این آدمیزاد چقدر میتونه وحشی و کثیف باشه.
تا حالا صحنههای خون و خونریزی و حال به هم زنی خیلی دیده بودم، اما هیچ وقت حالم این جوری بد نشده بود. صحنههایی از کندن پوست راکونها که به صورت زنده پوستشونا در میارن. آخه مسموم کردن اون بدبختها اینقدر کار سختی بود؟ چه حالی میشن خودشون وقتی جیغ کشیدنهای اون حیوونای بیچاره رو وقتی پوستی روی بدنشون نیست میبینن؟ این غیر از جنونه؟
هیچ توجیهی واسه این همه وحشیگری نمیشه آورد. باید گرفت پوست خودشونو همینجوری کند تا دفعه بعد از این کارا نکنن!
از کسایی که توانایی دیدن این جور صحنهها رو ندارن، بالاخص کسانی که همچون من محدودیتی در حد حال به هم نخوردنشون هست خواهشمندم این فیلم رو نبینن.
چند روز پیش با روشنک قدم میزدیم. ماشینو توی یکی از کوچههای ولیعصر پارک کرده بودیم. کوچه «دانش کیان». کوچهای که من هر دفعه از جلوش رد میشم یاد اون ۲٫۰۵۰٫۰۰۰ ریال وجه رایج مملکت میافتم که مفت و مجانی ریختم تو جیب پارسه! واسه یه کلاس شبکه. که نصفشم به توصیف استاد از علاقه شدیدش به دستشوئی کردن بر روی هیکل انسانهایی میگذره که دوسشون نداره! اصلاْ هم براش مهم نیس که دخترا از این حرفا یه جوریشون میشه! راحته! کلاس حداقل ۵۰ نفر دانشجو داره! اونم چه دانشجوهایی! معلوم نیست اومدن کلاس کنکور یا باشگاه خنده و شوخیهای بامزه پراکنی!
حالا حساب کنید از یه کلاس چقدر پول در میاد! این مقدارو لطف نموده در تعداد کلاسا هم ضرب کنید تا بهتون بگم!
قدم زدیم تا سر فاطمی. که اگه دقت کنی یه کتابفروشی قشنگ اونجا هست که اگه اهل کتاب باشی بد جوری بهت چشمک میزنه. امکان نداره گذرم به اونجا بیفته و نگاهی به قفسههای همیشه پر از کتابهای جذابش نندازم. حتی اگه پولی برای خرید تو جیبم نباشه. اونم تو این وانفسا که هر چقدر هم که پول داشته باشی انگاری اتر میپره و آخر ماه نشده لهله میزنی واسه یه دونه هزاری! از در که وارد شی کتابای رمان سمت راستته. مستقیم میری سر وقتشون. کتابا اکثراْ نستالژیکن و از جمله آثار پر
طرفدار سالیان دور و نزدیک. اما چرا هیچ وقت کهنه نمیشن نمیدونم. قدم میزنی و ردیف ردیف میری جلو. روبروی در ورودی، اون ته مغازه یه راهرو هست که به یه کافیشاپ میرسه. که دکوراسیونش نوارها و سیدی ها و آلبومهاییه که از روی هر کدوم یه چهره متفاوت با بقیه نگاهت میکنه. و میتونی مطمئن باشی که یه کافه متفاوت انتظارتو میکشه. اما اشتباه میکنی! زیادم فرق نمیکنه با بقیه کافیشاپای شهر!
این بار یاد مجله شهروند امروز افتادم و تبلیغات کتاب «کافه پیانو». بماند که از وقتی طرح اولیه سایتشونو از ما گرفتن و بعدش رفتن قرارداد طراحی رو با یه جای دیگه بستن زیاد ازشون خوشم نمیاد! باور کنید ما طرحمون از این سایت قشنگتره! کافه پیانو رو خریدم. از زمستون تا حالا شش بار تجدید چاپ شده. این بود که بعد از مدتها دست به کتاب بردم و قرائت پیشه کردم. کتاب جالبی بود. و بسیار جسورانه. خیلی خوب میشد با راوی ارتباط برقرار کرد. میرفتی تو بحر ماجرا. یه ماجرای روتین اما جدید! فصول اولیه کتاب قدرت بیشتری داشتن. اما یه جاهایی انگار اون سنگینی لازمو نداره. داستان ول شده. مخصوصاْ اون قسمتی که مادر گلگیسو از تهران برمیگرده.
اما در کل کتاب ارزش خوندن داشت. فصل نویی بود. سبک جالبی بود. تمام تراوشات مغزی نویسنده روی کاغذ بود. دقیقاْ اون احساسی رو پیدا میکردی که موقع مشغول بودن فکرت بهت دست میده. همه چیز تو ذهنت میگذره. به همه چیز فکر میکنی. بعضی وقتا تو توصیف صحنهها به جاهایی میرسید که اصلاْ ربطی به موضوع نداشت، میپیچوندت، جوری که خودتم نمیفهمیدی از کجا به اینجا رسیدی. و این سبک واقعاْ به من چسبید.
اما در کل میشد متاب رو یه سیاه مشق قشنگ دونست. فکر میکنم بهتر از اینها میشد درش آورد. مخصوصاْ قسمتهای پایانی رو. در متن هم فقط یک بار به پیانویی که توی کافه بود اشاره شد. پیانویی که هیچ نقشی در این کافه بازی نمیکرد. و میشد از فلسفه وجودیش و اینکه چرا اینقدر مهم بود که کافه به اون نام بود صحبت کرد. فکر میکنم به قوام داستان کمک میکرد. من که منتظر رمان بعدی فرهاد جعفری میمونم. خوندن کافه پیانو رو هم به شما توصیه میکنم!