تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
یازده سال و یک ماه و یک روز عمر

1. چهارشنبه گفتم برای 8/8/88 مطلب بنویسم. به یاد 7/7/77، حتی ویژه برنامه نیمرخ  اون روز رو هم یادمه. روز مهمی نیست، تلاقی این اعداد هم چیزی رو نه اضافه می‌کنه نه کم، اما آدمیزاده و این یادها و نشانه گذاری‌ها! پنجشنبه گفتم یادم نره که با بابا اینا که رفتیم بیرون و اومدیم، حتماً دستی بر صفحه کلید ببرم. از بیرون که اومدیم خسته بودم، باید اول استراحت می‌کردم، بعد می‌نوشتم. جمعه که بابا مامانو گذاشتم ترمینال، ناراحت شدم که چرا دیروز یادم رفت بنویسم، رادیو گفت امروز هشت هشت هشتاد و هشته! خوشحال شدم که وقت از دست نرفته! شنبه یادم افتاد که یادم رفته بنویسم! این امروز و فردا کردن ها تا کی ادامه داره؟
2. سیاست مقوله ایست قشنگ. دیربازیست علاقه ای در خود احساس نموده‌ایم و در تلاشیم بی اطلاع نباشیم از این عالم بی سر و ته. سهراب اما قطاری دیده بود که سیاست بارش بود، گویا خالی می‌رفته. اما ما چند وقتیست بر خلاف سهراب شباهت‌های زیادی بین سیاست و فقه پیدا نموده‌ایم! الله اعلم! به یاد داشته باشیم از برای مباحثه ای با ایشان تا که سنگینی فقه را بر ما بنمایانند!
با این حال دنبال کردن همین پوچی‌ها و کنجکاوی برای سر در آوردن از بازی های پشت پرده، در کنار تلاش برای دیدن جامعه‌ای حاکم بر حکومت و حاکمان، همیشه برام جالب بوده. هر چند بودن در صفوف اول مبارزه رو هیچ وقت به مصلحت ندیدم، بی تعارف جراتش۱ رو هم نداشتم، اما سعیم این بوده که باشم و بی‌تفاوت نباشم. توهین به هیچ انسان شریفی نباشه، به امید روزی که نگیم از افغان جماعت هم کمتریم که اونها می‌تونن رای بدن و ما نه!
3. شانزده سال تموم درس نخوندم. هنوز صدای مامان تو گوشمه که داد می‌زد مگه تو درس نداری؟! بلند شو از پای اون تلویزیون کوفتی! منم که هیچ وقت درس نداشتم! آه کیه نمی‌دونم، اما دامنمو گرفته! تو این سه چهار هفته تلافیش خوب در اومده! از پس همین 9 واحد هم بر نمیام! این چند وقته از سیگمای درس خوندن این شانزده سال بیشتر خوندم و کلی عقبم! باید دیگه استراتژیمو عوض کنم و مثل اون همشهری صبحها یه ساعت زودتر پاشم که 25 ساعت در روز کار کنم!


پ.ن۱: ما هم مثل شما بهش می گیم جرات!
پ.ن۲: به قول برادر گرام حسین خان اوباما، حواستونا جمع کنید تو این اینترنت کوفتی چکار می‌کنید! یعنی خیر سرم یه جوری وبلاگ زدم که غیر از اونایی که می‌خوام و بهشون می گم وبلاگما نشناسن و نفهمن کیم! یه کسایی در مورد مطالب وبلاگ باهام صحبت کردن که خودمم موندم! خوبه سوتی توش نیست! وگرنه چه دست‌های که از ما رو نمی‌شد!

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:57  توسط فرزاد  | 

اطاق امن

1.سال 82 کنکور کارشناسی دادم، نتیجه‌ها که اومد تو استان بین پسرها نفر پنجم بودم. استان ما هم جزو محرومین بود و سهمیه مناطق محروم داشت. از همشون خبر گرفتم و می‌دونستم کسی سهمیه مهندسی کامپیوتر شریف رو نزده. فقط یکیشون که از هم مدرسه‌ای‌هام بود رو نپرسیدم، چون از همون اول می‌گفت عشق مکانیکم. نتیجه‌ها اومد. همون عزیز دل سهمیه رو زده بود بر بدن. دیدمش. گفتم مگه عشق مکانیک نبودی؟ گفت چرا، ولی عشق شریف گرفتم! توی انتخاب رشته اول شریفو زدم، حتی محضای شریفم زدم بعد رفتم دانشگاههای دیگه! خیلی سوختم!
چند روز پیش نتیجه‌های ارشد رو زدن. رفتم شریف. شبکه شریف. روزهای قبلش استرس داشتم، خیلی خوشحال شدم، اما اون اهمیت قبلی رو واسم نداشت، حتی از جهاتی شاید پلی تکنیکا ترجیح می‌دادم، اما خوب...یکشنبه آینده ثبت نامه. باز دانشگاه و درس و واحد و میان ترم و پایان ترم. فک و فامیل هم که توقعشون رفته بالا و از حالا درخواست های ادامه تحصیل و ایشالله دکترا داره می‌رسه! می‌گم بابا 7 سال جون کندنه! که چی بشه؟! باشه! طوری که نیست! عوضش بت می‌گیم آقای دکتر!
راستی! بین خودمون باشه! دیروز نتیجه ارشد آزاد رو هم زدن، قبول نشدم! نمی‌دونم چرا! بماند که از هشت تا دوازده وقت داشت و من تا نه و نیم سر جلسه بودم! اما این که نشد حرف! تو رو خدا جایی نگید! آبروی من بماند، آبروی شریف گناه داره!
2. می‌خوام یه NGO تشکیل بدم، علیه هر چی موتورسواره، بی عرض معذرت تف تو روی همشون، هر چی موتور سوار داره اینا می خونه خواهش می‌کنم ناراحت بشه و یه فحش به من بده، اما بعدش ببینه با جون خودش و مردم چه کار می‌کنه. نه کلاه ایمنی، نه احتیاط، نه مراعات، که چی؟ هر جوری که می‌خوان رانندگی می‌کنن، هر قرتی بازئی در میارن، بزنن که بدبختن، به پای یکیشون هم بسابی صد تا بابا ننه پیدا می‌کنن که هیچ کدومشون هم حالیشون نیست خود الدنگش بد می‌رونه. شدن بلای جون مردم.
سه شنبه بابابزرگم داشته می‌رفته نونوایی، یه پسر بی‌شعور 19 ساله بدون گواهینامه با سرعت بالا می‌زنه بهش و پرتش می‌کنه زمین، هر دوشون راهی بیمارستان می‌شن، پدریزرگم یه رونش شکسته، اون یه پاش کبوده، دستاش از ساعد به پایین سیاهن، سرش شکسته، کتفشو بستن، دستشو گچ گرفتن، فردا هم عمل داره. چرا؟! چون یه دیوونه می‌خواسته از هیجان لذت ببره و 30 ثانیه زودتر برسه.
بخش اورتوپد پر بود. همه یا موتور سوار بودن یا موتور بهشون زده بود. ما ایرانیا حتی جون خودمونم برامون ارزش نداره.
3. سارق اختراع وزیر صنایع شد، جاعل مدرک وزیر علوم. نظامی تحت تعقیب وزیر دفاع، نظامی قهرآلود وزیر کشور. وزیر بازرگانیِ واردات چی وزیر نفت، حافظ ناموس کرج وزیر اطلاعات. آقای احمدی نژاد راست می‌گه، خداییش کابینه هماهنگی تشکیل داده! ای خدا، چقدر جای علی آبادی تو این کابینه خالیه!

|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط فرزاد  | 

بمب دست کیه؟!

۱. خواهرم بچه که بود از گردوی تازه بدش می‌اومد. چون این تجربه رو داشت که هر وقت گردوی تازه در میاد یعنی آخر تابستون، یعنی آخر تعطبلات، یعنی باز شدن مدارس، یعنی یک سال دیگه درس خوندن! همه ماها تو زندگی نمادهایی داریم برای ترس‌ها و بداومدن‌هامون. حتی می‌شناسم کسایی رو که از اومدن نیمه شعبان خوشحال نمی‌شن، آخه نیمه شعبان یعنی دو هفته مونده تا یه ماه گشنگی!
گرمای تابستان برای بچه‌ها یعنی بازی و بیکاری و خوشگذرونی، برای بزرگها یعنی گرما و کار و عرق ریختن و تشنگی. برای هم سن و سا‌لهای بنده هم یعنی دلهره و استرس کنکور و نتایج کنکور و انتخاب رشته و زندگی و برباد رفته دیدن آینده و همه چیز! یعنی بهترین روزهای زندگیتو توی هول و ولا بگذرونی و بپرسی یعنی چی می‌شه؟! اینو چند سالی هست که دارم تجربه می‌کنم. از تابستون سال سوم دبیرستان (۸۱) که شروع کردیم به خوندن تا امروز که دارم واسه چندمین سال متوالی برای دوستان و آشنایان انتخاب رشته می‌کنم. تابستون قبل که منتظر بودم عدم قبولیم برای نتیجه ضعیف ارشدم بیاد و خیالم راحت شه که قبول نشدم و امسال هم که نتیجه خوب شد منتظرم تا کارنامه نهایی بیاد و تکلیف مشخص شه.

۲.

آلوده  گرچه  دست  جلاد های  دشمن

به خون  همسر   تو، به  خون کودک من

اگر چه مانده خیل نعش شهید بر خاک

کاوه هنوزم با ماست، بگو، بگو به ضحاک

۳. سه چهار سالی بود بازی نمی‌کردم. چند روزی رفتم خوابگاه. نتیجه‌اش شد رواج بازی کانتر در خوابگاه و شرکت، تا صبح بیدار موندن و به صفر رسیدن بازدهی و گیم نت شدن این اماکن متبرکه! همه به بازی مشغولن! بز گری گشتیم در میان گله! البته دوستان دیشب به کم از کانتر خسته شدن NFS Most Wanted بازی کردن! خداییش اعتیاد آورن این بازی‌های گیم نتی! من که دست آمریکا و اسرائیلا پشت قضیه می‌بینم! نمی‌ذارن این جوونا به زندگی‌شون برسن که!

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:45  توسط فرزاد  | 

اوبونتو

۱. سال ۸۴ بود. از فرهاد یاد گرفتم وبلاگ چیه. وبلاگ خوبی داشت و خوب و دلچسب می‌نوشت (حداقل واسه ما آقایون!). توی دفتر نشسته بودم. بی‌کار بودم. به وبلاگ راه انداختم حوصله‌ام سر جاش بیاد! ۲۳ شهریور ۴ سالش می‌شه!
تب وبلاگ بالا گرفت. دیگه خیلی وقت‌ها رفقا رو نمی‌دیدی می‌خوندیشون. تب وبلاگ خوابیده. اکتراْ یانمی‌نویسن یا صفحه‌شونا بستن یا سالی به ماهی غباری بر می‌دارن از این حجره بی رونق. حتی فرهاد هم بعد از سه چهار بار اسباب کشی معلوم نیست کجا و چی می‌نویسه! پیوندهای وبلاگ هم عمدتاْ به جای خاصی ختم نمی‌شن! بیشتر نقش فرند لیست رو ایفا می کنن! اینه که ترجیح می‌دم باشن فعلاْ!

۲. دیروز از در یه فروشگاه نرم‌افزار رد شدم...

- آقا سی‌دی نرم‌افزارهای کاربردی لینوکس چیزی دارین؟
- بله، سوزی داریم و اوبونتو.
- لینوکس دارم، نرم‌افزارهای کاربردیشو می‌خوام.
- نه، فقط ویندوزشا داریم...

۳. دولت خدمتگزار هر کار بدی کرده باشه یه کار مفید کرده، اونم آسون کردن جواب دادن به این سواله:
       -بدون فیلترشکن چه سایتهایی رو می‌شه باز کرد؟
می‌تونی با انگشتات بشماری و جواب بدی. تا چند وقت دیگه هم  رجانیوز، تنها سایتی که ارزش فیلتر نشدن داره رو به عنوان صفحه خانه مرورگرتون معرفی کنید که به محض ورود به اینترنت واردش بشه و وقتتون تلف نشه. اینترنت ملی همینه دیگه!

|+| نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط فرزاد  | 

کنکور

تو این شش سال به هر دری زدم دو تا ۲۰ نگرفتم! فقط شنا! حتی کنکور هم نتونستم به این هدف برسم! نتیجه ها رو دادن. برای هوش مصنوعی خونده بودم. هوش مصنوعی ۱۶۰ شدم، IT هجده! به گمونم بر خلاف میل باطنی به صف دوستداران فناوری اطلاعات پیوسته ایم!
حرف و سوژه آپ بسیار است! مهمترینش هم سفر کولاکی بود که با بر و بچ باحال شرکت به دیار شمال داشتیم. منتظر مطالب بعدی ما باشید!

|+| نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:44  توسط فرزاد  | 

رای ما، حق ما، وظیه ما...

این روزها تلوزیون می‌بینید؟ اخبار جدید رو شنیدید؟ این روزها همه تپش نگاه نمی‌کنند! این روزها همه می‌خواهند رای دهند! از یقه آخوندی گرفته تا کرواتی و از فاطمه کماندو گرفته تا بدحجاب عامل استکبار و قلم به دست اسرائیلی مزدور!
به قول یکی از دوستان، کاش همیشه انتخابات بود! اون وقت همه می‌تونستن به عنوان یک شهروند با حقوق شهروندی، با آزادی هر چند نسبی پوشش، با اجازه شنیده شدن، تو تلوزیون مملکت خودشون دیده بشن! و چیزهایی بگن که بهش عقیده ندارن!
کاش همیشه انتخابات بود، اون وقت آقای کروبی همیشه حرفهای سنگین می‌زد و اعلامیه‌های آتشین منتشر می‌کرد. اون وقت بعد انتخاباتی نبود که همه‌ی فریاد زنان حقوق ملت یادشون بره ملتی هم هست. اون وقت بین دو انتخاب فاصله‌ای نبود تا کودکان اعدام بشن، شورای نگهبان بی‌قانونی کنه، مردم هم زیر فشار باشن و کسی نباشه که برای احقاق حق حرف بزنه.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت محمود خان همیشه کمیته صیانت از حقوق شهروندی تشکیل می‌داد و بانیان گشت ارشاد رو مورد خطاب قرار می‌داد که مگه مشکل مملکت ما مدل موی جوانانه؟ اون وقت همیشه با خیال راحت راه می‌رفتی و دعا دعا نمی‌کردی پلیس حافظ امنیت اجتماعی سرگرم گوش مالی دادن جوون بدبخت دیگه‌ای باشه که نگاهش به تو نیفته و بتونی از توی خیابون رد شی.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت ماهی هشتاد هزار تومن می‌آوردن دم خونت، چون چند وقتیه یه تیکه کاغذ بهت دادن که روش یه چیزاییه نوشته راجع به احمدی نژاد و عدالت و سهم و رفاه. بی هیچ چشم داشت. اون وقت همه ایرانیا پول داشتن. اون وقت می‌فهمیدی اقتصاد سالم یعنی چی.
کاش همیشه انتخابات بود. اون وقت همیشه غذای سلف خوب بود. اون وقت همیشه کنار غذا یه ژله هم بود. اون وقت با شام خوابگاه یه دونه موز هم بود. اون وقت خود صدا و سیما هر روز تو یه دانشگاه تریبون آزاد داشت. اون وقت صحن دانشگاه «منطقه آزاد» بود. اون وقت کسی نبود که تریبون آزاد رو به هم بریزه و کسی نبود که از شرکت‌کننده‌ها عکس بگیره و کسی نبود که بدونه سوالی پرسیده که جوابشو دو ماه بعد تو کمیته انضباطی بهش می‌دن. اون وقت هر شب دانشجوها رو توی تلوزیون می‌دیدی و درسته که اونقدر از سر و ته حرفاشون زدن و تصاویر و حرفا رو قاطی کردن که نمی‌فهمیدی چی می‌گن، اما حداقل می‌فهمیدی که تو مملکت ما خیلی چیزا هست، حتی آزادی بیان.
کاش همیشه انتخابات بود.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:50  توسط فرزاد  | 

روزانه های ما

دیروز ساعت ۵ و ۶ عصر بود که رفتم خونه. تا ساعت ۵ عصر امروز هم نیومدم شرکت! و این برای من به معنای یه استراحت واقعی بود بعد از مدتها! اکثر روزها ۹ صبح شرکتم تا ۱۰ و ۱۱ شب. شرکت نوپا کار زیاد می‌بره. با این ریسک که ممکنه یه مدت بعدش نگاه کنی و ببینی کارهات اثری نداشته و به فکر این بیفتی که در این شهر آزموده ای بخت و بهتر است در دیگر ورطه‌ای بیفکنی رخت خویش.
شرکت و وبلاگ هر تفاوتی داشته باشن یه شباهت عمده دارن. به صفحه اول بلاگفا برید و چند تایی از تازه آپ شده هاش رو باز کنید. اکثر وبلاگها تازه تاسیسن. اگه حتی چند تا مطلب هم دارن توی همون ماه یا هفته اول شروع کارین. کم وبلاگی می‌شه که نویسنده تونسته برای مدت زیادی مطلب بنویسه و کم نیاره. توی یه شرکت هم اگه نتونی سربالایی اولیه رو پشت سر بزاری و کم بیاری، بعد از یه مدت حتی اگه منحلش هم نکنی سهامداری خواهی بود که در یک شرکت بدون فعالیت سرمایه گذاری کرده! به قول پیمان خان، بر طبق آمار سالانه ۴۰۰ شرکت دوزندگی ثبت می‌شه و ۴۰۰ شرکت دوزندگی منحل!
ما تا اینجاشو خوب اومدیم. اونقدری که تونستیم و در حد توانمون بوده کار گرفتیم و تا الان از زیادی کار نالیدیم و در به در دنبال دو روز استراحت بودیم! اما مثل همه شرکت‌های نو پا برای جا انداختن اسم و کارمون کم قیمت دادیم و چیزی در نیاوردیم. البته از حق نگذریم اونقدری در آوردیم که از خودمون چیزی خرج نکردیم و خود شرکت از درآمدش اداره شده. این پله رو خوب بالا اومدیم، پله بعدی اینه که شرکت باید به سود برسه. که اگه برسه می‌شه ادامه داد، اما اگه نرسه... ایشالله که می‌رسه!
یکی از دوستان گل لطف کرده بود چند تا از اون مطالب اندر احوالات اوستادان من رو تو فیس بوک گذاشته بود. خودم که کلی کیف کردم! دستش درد نکنه! انگیزه پیدا کردم ادامه بدم! الحمدلله این اساتید گل ما اگه در علوم کامپیوتر به ما ذره‌ای سود نرسوندن، در ایجاد سوژه خنده کوتاهی نفرمودند!


پ.ن: آقا این شبکه بی‌سیم هم بد کوفتیه! راحت می‌شه راهش انداخت، اما اگه گیر کرد و شروع کرد به اذیت کردن، تا اعضای محترم خانواده رو جلوی چشات نیاره ول نمی‌کنه! نگیرید آقا! کار شبکه بی‌سیم نگیرید!

|+| نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:25  توسط فرزاد  | 

جشن فارغ التحصیلی

لباس جشن فارغ التحصیلی دختران یمنی هم در نوع خودش بی‌نظیره!

دختران يمني

گفتم يه عكس بذارم از انتخاب دختر شايسته دانشگاه تو يكي از كشورهاي اروپایی كه مقايسه اي بشه بين اين دو دانشگاه! ديدم خانواده از اين وبلاگ رد مي‌شه گفتم بی‌خیال شم! علاقمندان می‌تونن درخواست کنن واسشون میل بزنم! حالا جداْ اینا راست می‌گن یا اونا؟! نظر خود من اینه که نه این نه اون. خیرُ الامور اوسطها.

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:56  توسط فرزاد  | 

اندر احوالات اوستادان!(5)

آن یگانه گوهر دانا، آن بیگانهء با دنیا، آن مجاهد فی سبیل خدا، خواجه سعیدالله پارسا بود. او را از بزرگان همگردانی خوانند که همگردانانی می‌نگاشت همگردان! وی را اعجب الاعاجب نامند که مریدان را روزگاریست در پی کشفش ریاضت‌ها کشیده‌اند و ناله‌ها سرداده‌اند، اما سعید را نه عقل و عرفان که وحی خدا را نیز در کارش همانند چهارپایی نجیب در گل فرومانده مانند کرده‌اند و بس.
در خبرها آورده‌اند که روزی به ناگاه از بیت بیرون زدی و ضجه‌ها بکردی و دست‌ها برآوردی و به سوی کلاس روانه گشتی. ساعتی چند بدین منوال شدی و به ناگاه ناله‌ای زدی و چرخی زدی و به سماء شدی و سیاه گشتی و چندی بعد از هوش تهی. مریدان را حالی بد در گرفت که چه شد اوستاد را؟ پس به یاریش شتافتی و به طبیب رساندی و این حال از او باز پرسیدی. گویند که آنان را با شنیدن شرح ماوقع حالی عجیب در گرفت و چیزها شنیدندی که از قدرت نقل آن عجایب عاجز ماندندی، الله اعلم!
باری، خواجه را روزی روزگاری در دیر علم و صنعت رفت و آمد بسیار دیدندی که بی طاقت و پر شور به صعود و هبوط مجاهدت ورزیدندی. مریدان را در گردش بسیار دیدندی که به رقص در آمدی و ناله‌ها کردی و به دور ستون کلاس ۱۷ چرخ زدی و شوخی کردی و ذکر گفتی. پس از این حال از آنان بپرسیدند و جواب شنیدند که خواجه را وحی از همگردانی جدید آمده که تا به حال همچنانش یافت می‌نشده، او همی چرخد و آن قوانین بر ما عرضه دارد و ما به نگارش و اثبات آن در yacc مشغولیم. پس از نام آن همگردان پرسیدی و جواب «پاسکال» شنیدی.
خواجه را مدت‌ها خبری در دست نبود. تا که ناگاه مرزبانان پارک را خبر شدی که کسی آید که ناجیش خوانند و عدالت گستر. پس تا بیامد به دورش حلقه زدی و عجز و لابه نمودی که خداوندا! به کجا بودی در این مدت طولانی؟ پس نگاهی در سفیهان بینداخت که احزاب ما را به جمع خود خوانده‌اند که دموکراتیزه‌ای از برایشان بسراییم که نظری داریم که تا بحال کس جراتی از برای گفتنش نداشته است. پس بپرسیدند و بگفت: پروردگار آیه‌ای یکتا نازل کرده و فرموده کلکم مسئول و کلکم راع! که این اثبات حق رای ماست! و شیخ این جمله را نه یک جا، که به هر جا در ذکرش مجاهدت ورزید.
اوستاد ما را نه مریدان که مرادان نیز از دوستدارانش بوده‌اند. از خواجه عبدالله مصطفی حق‌جو در کرامات شیخ نقل بسیار شده است. ادیبان نیز ذکر نموده‌اند که مقصود مصطفی از این شعر همی سعید بوده است و بس 

چه می‌داند کسی شاید دلیلی دارد آن مسکین

که با دستان خود بر دار حلق آویز می‌سوزد


ما را مجال برای سخن از اوستاد کم بود، که آپ‌ها در برابر عظمت و قدرتش به کاهی بیش نماند، و نمره‌ها در برش به سدی عظیم. پس به این اندک قناعت نمومده و به پایش اوفتاده که مرادا! تویی بزرگ ما! کرمی نما که آپ ما اقتضای جوانی بود و اقتضای بزرگی تو، نمره‌هایی نیکو از برای ما، پس بنده‌نوازی نما و اثبات نما بزرگیت را...
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:1  توسط فرزاد  | 

اندر احوالات استادان(3)

آن استاد بی‌همتا، آن دکتر و آن یکتا، خواجه عبدالله محمد‌حسین یکتا، از بزرگان علم و صنعت ایران بود. وی را تا چندی پیش کس خبری در دست نداشت و هیچ معبودی را از وجود این دکتر آگاهی نبود، و بدین لحاظ مرکز رایانه این پارک را خلا عجیبی احساس همی گشت.
و محمل‌الرایانة را کار با این خلا همی گشت و گشت، اما نه به راحتی. روزگاری بشد و اوستادان این مکان یکایک از این مکان غیب شدندی، و در دانشگاهی دیگر ظاهر شدندی و دیگر یادی نیز از این باغ و بستان ننمودی. پس اباشعور، حاج محسن شریفی را خوف در برگرفت که گر اوستادی از برای کلاسها نباشد مرا رئیس نخوانند، و گر مرا رئیس نخوانند دولاری برایم نخواهند. پس به دنبال همگان روان شدی و هر که را دعوت بنمودی که بزرگا! بیا تا تو را کلاسی دهم در این بستان، همگان هر چه داشتی بر زمین گذاشتی و به چندین پای قرض شده از محل بگریختی. والله یعلم لما لها! پس اباشعور ابتکاری زد و نبشته‌ای در روزنامه چاپ نمود که «اوووووووووووی استااااااااااااااد می‌خریم!» و این از ابتکارات نیک این روزگار بود، که در هیچ زمان همتا نداشت! و همگان را ناله در آمدی که مدیرا! به کجا دیده‌ای که از برای اوستاد آگهی دهند!؟ و او نیز جوابی فرمود فرهنگ‌ساز و خاموش گردان! که از جهت ورود خواهران بدین مقال، از ذکر آن جواب معذوریم.
و این گونه بود که اوستادانی بدین مکان راه یافتی که در نسخ خطی نیز مثالی همچون اینان ذکر نگردیده‌است. و مولانا خواجه محمد حسین یکتایی نیز بدین رواق پای به بستان ما نهاد. گویند وی را سالیانی پیش به جد مشغول دیده‌اند که همی ۱۰ سال به دانشگاه رفت و آمد کردی و هیچ خسته نشدی، پس بگفتند اوستادا! همیتت از برای چیست؟ پس روی بچرخاند و به عقلانیت تمام بر سفحا نظری بینداخت و جمله‌ای سنگین بر زبان آورد که شنوندگان را از شنیدن آن هوش از سر به در شدی و از بی‌فکری خود سخت شرمنده گشتی. خواجه فرموده بودی :« می‌خوام لیسانس بگیرم!» و گویند که این عجیب‌ترین و عاقلانه‌ترین حرفی بود که مریدان تا به امروز از وی شنیده‌اند.
از دیگر هنرمندی‌های او را تدریس نظریه زبانهایش خوانده‌اند و تستهای این درسش. که برای تدریس آن مکتوبه‌ای آماده بنمودی و از رویش به چندین غلط بخواندی و سپس انتظار آموختن از دانشجو داشتی. پس از مدتی شاگردانی که به قصد آموختن به این کلاس رفت و آمد کردی کتاب را تهیه نمودی و یک بار مرور کردی و از آن پس اشکالات اوستاد را یک به یک بر سر کلاس تذکر همی دادی و اشتباهاتش را نشان دادی و برایشان این سوال همی ایجاد گشتی که مرادا! تو در آن ده سال چه می‌نمودی؟!
و معلم‌الملک، در زمان امتحان چندین تست بدادی که بعضی به ۳، بعضی ۴، و بعضی نیز به ۵ گزینه مزین بودی که یا همگان جواب بودی و یا هیچ‌کدام!
و دیگر قدرتش را در اداره کلاس دانسته‌اند که با کمک اوست که در آن جای که او درس همی دهد جویندگان آن کلاس نه متلک بر او روا دارند، نه در پی بر هم ریختن کلاس بکوشند! بدین روال گر گذرد پای‌کوبی جویندگان و اجرای حرکاتی موزون در کلاس چندان دور نخواهد بود!
با وجود ذکر این نکات، این حقیر برخود لازم دانست که ارادت خود را از جهت معرفت این اوستاد بیان نماید که بزرگا! گر انسانی در میان این خیل عظیم اوستادنما باشد،آن یک تویی و بس.

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 17:38  توسط فرزاد  | 

چه کنم با این همه رفیق؟!

آپ کردن این مطلب خیلی برام سخته، نه اینکه نتونم حرف بزنم،نه اینکه راجع به این موضوع نخوام صحبت کنم،نه! کیبوردم حروف فارسی نداره! نمی‌تونم خوب تایپ کنم!
عرض شود که...می‌خواستم از دوستان تشکر کنم، از همه، می‌گن تو سختیهاست که آدم رفیق واقعیشا می‌شناسه، و من در این چند هفته خیلیا رو شناختم، و دوستان الطافی به من داشتن که واقعاً نمی‌دونم چطور باید جبران کرد.
نمی‌خوام اسم ببرم چون اگه بخوام یکی یکی نام ببرم و بگم چه کردن خودش یه آپ جداگونه می‌شه!  نه تنها رفقا از کمک کمک کردن کوتاه نیومدن که گاهی اساتید۱هم از کمک به ما چیزی کم نذاشتن۲.هر کسی لطفی داشته از همینجا ازش تشکر می‌کنم.
اما هر کار کردم نتونستم از دکتر فرهاد اسم نبرم! این عزیز در تمام این مدت همه لطفی به ما داشت، همه جور کمک کرد، همراه بود،همپا بود، همفکر بود، و می‌دونم که هیج جور نمی‌تونم محبتشا جبران کنم! هر دفعه هم که می‌گم ایشالا تو عروسیت تلافی کنم عصبانی می‌شه! بابا فرهاد جان! عروسی شتریه که دم خونه همه می‌خوابه!۳
و قص علی هذا! بنده الان در حالت مرام‌کش شده به سر می‌برم! از همه ممنونم، هر کس که به نوعی کمک کرد، هر کس هم که لطفی داشت بدونه که این چیزا گم نمی‌شه، اجرش با امام حسین!


۱-مثل دکتر صفایی، مثل دکتر یکتایی، مثل دکتر فتحی.

۲-هر چند اساتیدی مثل دکتر جاهدمطلق فقط تا تونستن منت گذاشتن! هیچ کاری هم نکردن!

۳-مسعود می‌دونه چی می‌گم!

|+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:15  توسط فرزاد  | 

عشقولانه!(قسمت اول)

بود در بلخ پسر بچه نازی، سر و پا ناز چو تازی، همه فن حریف و کاری که ندارد حذر از سختی و بیچارگی و مشکل و دارد طلب از دبیر و استاد و معلم بهترین نمره و کارنامه و فن را. پس بگفتند بر او، جمله دبیران ببو ای پسر از بهر ابو جمع نما جمله مخ و IQ و درس و سخن را که کند کسب به بازار و به هر دشت، به هر کوی و به هر دهر، هر آن جا که نهد پا همهء فخر و ثنا را.

پس از آنجا که بود جملهء آفاق پر از داد و کند بی کس و با کس هوس مشورت و شور و بپرسد که کدامست ره و منطق آدم به کدامین روش امروز دهد پند، تا توان کسب نمود آبرو و حیثیت و داد و مقامی، برفت آن پسرک از پی پیر و بگرفت قوت شیر و خر و قاطر که به هر نحو و به هر مشکل و بیچارگی و درد و الم جمع کند جملهء آرای بزرگان و بدانست هر آنکس که بخواهد نظر از اهل کرم نیست به جز نور سرانجام و جزایش.

پس به هر کس که بدانست که او راست به اندازهء سوزن خبر از علم و سخن زنگ زد و کسب نمود جمله آراء و نظر را. تا که یک روز برفت از پی استاد و دوات و قلم و مشق و سوادی گذر کرد بر او دخترکی، شاپرکی، عروسکی، خوشگل و زیبا و پری روی چو گلهای بهاری، خوش‌اندام و گل‌اندام چو باربی، بد اخلاق چو monkey و ببرد از پسرک جمله دل هوش و هوا را. او بدین فکر و نظر بود، که بایست کند باز سر حرف و سخن را. پس برفت از پی او بی‌سر و بی‌هوش و هواس و سر و سودا که نبود از پی ذهنش طلبی جز سخنی چند و نمی‌خواست دگر آبرو و حیثیت و عاقبت و دین و زمین را. رو کرد بر آن موی سیاهش، بر آن روی سپیدش، بر آن چشم خمارش که شود مست و خمارش که ببخشند بدان لحظهء مستی همه آفاق و سمرقند و بخارا و جهان را.

چون بدین نقطه رسید آن همه دلدادگی و عشق و صفا، در داد ندایی و بینداخت نگاهی و چنین کرد سخن باز که ای هدهد زیبا، که ای حوری و مینا، که ای شاهد و زیبا به کجایست تو را مسکن و کوی و به کدامین گذر و مبدا و مقصد گذری تا که کنم من به فدایت همهء جان و دل و دیده و دین را.

گفت آن دختر خندان، بدان خلق چو دیوان که منم ساکن آن جای که باشد محل وصل دو قطب همه عالم، همهء عالم و آدم، محل کسب همه آنچه توان کرد بدان هوش بشر، و پس از آن به همه صنعت و کارخانه رقم زد صور علم و یقین را. گر تو هم خواستی از من که شوم عشق تو و یار تو و همهء کار و سرانجام و خدایت، برسان زود امروز بدانجا همه اسناد و بپرس از گذر وصل دو الماس و دو گوهر، دو همراه و دو جوهر که همه عالم و آدم بدانند چه را گویم و خواهم که شوم راهنمایت. گذر صنعت و علم است ورا نام.

تو هم ار خواهی و پرسی که چه بودست نهایت پسرک را، بیا و کرمی چند بر این وبلاگ بیچاره کن و بنمای نظر هر دم و ساعت که کنم قسمت بعدی به همه سعی و خطا حاضر و آماده و آپدیت نمایم به همه سختی و بیچارگی و گویم به شما عاقبت عاشقی و درد و بلا را.

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:17  توسط فرزاد  | 

اندر احوالات استادان(1)

منت شریفی راست عزوجل! که وجناتش همچو عاقلان است و سخنانش مزید آداب! هر واحدی که پاس می‌شود مسبب فرح است و چون نمی‌شود مفرح عام! پس در هر اخذی دو نیکی مستتر و بر هر نیکی تشکری واجب

از دست  و زبان  که  بر آید

کز  نمره  پاسش  خبر  آرد

در خبر است از سرور رایانات، اکبر استادان خواجه محمدرضا جاهدمطلق

عظیمٌ  کبیرٌ  جسیمٌ  قوی

مدارٌ  خداٌ  عزیزٌ  قاطی

 

چه غم اجزای IC را که دارد چون تو پشتیبان

چه بیم از موج،خازن را،که باشد نوح کشتیبان

 

بندگان را به وقت اخذ نمرات مدار بر درگاه وی همی بینند که بر تضرع و زاری وی را بخوانند و بر او درود و سلام همی فرستند که خداوندگارا! گوشه چشمی داشته باش بر این جویندگان حقیر، که تو راست شایستگی این کسوت در این برزخ ظلمانی! پس چون جویندگان وی را بخوانند و وی اهتراز جوید، پس بار دیگر بر او التماس همی کنند که استادا! جز تو را به امید کسی ندارم! باز روی بگرداند! بر زاریش همی بخواند و بر مشروطیتش قسم یاد نماید، پس این بار بر وی نظری فکند و از نام او پرسد و چون نامش بداند گوید که برو! مرد را حرف یکی است!

و این گونه بود که جویندگان را عظمت کبریایی وی فرا گرفت و بر بزرگیش ایمان بیاوردند و بدانستند که شیر علم و صنعت را راه  آمدن در کار نباشد.

پس ای پسر! در کار آموختن بکوش که نه تو را جز این چاره ای باشد و نه وی را پاچه ای که امکان  خاراندنش فراهم گردد!  

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:1  توسط فرزاد  |