و در سحرگاه سه شنبه شانزدهم مرداد ماه یکهزار وسیصد و هشتاد و شش مقارن با ششمین ساعت بامداد برخاسته به سوی دیار غیوران۱ به راه افتادیم. کاروان را از دسته رویال سفران بود و قافله دار از مرسدس سواران. پس از دمی بانگ جرس ندای حرکت داد و سفر آغاز همی گشت. در راه به دیدن فیلمی مشغول شدیم که از جهت عمق تغریق در بحر آن، نگارنده را نه تنها نام که موضوع فیلم نیز در خاطر نمانده است!
باری، سیزده ساعتی از روز بگذشته بود که از دور شهر رشت را مشاهده نمودیم و پانزده دقیقه بعد در کاروان سرای اتوبوسهای شهر پیاده گشتیم. پس از چندی به ویلای سازمان آب منطقه رسیده به استراحت مشغول گردیدیم.
بعد از ظهر به لاهیجان گردی و تلکابین سواری بگذشت و ثبت مناظری زیبا از طبیعت بیهمتای منطقه در دوربین گوشی همراه حقیر. نکته ناخوش سفر نبود یاری از یاران در این خطه بود و یادی بود از محمدرضا خان لاهیجانی که از باب تعلل نابجا شمارهای از ایشان در دست بنده نبود تا بر طبق علاقه وافر موفق به زیارت جمال مبارکشان گردم.
یوم بعد تماماْ در ساحل اختصاصی سازمان آب گیلان و در بحر خزر به سر آمد. سوختگیها و پوستشدگیهای کتف بنده بر صدق این مدعا گواهی همی دهد. بر عادت ناهار نیز اوزون برونی نوش جان نمودیم بر نوع کباب! عصر به سوی میعادگاه شبانه خود بازگشتیم و شب، اهل قوم از برای نان شب املت دستپخت نگارنده را خورده و بهبه و چهچهی سر داده و بر وقت شوی کردن حقیر پافشاری نمودند!
و اما روز سوم و چهارم که از برای خرید و گشت و گذار در شهر بگذشت و رانندگی در گوشه و کنار یکی از زیباترین شهرهای ایران.
یوم پنجم جنگل بود و رود و سرسبزی و زیبایی. و در کنار آن موزه میراث روستایی گیلان. که اگر ترس حقیر از شناسایی چهرهاش نبود پرترهای از خود در کسوت گیلکیان که در این نمایشگاه بدان نایل شده بود بر جای میگذاشت!
و در پایان شوم ششم مقارن با ۳۰ دقیقه به روز هفتم به سوی تهران به راه اوفتاد و ساعت ۵ بامداد با مرود به خانه این سفر نیز پایان یافت.
لباس جشن فارغ التحصیلی دختران یمنی هم در نوع خودش بینظیره!

گفتم يه عكس بذارم از انتخاب دختر شايسته دانشگاه تو يكي از كشورهاي اروپایی كه مقايسه اي بشه بين اين دو دانشگاه! ديدم خانواده از اين وبلاگ رد ميشه گفتم بیخیال شم! علاقمندان میتونن درخواست کنن واسشون میل بزنم! حالا جداْ اینا راست میگن یا اونا؟! نظر خود من اینه که نه این نه اون. خیرُ الامور اوسطها.
یه روز تلف کردن وقت... ولی تقصیر من نبود! میخواستم کمک کنم، کف دستمو که بو نکرده بودم!
چرا وقتی یه مشکلی پیش میاد سریع از کوره در میریم؟! دنبال مقصر گشتن و بیحوصلگی کردن کاری از پیش نمیبره، حاضرم قصم بخورم!
قبلاْ یه حرفی زدم که هر روز بیشتر بهش ایمان میارم! من هر وقت کار درستی انجام بدم حتماْ یه راهی پیدا میشه که گند بخوره تو کل جریان! شانس منه دیگه!
این فرزاد نامها همیشه مایه دردسرن! چه دانشجو باشن چه مجری کوله پشتی!
حکومت ما با حکومتهای اروپایی و آمریکایی یه شباهت دارن و اون اینه که هر همشون از روزنامهنگارها و اصحاب رسانههای جمعی میترسن. و یه تفاوت دارن و اون اینه که تو اروپا و آمریکا بخاطر این ترس سعی میکنن کار اشتباهی ازشون سر نزنه یا حداقل روزنامهها نفهمن ولی حکومت ما فقط یه کار میکنه و اون هم حذف خبرنگاریه که جرات کرده و یک کلمه از دهنش پریده! مدیر شبکه پنج عوض شد چون برنامه شب شیشهای به عماد افروغ۱ اجازه داد از احمدینژاد انتفاد کنه و مدیر شبکه جوان عوض شد چون برنامه جوانی به وقت فردا که یه مقدار پاشو از حد خودش فراتر گذاشته بود باید تعطیل میشد. و این جنجال اخیر بر سر برنامه کوله پشتی هم که تا شورای نظارت بر صدا و سیما هم کشیده!
کوله پشتی شروع بسیار خوبی داشت. منظورم سری اولشه. و به شدت مخاطب جذب کرد. اما سریهای دوم و سومش نه. شده بود تریبونی برای تبلیغ ایدئولوژی جناحی خاص. برنامهای واقعاْ گل درشت که تحملش سخت بود. با این حال وجود مجرئی با قابلیتهای فرزاد حسنی شاید تونست جو برنامه رو تا حدودی عوض کنه.
حسنی برنامههای جنجالئی در کارنامه خودش ثبت کرده. و هر کدومشون هم به نوبه خودشون سر و صدایی در جامعه به پا کردن. مثل مصاحبه با سران نظام در مورد جنگ و انقلاب که جنجالی ترین اونها هم مصاحبه با هاشمی رفسنجانی بود. تو اون برنامه حرفهایی زده شد که هر کس به غیر از رفسنجانی اونها رو گفته بود براش خیلی گرون تموم میشد.
فرزاد حسنی و برنامه کولهپشتی در ابتدای سری جدید برنامشون هم جنجالی شروع کردن. با حضور سردار رادان حرفهایی زده شد که حرف دل مردم بود. حرفهایی که دیگه نه گوشی برای شنیدن اونها مونده نه گلویی برای فریاد زدنشون. و ترس آقایون هم اینه که مردم روزی جرات فریاد زدنش رو پیدا بکنن. اینکه چرا پلیس با مردم بد رفتاری میکنه چیزیه که فکر کردن راجع به اون هم مخالفت با نظامه. و اینکه چرا به بهانه حجاب و اراذل و اوباش عملاْ داره حکوت نظامی برقرار میشه از بدترین کفرگوییها هم زشتتره. امروز رسالت صدا و سیما تنها یه چیزه و اون هم تعریف و تمجید از زحمتها و برنامههای آقایونه در دولت نهم!
اما آیا واقاْ میشه به این برنامه اعتماد کرد؟ آیا هدف سازندگان این برنامه واقعاْ گفتن حرفهاییه که مجالی برای گفتنشون نمونده؟ یا دنباله رو برنامههای قبلی مثل چراغه؟ که اول چیزهایی گفتن تا بتونن مخاطبشون رو جذب کنن و بعد بهرهبرداریهایی بکنن که دقیقاْ عکس چیزیه که اول به نظر میاومد! و مثل همیشه بیچاره مردم! چه کسی به فکر اوناس؟! به قول ابطحی چقدر حیف که ایام انتخابات و تبلیغات انتخاباتی کوتاهه! امیدوارم این بار به یه همچین جایی نرسیم! نه برنامه خراب بشه نه کوله پشتی و فرزاد حسنی حذف!