ و اون وقت شاید واسه كمك هم كه شده، از یه قسمت از حق خودم میگذشتم!
پ.ن۱: حالا اگه پزشک میشدم واقعاً حاضر بودم یه همچین کاری بکنم؟!
پ.ن۲: حالا که دکتر نشدم هیچ کاری نمیتونم بکنم؟! تموم شد؟! یا هر کسی هر جایی با هر شغلی یه همتی بکنه میتونه به مردم کمک کنه؟
نمیدونم چرا! ولی همیشه یه روز کم میاد!
بعد از ۲ ساعت سر و کله زدن با سوالهای هوش مصنوعی اومدم نشستم تو سایت، حداکثر تلاشمم دارم میکنم که اصلاً بهش فکر نکنم! چند وقتیه که امتحانا خوب نمیشن. دلیلشم... کم کاری خودمه. شکی هم توش نیست. و جالب اینجاست که روز قبل هر امتحانی در کمال ناباوری متوجه میشم فقط یه روز لازم دارم که بتونم بهترین ورقه رو پر کنم! و هر دفعه به خاطر همین یه روز بدترین ورقه رو پر میکنم!
اِ...! آدم عاقل چند دفعه باید از یه راه ضربه بخوره؟! (منظورم این بود که خودمو جزء عقلا جا بزنم!) هر چیزی حدی داره! یکیش همین امتحانی که امروز دادم... از اول سال تا حالا یک کلمه هم نخونده بودم. کتابشا که بهمن ماه خریدم تازه هفته پیش باز کردم. تمرین و کوئیز و کارهای کلاسی هم که چاکرتیم دیگه! ای آقا! هنوز وقت هست! عجله واسه چی؟! خداییش سوالای سادهای بود، من بلد نبودم! همه با انگلیسی بودن امتحان مشکل داشتن من با حروف اختصاری اسامی! خیلی بده که تکنیکها رو بلد باشی، اما اسماشونا یادت رفته باشه! MVM, MCM, LCM! چه میدونم کدوم کدوم بود؟! یکی دو تا سوال هم نبود! ۹ تا سوال تو ۱۲۰ دقیقه! کنکوره مگه؟!
اگه این مبارزات دانشجویی امروز صبح به نتیجه رسیده بود و امتحان افتاده بود واسه دوشنبه و من یه روز وقت پیدا میکردم که الگوریتما رو خوب تو ذهنم بسپارم... نه! میدونم! هیچ کاری نمیکردم و یکشنبه شب ساعت ۲۳:۵۰ اشکم در میاومد که خدا! یه روز! فقط یه روز دیگه امتحان عقب بیفته! قول میدم بخونم! یه روز! خدا!