قصه های خوب برای بچه های خوب...
یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا میبرد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت، کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم، گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت: «ببینید، ببینید، هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است». بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد، دزد، دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهرهای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچهها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
«عزیزان. دورغگویی همیشه هم بینتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید.
پ.ن: اول نگفته بودم، ولی لازم دیدم اشاره کنم که کپی رایت رعایت شه! این مطلب از من نیست، ایمیلی گرفتم از دوستان که دیدم قشنگه و گذاشتنش خالی از لطف نیست.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:29  توسط فرزاد
|
چند روز پیش فیلم تست دموکراسی مخملباف رو توی شبکه صهیونیستی بی.بی.سی دیدم. قشنگ بود. خیلی حرفها داشت برای گفتن. ده سال پیش چیزهایی گفته بود که امروز میفهمی یعنی چی. ده سال پیش در اوج اصلاح طلبی و نوک قله جنبش دوم خرداد و روزهایی که کسی شرمش میشد روزنامه کیهان ورق بزنه پیش بینی کرد خیلی راحت تمام این بساطها جمع خواهند شد. چیزی که اکثریت جامعه هیچ امکانی براش قائل نبودن.
صحنههای زیبایی داشت این فیلم به اصطلاح مستند۱. قسمتی که به زور لباس سنتی یه پیرمرد جنوبی رو میخوان ازش بگیرن و بی هیچ جواب منطقئی پیرمرد حاضر نیست از سنتش دست بکشه. و بعد حاضر نیست اون در چوبی رو روی کولش بذارن، اما وقتی میذارن... تا آخر روی کولش میمونه و هر چقدر هم این ور و اون ور میبرنش بی هیچ اعتراضی بارش رو حمل میکنه. راست میگفت، بار رو روی کول ملت دادن سخته، اما کولش که کرد تمومه!
چقدر زیباست سستی قفل زنجیر کلفت صندلیها که به خاطر عقیده مردم به ناممکن بودن باز شدنش همون جور مونده، اما اگه کسی پیدا شه و دستی به زنجیر بکشه حتی کلید هم نیاز نیست. خودش باز میشه.
و چقدر زیباست صحنه سخنرانی مخملباف برای پرندهها. بی هیچ تعارفی. بی هیچ تملق گویی. واقعیت ها عریانن. صحبت برای پرندههایی که برای جلب نظرشون، واقعیتها بهشون گفته نمیشه. پرندههایی که حاضر نیستن از زمین جدا بشن و هر کسی سراغشون میاد برای یک سکانس بیشتر موندن از پرواز زیباشون براشون صحبت میکنه. پرندههایی که بارها و بارها میپرن، اما همیشه کم. و بعد دوباره میشینن. انگار یادشون رفته باید بپرن. روز از نو، دموکراسی از نو.
ما راه زیادی تا اینجا اومدیم، اما راه زیادی هم داریم که بریم. هزینه زیادی دادیم، هنوز هم باید بدیم. اما ارزش چیزی هم که میخواهیم بدست بیاریم خیلی بالاس، وگرنه مخالفانمون هم این همه هزینه نمیدادن و این همه هم به ما تحمیل نمیکردن. نباید خسته شد. باید پرید. باید اوج گرفت.
۱- گفتم به اصطلاح چون مثل یه فیلم مستند ساخته شده بود اما در واقع صحنه ها برنامهریزی و طراحی شده بود.
|
+|
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:42  توسط فرزاد
|