این روزها تلوزیون میبینید؟ اخبار جدید رو شنیدید؟ این روزها همه تپش نگاه نمیکنند! این روزها همه میخواهند رای دهند! از یقه آخوندی گرفته تا کرواتی و از فاطمه کماندو گرفته تا بدحجاب عامل استکبار و قلم به دست اسرائیلی مزدور!
به قول یکی از دوستان، کاش همیشه انتخابات بود! اون وقت همه میتونستن به عنوان یک شهروند با حقوق شهروندی، با آزادی هر چند نسبی پوشش، با اجازه شنیده شدن، تو تلوزیون مملکت خودشون دیده بشن! و چیزهایی بگن که بهش عقیده ندارن!
کاش همیشه انتخابات بود، اون وقت آقای کروبی همیشه حرفهای سنگین میزد و اعلامیههای آتشین منتشر میکرد. اون وقت بعد انتخاباتی نبود که همهی فریاد زنان حقوق ملت یادشون بره ملتی هم هست. اون وقت بین دو انتخاب فاصلهای نبود تا کودکان اعدام بشن، شورای نگهبان بیقانونی کنه، مردم هم زیر فشار باشن و کسی نباشه که برای احقاق حق حرف بزنه.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت محمود خان همیشه کمیته صیانت از حقوق شهروندی تشکیل میداد و بانیان گشت ارشاد رو مورد خطاب قرار میداد که مگه مشکل مملکت ما مدل موی جوانانه؟ اون وقت همیشه با خیال راحت راه میرفتی و دعا دعا نمیکردی پلیس حافظ امنیت اجتماعی سرگرم گوش مالی دادن جوون بدبخت دیگهای باشه که نگاهش به تو نیفته و بتونی از توی خیابون رد شی.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت ماهی هشتاد هزار تومن میآوردن دم خونت، چون چند وقتیه یه تیکه کاغذ بهت دادن که روش یه چیزاییه نوشته راجع به احمدی نژاد و عدالت و سهم و رفاه. بی هیچ چشم داشت. اون وقت همه ایرانیا پول داشتن. اون وقت میفهمیدی اقتصاد سالم یعنی چی.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت همیشه غذای سلف خوب بود. اون وقت همیشه کنار غذا یه ژله هم بود. اون وقت با شام خوابگاه یه دونه موز هم بود. اون وقت خود صدا و سیما هر روز تو یه دانشگاه تریبون آزاد داشت. اون وقت صحن دانشگاه «منطقه آزاد» بود. اون وقت کسی نبود که تریبون آزاد رو به هم بریزه و کسی نبود که از شرکتکنندهها عکس بگیره و کسی نبود که بدونه سوالی پرسیده که جوابشو دو ماه بعد تو کمیته انضباطی بهش میدن. اون وقت هر شب دانشجوها رو توی تلوزیون میدیدی و درسته که اونقدر از سر و ته حرفاشون زدن و تصاویر و حرفا رو قاطی کردن که نمیفهمیدی چی میگن، اما حداقل میفهمیدی که تو مملکت ما خیلی چیزا هست، حتی آزادی بیان.
کاش همیشه انتخابات بود.
دیروز ساعت ۵ و ۶ عصر بود که رفتم خونه. تا ساعت ۵ عصر امروز هم نیومدم شرکت! و این برای من به معنای یه استراحت واقعی بود بعد از مدتها! اکثر روزها ۹ صبح شرکتم تا ۱۰ و ۱۱ شب. شرکت نوپا کار زیاد میبره. با این ریسک که ممکنه یه مدت بعدش نگاه کنی و ببینی کارهات اثری نداشته و به فکر این بیفتی که در این شهر آزموده ای بخت و بهتر است در دیگر ورطهای بیفکنی رخت خویش.
شرکت و وبلاگ هر تفاوتی داشته باشن یه شباهت عمده دارن. به صفحه اول بلاگفا برید و چند تایی از تازه آپ شده هاش رو باز کنید. اکثر وبلاگها تازه تاسیسن. اگه حتی چند تا مطلب هم دارن توی همون ماه یا هفته اول شروع کارین. کم وبلاگی میشه که نویسنده تونسته برای مدت زیادی مطلب بنویسه و کم نیاره. توی یه شرکت هم اگه نتونی سربالایی اولیه رو پشت سر بزاری و کم بیاری، بعد از یه مدت حتی اگه منحلش هم نکنی سهامداری خواهی بود که در یک شرکت بدون فعالیت سرمایه گذاری کرده! به قول پیمان خان، بر طبق آمار سالانه ۴۰۰ شرکت دوزندگی ثبت میشه و ۴۰۰ شرکت دوزندگی منحل!
ما تا اینجاشو خوب اومدیم. اونقدری که تونستیم و در حد توانمون بوده کار گرفتیم و تا الان از زیادی کار نالیدیم و در به در دنبال دو روز استراحت بودیم! اما مثل همه شرکتهای نو پا برای جا انداختن اسم و کارمون کم قیمت دادیم و چیزی در نیاوردیم. البته از حق نگذریم اونقدری در آوردیم که از خودمون چیزی خرج نکردیم و خود شرکت از درآمدش اداره شده. این پله رو خوب بالا اومدیم، پله بعدی اینه که شرکت باید به سود برسه. که اگه برسه میشه ادامه داد، اما اگه نرسه... ایشالله که میرسه!
یکی از دوستان گل لطف کرده بود چند تا از اون مطالب اندر احوالات اوستادان من رو تو فیس بوک گذاشته بود. خودم که کلی کیف کردم! دستش درد نکنه! انگیزه پیدا کردم ادامه بدم! الحمدلله این اساتید گل ما اگه در علوم کامپیوتر به ما ذرهای سود نرسوندن، در ایجاد سوژه خنده کوتاهی نفرمودند!
پ.ن: آقا این شبکه بیسیم هم بد کوفتیه! راحت میشه راهش انداخت، اما اگه گیر کرد و شروع کرد به اذیت کردن، تا اعضای محترم خانواده رو جلوی چشات نیاره ول نمیکنه! نگیرید آقا! کار شبکه بیسیم نگیرید!