تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
یازده سال و یک ماه و یک روز عمر

1. چهارشنبه گفتم برای 8/8/88 مطلب بنویسم. به یاد 7/7/77، حتی ویژه برنامه نیمرخ  اون روز رو هم یادمه. روز مهمی نیست، تلاقی این اعداد هم چیزی رو نه اضافه می‌کنه نه کم، اما آدمیزاده و این یادها و نشانه گذاری‌ها! پنجشنبه گفتم یادم نره که با بابا اینا که رفتیم بیرون و اومدیم، حتماً دستی بر صفحه کلید ببرم. از بیرون که اومدیم خسته بودم، باید اول استراحت می‌کردم، بعد می‌نوشتم. جمعه که بابا مامانو گذاشتم ترمینال، ناراحت شدم که چرا دیروز یادم رفت بنویسم، رادیو گفت امروز هشت هشت هشتاد و هشته! خوشحال شدم که وقت از دست نرفته! شنبه یادم افتاد که یادم رفته بنویسم! این امروز و فردا کردن ها تا کی ادامه داره؟
2. سیاست مقوله ایست قشنگ. دیربازیست علاقه ای در خود احساس نموده‌ایم و در تلاشیم بی اطلاع نباشیم از این عالم بی سر و ته. سهراب اما قطاری دیده بود که سیاست بارش بود، گویا خالی می‌رفته. اما ما چند وقتیست بر خلاف سهراب شباهت‌های زیادی بین سیاست و فقه پیدا نموده‌ایم! الله اعلم! به یاد داشته باشیم از برای مباحثه ای با ایشان تا که سنگینی فقه را بر ما بنمایانند!
با این حال دنبال کردن همین پوچی‌ها و کنجکاوی برای سر در آوردن از بازی های پشت پرده، در کنار تلاش برای دیدن جامعه‌ای حاکم بر حکومت و حاکمان، همیشه برام جالب بوده. هر چند بودن در صفوف اول مبارزه رو هیچ وقت به مصلحت ندیدم، بی تعارف جراتش۱ رو هم نداشتم، اما سعیم این بوده که باشم و بی‌تفاوت نباشم. توهین به هیچ انسان شریفی نباشه، به امید روزی که نگیم از افغان جماعت هم کمتریم که اونها می‌تونن رای بدن و ما نه!
3. شانزده سال تموم درس نخوندم. هنوز صدای مامان تو گوشمه که داد می‌زد مگه تو درس نداری؟! بلند شو از پای اون تلویزیون کوفتی! منم که هیچ وقت درس نداشتم! آه کیه نمی‌دونم، اما دامنمو گرفته! تو این سه چهار هفته تلافیش خوب در اومده! از پس همین 9 واحد هم بر نمیام! این چند وقته از سیگمای درس خوندن این شانزده سال بیشتر خوندم و کلی عقبم! باید دیگه استراتژیمو عوض کنم و مثل اون همشهری صبحها یه ساعت زودتر پاشم که 25 ساعت در روز کار کنم!


پ.ن۱: ما هم مثل شما بهش می گیم جرات!
پ.ن۲: به قول برادر گرام حسین خان اوباما، حواستونا جمع کنید تو این اینترنت کوفتی چکار می‌کنید! یعنی خیر سرم یه جوری وبلاگ زدم که غیر از اونایی که می‌خوام و بهشون می گم وبلاگما نشناسن و نفهمن کیم! یه کسایی در مورد مطالب وبلاگ باهام صحبت کردن که خودمم موندم! خوبه سوتی توش نیست! وگرنه چه دست‌های که از ما رو نمی‌شد!

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:57  توسط فرزاد  | 

مهم حضور ماست

لطیفه‌ای هست که می‌گه به عزیزی گفتن ترجمه جمله «دلم هواتو کرده» به انگلیسی چی می‌شه، من یادم نمیاد ایشون چی گفت، اما بعد از شنیدن این جک خیلی تو ترجمه جملات به زبان‌های دیگه دقت کردم!
«ولایت» معانی مختلفی داره، یکی از اونها سرپرستی و قیومیته. اما فقط همین یکی نیست، اگه یکی دو بار به اخبار افغانستان گوش داده باشید عباراتی همچون «ولایت قندهار» براتون آشناس، چرا که ولایت به معنای استان هم هست، که ما ایرانیها کمتر از اون استفاده می‌کنیم، حتی اگه از قدیمی‌ها هم بپرسی آخر هفته کجا می‌ری می‌گه می‌رم ولایت!
راستی! استان به انگلیسی می‌شه Province، ولایت هم می‌شه Province، فقیه هم می‌شه Jurist.

راهپیمایی روز قدس

حالا اگه مترجمتون یه آدمی باشه که سواد ترجمش در حد اون بنده خدای نقش اول اون جک باشه، فکر می کنید چی می‌شه؟!

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط فرزاد  | 

اطاق امن

1.سال 82 کنکور کارشناسی دادم، نتیجه‌ها که اومد تو استان بین پسرها نفر پنجم بودم. استان ما هم جزو محرومین بود و سهمیه مناطق محروم داشت. از همشون خبر گرفتم و می‌دونستم کسی سهمیه مهندسی کامپیوتر شریف رو نزده. فقط یکیشون که از هم مدرسه‌ای‌هام بود رو نپرسیدم، چون از همون اول می‌گفت عشق مکانیکم. نتیجه‌ها اومد. همون عزیز دل سهمیه رو زده بود بر بدن. دیدمش. گفتم مگه عشق مکانیک نبودی؟ گفت چرا، ولی عشق شریف گرفتم! توی انتخاب رشته اول شریفو زدم، حتی محضای شریفم زدم بعد رفتم دانشگاههای دیگه! خیلی سوختم!
چند روز پیش نتیجه‌های ارشد رو زدن. رفتم شریف. شبکه شریف. روزهای قبلش استرس داشتم، خیلی خوشحال شدم، اما اون اهمیت قبلی رو واسم نداشت، حتی از جهاتی شاید پلی تکنیکا ترجیح می‌دادم، اما خوب...یکشنبه آینده ثبت نامه. باز دانشگاه و درس و واحد و میان ترم و پایان ترم. فک و فامیل هم که توقعشون رفته بالا و از حالا درخواست های ادامه تحصیل و ایشالله دکترا داره می‌رسه! می‌گم بابا 7 سال جون کندنه! که چی بشه؟! باشه! طوری که نیست! عوضش بت می‌گیم آقای دکتر!
راستی! بین خودمون باشه! دیروز نتیجه ارشد آزاد رو هم زدن، قبول نشدم! نمی‌دونم چرا! بماند که از هشت تا دوازده وقت داشت و من تا نه و نیم سر جلسه بودم! اما این که نشد حرف! تو رو خدا جایی نگید! آبروی من بماند، آبروی شریف گناه داره!
2. می‌خوام یه NGO تشکیل بدم، علیه هر چی موتورسواره، بی عرض معذرت تف تو روی همشون، هر چی موتور سوار داره اینا می خونه خواهش می‌کنم ناراحت بشه و یه فحش به من بده، اما بعدش ببینه با جون خودش و مردم چه کار می‌کنه. نه کلاه ایمنی، نه احتیاط، نه مراعات، که چی؟ هر جوری که می‌خوان رانندگی می‌کنن، هر قرتی بازئی در میارن، بزنن که بدبختن، به پای یکیشون هم بسابی صد تا بابا ننه پیدا می‌کنن که هیچ کدومشون هم حالیشون نیست خود الدنگش بد می‌رونه. شدن بلای جون مردم.
سه شنبه بابابزرگم داشته می‌رفته نونوایی، یه پسر بی‌شعور 19 ساله بدون گواهینامه با سرعت بالا می‌زنه بهش و پرتش می‌کنه زمین، هر دوشون راهی بیمارستان می‌شن، پدریزرگم یه رونش شکسته، اون یه پاش کبوده، دستاش از ساعد به پایین سیاهن، سرش شکسته، کتفشو بستن، دستشو گچ گرفتن، فردا هم عمل داره. چرا؟! چون یه دیوونه می‌خواسته از هیجان لذت ببره و 30 ثانیه زودتر برسه.
بخش اورتوپد پر بود. همه یا موتور سوار بودن یا موتور بهشون زده بود. ما ایرانیا حتی جون خودمونم برامون ارزش نداره.
3. سارق اختراع وزیر صنایع شد، جاعل مدرک وزیر علوم. نظامی تحت تعقیب وزیر دفاع، نظامی قهرآلود وزیر کشور. وزیر بازرگانیِ واردات چی وزیر نفت، حافظ ناموس کرج وزیر اطلاعات. آقای احمدی نژاد راست می‌گه، خداییش کابینه هماهنگی تشکیل داده! ای خدا، چقدر جای علی آبادی تو این کابینه خالیه!

|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط فرزاد  | 

قصاب خانه دنیا
در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی‌شود:
تو آلمان هیتلری می‌کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند،
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت!
احمد شاملو

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:14  توسط فرزاد  | 

بمب دست کیه؟!

۱. خواهرم بچه که بود از گردوی تازه بدش می‌اومد. چون این تجربه رو داشت که هر وقت گردوی تازه در میاد یعنی آخر تابستون، یعنی آخر تعطبلات، یعنی باز شدن مدارس، یعنی یک سال دیگه درس خوندن! همه ماها تو زندگی نمادهایی داریم برای ترس‌ها و بداومدن‌هامون. حتی می‌شناسم کسایی رو که از اومدن نیمه شعبان خوشحال نمی‌شن، آخه نیمه شعبان یعنی دو هفته مونده تا یه ماه گشنگی!
گرمای تابستان برای بچه‌ها یعنی بازی و بیکاری و خوشگذرونی، برای بزرگها یعنی گرما و کار و عرق ریختن و تشنگی. برای هم سن و سا‌لهای بنده هم یعنی دلهره و استرس کنکور و نتایج کنکور و انتخاب رشته و زندگی و برباد رفته دیدن آینده و همه چیز! یعنی بهترین روزهای زندگیتو توی هول و ولا بگذرونی و بپرسی یعنی چی می‌شه؟! اینو چند سالی هست که دارم تجربه می‌کنم. از تابستون سال سوم دبیرستان (۸۱) که شروع کردیم به خوندن تا امروز که دارم واسه چندمین سال متوالی برای دوستان و آشنایان انتخاب رشته می‌کنم. تابستون قبل که منتظر بودم عدم قبولیم برای نتیجه ضعیف ارشدم بیاد و خیالم راحت شه که قبول نشدم و امسال هم که نتیجه خوب شد منتظرم تا کارنامه نهایی بیاد و تکلیف مشخص شه.

۲.

آلوده  گرچه  دست  جلاد های  دشمن

به خون  همسر   تو، به  خون کودک من

اگر چه مانده خیل نعش شهید بر خاک

کاوه هنوزم با ماست، بگو، بگو به ضحاک

۳. سه چهار سالی بود بازی نمی‌کردم. چند روزی رفتم خوابگاه. نتیجه‌اش شد رواج بازی کانتر در خوابگاه و شرکت، تا صبح بیدار موندن و به صفر رسیدن بازدهی و گیم نت شدن این اماکن متبرکه! همه به بازی مشغولن! بز گری گشتیم در میان گله! البته دوستان دیشب به کم از کانتر خسته شدن NFS Most Wanted بازی کردن! خداییش اعتیاد آورن این بازی‌های گیم نتی! من که دست آمریکا و اسرائیلا پشت قضیه می‌بینم! نمی‌ذارن این جوونا به زندگی‌شون برسن که!

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:45  توسط فرزاد  | 

اوبونتو

۱. سال ۸۴ بود. از فرهاد یاد گرفتم وبلاگ چیه. وبلاگ خوبی داشت و خوب و دلچسب می‌نوشت (حداقل واسه ما آقایون!). توی دفتر نشسته بودم. بی‌کار بودم. به وبلاگ راه انداختم حوصله‌ام سر جاش بیاد! ۲۳ شهریور ۴ سالش می‌شه!
تب وبلاگ بالا گرفت. دیگه خیلی وقت‌ها رفقا رو نمی‌دیدی می‌خوندیشون. تب وبلاگ خوابیده. اکتراْ یانمی‌نویسن یا صفحه‌شونا بستن یا سالی به ماهی غباری بر می‌دارن از این حجره بی رونق. حتی فرهاد هم بعد از سه چهار بار اسباب کشی معلوم نیست کجا و چی می‌نویسه! پیوندهای وبلاگ هم عمدتاْ به جای خاصی ختم نمی‌شن! بیشتر نقش فرند لیست رو ایفا می کنن! اینه که ترجیح می‌دم باشن فعلاْ!

۲. دیروز از در یه فروشگاه نرم‌افزار رد شدم...

- آقا سی‌دی نرم‌افزارهای کاربردی لینوکس چیزی دارین؟
- بله، سوزی داریم و اوبونتو.
- لینوکس دارم، نرم‌افزارهای کاربردیشو می‌خوام.
- نه، فقط ویندوزشا داریم...

۳. دولت خدمتگزار هر کار بدی کرده باشه یه کار مفید کرده، اونم آسون کردن جواب دادن به این سواله:
       -بدون فیلترشکن چه سایتهایی رو می‌شه باز کرد؟
می‌تونی با انگشتات بشماری و جواب بدی. تا چند وقت دیگه هم  رجانیوز، تنها سایتی که ارزش فیلتر نشدن داره رو به عنوان صفحه خانه مرورگرتون معرفی کنید که به محض ورود به اینترنت واردش بشه و وقتتون تلف نشه. اینترنت ملی همینه دیگه!

|+| نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط فرزاد  | 

قصه های خوب برای بچه های خوب...
یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می‌برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان،‌ هر روز که گرسنه می‌شد، گوسفندی را می‌کشت، کباب می‌کرد و خود و بستگانش با آن سیر می‌شدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم، گرگ... مردم ده سرآسیمه می‌رسیدند و می‌دیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگ‌ها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت: «ببینید، ببینید، هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است». بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد، دزد، دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره‌ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگ‌ها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه‌ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
«عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی‌نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگ‌های نگهبانتان را به آنها سپرده باشید.
پ.ن: اول نگفته بودم، ولی لازم دیدم اشاره کنم که کپی رایت رعایت شه! این مطلب از من نیست، ایمیلی گرفتم از دوستان که دیدم قشنگه و گذاشتنش خالی از لطف نیست.
|+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:29  توسط فرزاد  | 

پرنده

چند روز پیش فیلم تست دموکراسی مخملباف رو توی شبکه صهیونیستی بی.بی.سی دیدم. قشنگ بود. خیلی حرفها داشت برای گفتن. ده سال پیش چیزهایی گفته بود که امروز می‌فهمی یعنی چی. ده سال پیش در اوج اصلاح طلبی و نوک قله جنبش دوم خرداد و روزهایی که کسی شرمش می‌شد روزنامه کیهان ورق بزنه پیش بینی کرد خیلی راحت تمام این بساطها جمع خواهند شد. چیزی که اکثریت جامعه هیچ امکانی براش قائل نبودن.
صحنه‌های زیبایی داشت این فیلم به اصطلاح مستند۱. قسمتی که به زور لباس سنتی یه پیرمرد جنوبی رو می‌خوان ازش بگیرن و بی هیچ جواب منطقئی پیرمرد حاضر نیست از سنتش دست بکشه. و بعد حاضر نیست اون در چوبی رو روی کولش بذارن، اما وقتی می‌ذارن... تا آخر روی کولش می‌مونه و هر چقدر هم این ور و اون ور می‌برنش بی هیچ اعتراضی بارش رو حمل می‌کنه. راست می‌گفت، بار رو روی کول ملت دادن سخته، اما کولش که کرد تمومه!
چقدر زیباست سستی قفل زنجیر کلفت صندلی‌ها که به خاطر عقیده مردم به ناممکن بودن باز شدنش همون جور مونده، اما اگه کسی پیدا شه و دستی به زنجیر بکشه حتی کلید هم نیاز نیست. خودش باز می‌شه.
و چقدر زیباست صحنه سخنرانی مخملباف برای پرنده‌ها. بی هیچ تعارفی. بی هیچ تملق گویی. واقعیت ها عریانن. صحبت برای پرنده‌هایی که برای جلب نظرشون، واقعیت‌ها بهشون گفته نمی‌شه. پرنده‌هایی که حاضر نیستن از زمین جدا بشن و هر کسی سراغشون میاد برای یک سکانس بیشتر موندن از پرواز زیباشون براشون صحبت می‌کنه. پرنده‌هایی که بارها و بارها می‌پرن، اما همیشه کم. و بعد دوباره می‌شینن. انگار یادشون رفته باید بپرن. روز از نو، دموکراسی از نو.
ما راه زیادی تا اینجا اومدیم، اما راه زیادی هم داریم که بریم. هزینه زیادی دادیم، هنوز هم باید بدیم. اما ارزش چیزی هم که می‌خواهیم بدست بیاریم خیلی بالاس، وگرنه مخالفانمون هم این همه هزینه نمی‌دادن و این همه هم به ما تحمیل نمی‌کردن. نباید خسته شد. باید پرید. باید اوج گرفت.


۱- گفتم به اصطلاح چون مثل یه فیلم مستند ساخته شده بود اما در واقع صحنه ها برنامه‌ریزی و طراحی شده بود.

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:42  توسط فرزاد  | 

زنده باد ایران

ایران روزهای مهمی رو داره می‌گذرونه. کودتا هر روزی که بگذره قوی‌تر و مستحکم تر می‌شه. هیچ فکر نمی‌کردیم انتخابات به اینجا کشیده بشه. مردم باید تو صحنه بمونن، وگرنه تا سالیان سال به جای ۲۸ مرداد از ۲۲ خرداد باید اسم ببریم!
مدتی بود ننوشته بودم، حتی برای کاندیدای مورد علاقمم چیزی روی وبلاگ نذاشتم، اما فکر نمی‌کردم به اینجا برسیم و همچین چیزایی ببینیم و شاهد باشیم. روزهای گذشته ایران سپری شده، یا باید موند و به روزهای روشن رسید، یا ترسید و نشست و تاریکی رو به جون خرید.
ما می‌مانیم...

آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
صاحب این خاک منم

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:39  توسط فرزاد  | 

رای ما، حق ما، وظیه ما...

این روزها تلوزیون می‌بینید؟ اخبار جدید رو شنیدید؟ این روزها همه تپش نگاه نمی‌کنند! این روزها همه می‌خواهند رای دهند! از یقه آخوندی گرفته تا کرواتی و از فاطمه کماندو گرفته تا بدحجاب عامل استکبار و قلم به دست اسرائیلی مزدور!
به قول یکی از دوستان، کاش همیشه انتخابات بود! اون وقت همه می‌تونستن به عنوان یک شهروند با حقوق شهروندی، با آزادی هر چند نسبی پوشش، با اجازه شنیده شدن، تو تلوزیون مملکت خودشون دیده بشن! و چیزهایی بگن که بهش عقیده ندارن!
کاش همیشه انتخابات بود، اون وقت آقای کروبی همیشه حرفهای سنگین می‌زد و اعلامیه‌های آتشین منتشر می‌کرد. اون وقت بعد انتخاباتی نبود که همه‌ی فریاد زنان حقوق ملت یادشون بره ملتی هم هست. اون وقت بین دو انتخاب فاصله‌ای نبود تا کودکان اعدام بشن، شورای نگهبان بی‌قانونی کنه، مردم هم زیر فشار باشن و کسی نباشه که برای احقاق حق حرف بزنه.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت محمود خان همیشه کمیته صیانت از حقوق شهروندی تشکیل می‌داد و بانیان گشت ارشاد رو مورد خطاب قرار می‌داد که مگه مشکل مملکت ما مدل موی جوانانه؟ اون وقت همیشه با خیال راحت راه می‌رفتی و دعا دعا نمی‌کردی پلیس حافظ امنیت اجتماعی سرگرم گوش مالی دادن جوون بدبخت دیگه‌ای باشه که نگاهش به تو نیفته و بتونی از توی خیابون رد شی.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت ماهی هشتاد هزار تومن می‌آوردن دم خونت، چون چند وقتیه یه تیکه کاغذ بهت دادن که روش یه چیزاییه نوشته راجع به احمدی نژاد و عدالت و سهم و رفاه. بی هیچ چشم داشت. اون وقت همه ایرانیا پول داشتن. اون وقت می‌فهمیدی اقتصاد سالم یعنی چی.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت همیشه غذای سلف خوب بود. اون وقت همیشه کنار غذا یه ژله هم بود. اون وقت با شام خوابگاه یه دونه موز هم بود. اون وقت خود صدا و سیما هر روز تو یه دانشگاه تریبون آزاد داشت. اون وقت صحن دانشگاه «منطقه آزاد» بود. اون وقت کسی نبود که تریبون آزاد رو به هم بریزه و کسی نبود که از شرکت‌کننده‌ها عکس بگیره و کسی نبود که بدونه سوالی پرسیده که جوابشو دو ماه بعد تو کمیته انضباطی بهش می‌دن. اون وقت هر شب دانشجوها رو توی تلوزیون می‌دیدی و درسته که اونقدر از سر و ته حرفاشون زدن و تصاویر و حرفا رو قاطی کردن که نمی‌فهمیدی چی می‌گن، اما حداقل می‌فهمیدی که تو مملکت ما خیلی چیزا هست، حتی آزادی بیان.
کاش همیشه انتخابات بود.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:50  توسط فرزاد  | 

گوشه ای از بیانات دکتر...

اصل کار فرهنگی در سازماندهی مساجد و حوزه‌های علمیه و امامزاده‌هاست که چراغند و روشنایی می‌بخشند و دولت نیز در جهت تقویت این مراکز حرکت می‌کند.
ما نه تنها در جبهه سیاسی و فرهنگی بلکه در جبهه اقتصادی در حال جنگ هستیم. دشمنان ما نشستند نقشه کشیدند و گفتند: باید این دولت را ساقط کنیم، اما چه آنها و چه دنباله‌روهای آنها خیال می‌کنند می‌توانند نظام و دولت و انقلاب را از کار بیندازند، برای من یقینی است که انها کور خوانده‌اند. اما ماموریت امروز ما چیست؟ اول باید وضعیت جهان را بشناسیم.
در صد سال گذشته قدرتهای فاسد در جهان بیش از صد میلیون انسان کشته اند، چیزی که در هیچ دورهمحمود احمدی نژاد از تاریخ سابقه نداشته است. اما این دوران در حال پایان است و در حال حاضر گرایش انسانها به سمت عدالت و ارزشهاست و این همان دورانی است که ما چشم انتظار ان هستیم. بگذارید چند تا از نشانه هایش را برای شما بگویم :
بیرون از ایران در همه جای دنیا حتی در خود امریکا ما نشانه‌های این بازگشت را می‌بینیم.
سال گذشته که به نیویورک رفته بودم یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری امریکا گفت : فلانی! همین حرفهایی را که تو می‌زنی، من می‌خواهم اینها را در اینجا جلو ببرم. گفتم: چرا اینجور میگی؟ گفت مردم اینجا این حرفها را می‌پسندند. این حرفها در اینجا خریدار دارد و مردم اینها را می‌خرند.
امروزقلب همه دنیا با ماست. ایرانی هر کجای دنیا که می‌رود عزیز است. من در عراق یک پیامی به امریکا دادم گفتم شما با چه چیزی ایران را تهدید می‌کنید؟ من دیده‌ام و اطلاع دقیق دارم که همین سربازان و نیروهای نظامی شما با ما هستند.
در همین سفری که اخیرا آقای جلیلی، این جوان مومن رفت و در برابر هفت هشت تا از آدمهای مارخورده که هر کدام با هواپیماهای اختصاصی و با متن از پیش نوشته شده و... آمده بودند نشست، راننده همان طرف مقابل وقتی جلیلی را می‌بیند، با انگشت به آقای جلیلی اشاره می کند و می گوید: ما با شما هستیم.
و همه جای دنیا همینطور است .
ما به عنوان یک مسلمان در مقابل دین مسیح نیستیم. در مقابل دین یهود نیستیم، به روسای کلیساهای آمریکا گفتم، همین الان اگر حضرت عیسی تشریف بیاورند، هر دستوری به من بدهند، اطاعت می کنم که آنها تعجب کردند.
اگر در عمل دنیا دید ملت ایران پای پاکی و عدالت ایستاده است، دنیا فوج فوج به طرف ما خواهد آمد. امام زمان عصاره همه خوبیها و عدالت است و ما ماموریت داریم جهان را به انسان کامل دعوت کنیم. هرچه قدر هم این دعوت قوی‌تر باشد، اثرگذاری هم قوی‌تر است و کسی نمی‌تواند جبهه گیری کند. نظام ولایی اصلا یعنی فریاد بلند دعوت به امام و همه شان و ماندگاری نظام به خاطر همین است.
خدا شاهد است من نامه‌ای را که برای بوش نوشتم، با وضو نوشتم و وقتی خواستم امضا کنم گفتم: ای خدای بزرگ، در این نامه هدایت قرار بده و اگر لجاجت کرد و مقاومت کرد، حیثیتش را ببر . این وظیفه ماست . خدا خودش می‌گوید. می‌گوید: «اذهب الی فرعون انه طغی ....» حالا ما می‌خواهیم جهان را به عصاره همه خوبیها و زیبائیها همه عشقها و واسطه فیض دعوت کنیم این خیلی جاذبه دارد و عامل وحدت است .

|+| نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط فرزاد  | 

رسانه ای دیگر...

خوب! به سلامتی و دلی خوش مجله زنان، قدیمی‌ترین مجله خصوصی هم توقیف شد! دلیلش هم اخلال در حقوق عمومي و تضعيف نهادهاي نظامي و انقلابي از جمله بسیجه، خودتون هم می‌تونید ببینید:

مجله زنان

خدا خیرشون بده! جدیداً بدجوری حس عدم امنیتم گرفته بود! با این کارشون همچین دارم یه ذره به حفظ جونم امیدوار می‌شم! معلوم شد مملکت صاحب داره! هر کی به هر کی نیست که!

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط فرزاد  | 

بیانیه

مردم سلحشور و عزیز ایران!
با توجه به تحقیقات گسترده و علمی دانشمندان عزیز مسلمان، و یافته‌های ایشان مبنی بر تأثیر بدپوششی خواهران عزیز در انحراف جامعه، پایین آمدن معدل و ازدیاد تولید نسل و همچنین حرکتهای خداپسندانه و مردم شادکن نیروی انتظامی در مبارزه با شبیخون فرهنگی ایادی شیطان بزرگ، این بی‌حجابان خدا نشناسی که طبق تحقیقات ما هر شب از اسرائیل غاصب مدل لباس فردای خود را دریافت می‌دارند تا ضربه‌ای دیگر بر پیکره این انقلاب مردمی وارد سازند، بر خود لازم می‌دانیم تا حمایت خود را از اینگونه حرکتها اعلام نماییم.
به دلیل علمی بودن این بیانیه ذکر نکات ذیل اجتناب ناپذیر می‌نماید:
۱- همانگونه که مستحضرید، رئیس دانشگاه الزهرا، این دانشمند والا مقام، طبق مراسمی از نتیجه تحقیقاتی سری پرده برداشته و اعلام نمود که دیدن موی نسوان بر غده هیپوفیز مردان تأثیر گذار است.
۲- از جمله موارد اشاره شده دیگر نیز تحریک مردان بر اثر دیدن بانوان بد حجابیست که برای نیل به اهداف امپریالیستی خود تبرّج کنان به رفت و آمد مشغولند. و این باعث می‌گردد تا مردان سریعاً خود را به منزل رسانده و ... شده و لذا جمعیت به شدت افزایش یابد. با وجود مثبت بودن افزایش جمعیت سربازان اسلام، اینجانبان این امر را صحیح ارزیابی نمی نماییم.
۳- شنیدن صدای دختران برای پسران تحریک کننده است.
۴- چکمه بلند باعث تحریک مردان می‌گردد. متاسفانه نویسندگان متن تا لحظه درج مطلب نتوانستند هیچگونه دلیل عقلانی و غیر عقلانی برای این امر بیابند، لذا تنها به سخنان فرمانده محبوب ناجا که حتماً دلیلی بر این مدعا داشته‌اند استناد می‌نماییم.
۵- صدای کفش خواهران در حین راه رفتن مردان را تحریک می‌نماید.
با توجه به موارد اول، دوم، سوم و چهارم، پنجم و همچنین مواردی که به علت حیا و ذیق وقت از ذکر آن معذوریم، اینجانبان خروج هر کدام از نسوان عزیز را از خانه تبرج اعلام نموده و جایز نشمرده و از برادر ارزشی، سردار رادان، این عزیز قسم خورده برای سالم نمودن جامعه تقاضامندیم از هر گونه خروج خواهران متعهد از حرمسراها جلوگیری نمایند.
همچنین با توجه به مورد سوم، از شرکت ارتباطات سیار و ایرانسل تقاضامندیم هر چه زودتر نسبت به قطع کلیه خطوط این عزیزان همکاری لازم را صورت داده و در نهایت در صورت عدم امکان انجام چنین امری، سیم کارت ایشان را با نوع «تنها برای ارسال پیامک» تعویض نمایند.
در انتها دبیرخانه وبلاگ برخود لازم می‌داند اعلام نماید که آزادی را حق مسلم کلیه انسانها دانسته و ناراحتی خود را از عدم درک صحیح معنای آزادی توسط برخی از گمراهان اعلام می‌دارد. ما با آزادی موافقیم، اما نه آزادئی که باعث انحراف اجتماعی و انحطاط اخلاقی گردد.

|+| نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 13:48  توسط فرزاد  | 

جوابیه...

می‌خواستم قسمت بعدی عقاید وهابیت رو بذارم، اما هم متنش کامل نبود هم ترجیح دادم جواب یک سری شبهات و مشکلاتی رو که در مورد پست قبلی به وجود اومده بود، به جای اینکه همونجا بنویسم به عنوان یه پست بذارمش رو وبلاگ، شاید به یه دردی خورد!
همونجور که اول اون پست اشاره کردم، شخصاً علاقه ربادی دارم که در مورد عقاید ملل مختلف اطلاع داشته باشم. و دانستن اصلاً چیز بدی نیست! اینکه ببینی هر قومی چه آداب و رسومی داره، چه فرهنگی داره، چطور فکر می‌کنه، چطور زندگی می‌کنه و چطور با مرده‌هاش خداحافظی می‌کنه لذت بخشه و پندآموز.
خیلی از دوستان تعجب کردن که چرا این موضوع رو نوشتم، دلیلش صرفاً این بود که دوست ندارم در مورد هر مبحثی، حتی وهابیت و حتی بهائیت فقط تو کتابهای تاریخ راهنمایی و دبیرستان مطلب بخونم و این رو حفظ کنم که این دو فرقه یا دین با نقشه انگلیس به وجود اومدن، در حالیکه ندونم این قوم اصلاً چی می‌گن! و دلم می‌خواست کسی هم که خواننده این وبلاگه همین تفکر درش ایجاد بشه. دوست داشتم همه بدونن و بعد با اطلاع کامل از وهابیت متنفر بشن! این بود که هم دنبالش رفتم هم آپش کردم.
ما یاد گرفتیم که هیچ وقت حرفایی که ازش بوی مخالفت بلند میشه رو نگیم و نشنویم، ولی به قول الهی قمشه ای تا شک نکنی دو تا خدا هست به یه خدایی نمی رسی! پس درسته که گفتن حرف غیر خودی تو این مملکت عجیبه و جرم، ولی چاره چیه! بعضی وقتا شنیدنش برای تقویت قدرت تفکر لازمه!
و اما عزیز خیلی محرمانه! راست می گه! انگار که بنده از وهابیت دفاع کردم! ولی واقعاً قصد این نبوده. منظور این بود که ببینید این آقا چه حرفای خوبی می زده، عقاید خوبی داشته، بعد ببینید کم‌کم کارش به کجا رسید و بعد از مرگش از عقایدش چه سوء استفاده‌هایی شد. وقتی اینها رو کنار هم می‌ذاری پاذل عجیبی می‌شه! فقط مهلت بدین! لطفاً!


پ.ن: این هم از شهرکرد! این آخرین شبیه که تو این شهر زندگی می‌کنم! درسته که این سه چهار ساله همیشه تهران بودم، ولی همه دوران بچگی اینجا گذشته. خاطراتش کم نیست!
در عرض ۳ ماه این دومین اسباب کشیه که درش شرکت دارم! و انگاری اگه خدا قبول کنه سومیشم تو راهه! صلوات!

|+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:20  توسط فرزاد  | 

عقاید وهابیت(قسمت اول)

یکی از مسائلی که کسب اطلاع از آن برای اکثر افراد جذاب است اعتقادات ملتهای مخلتف و شیوه تفکر آنها درباره جهان مادی و معنوی است. شاید نزدیک ترین و جنجال ترین فرقه مذهبی به ما نیز وهابیت باشد که قسمتی از اعتقادات آنان در ادامه ذکر شده.

وهابيت فرقه‌اي است ظاهراً اسلامي، ولي در اصل بر ضد اسلام است. اين فرقه داراي عقايد خاصي است كه بر طبق آن عقايد، تمام مسلمانان را به غير خودشان مشرك مي‌دانند. بنا به عقيده آنها هركس كه قبرهاي انبياء و اولياء الهي را مسح كرده ويا آنها را ببوسد و يا در كنار آنها نماز خوانده و يا چراغ روشن كند، مشرك است.

بنيانگذار آيين وهابيت شيخ محمد بن عبدالوهاب است که او خود مبتکر اين افکار نيست، بلکه مبتکر اين انديشه‌ها شخصي است به نام ابن تيميه که در قرن هفتم مي‌زيسته است. در قسمت اول این مبحث به معرفی ابن تیمیه پرداخته و در عناوین بعدی قسمتی از عقاید وهابیت ذکر می گردد.

ابن تيميه در سال ۱۲۶۳ ميلادي در حران از شهرهاي تركيه كنوني كه زماني در سرزمين تاريخي شام قرار داشت و اينك اثري ار آثارش باقي نمانده به دنيا آمد و در سال ۱۳۲۸ ميلادي بعد از ۶۵ سال مبارزه و تعليم و تعلم وفات يافت.
او ابوالعباس احمد بن عبدالحليم، معروف به ابن تيميه و از علماء حنابله بود که در سال 728 ه وفات کرد، تولد او در سال 661 ه بوده است.

ابن تیمیه از اینكه عده ای بنام تصوف، دلق بپوشند و یا ناخن ها و سبیلهای خود را بلند سازند و با حشیش خوردن خود را دچار خلسه سازند به خشم آمده و مردمان را به شدت از این گونه عادات منع نموده و از پیش گویان و تعبیر گران خواب بیزاری جسته و با ایشان در افتاده و مردم را از گرد این گونه افراد متفرق می ساخت.

او با فرقه صوفیان احمدیه كه بر روی آتش راه می رفته و مارهای سمی می بلعیدند و دست به كارهای خارق العاده می زدند در افتاد و كارهای ایشان را شیادی و خلاف كتاب و سنت می دانست و تا آنجا پیش رفت كه بزرگان ایشان را مجاب نمود تا از این گونه افعال و اعمال دست بردارند.

از جمله كارهایی كه ابن تیمیه انجام داد و موجبات خشم مردمان را فراهم ساخت، شكستن سنگی بود كه در خارج از مسجد دمشق به محل زیارت عوام الناس تبدیل شده بود و عوام كه نقش پایی را بر آن سنگ یافته بودند، به گمان آنكه این سنگ قدمگاه رسول خدا (ص) می باشد به تبرك و تكریم و حتی استغاثه به آن سنگ پرداخته و آنرا می بوسیده و به اصطلاح خودمان از آن حاجت می طلبیدند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:13  توسط فرزاد  |