تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
اطاق امن

1.سال 82 کنکور کارشناسی دادم، نتیجه‌ها که اومد تو استان بین پسرها نفر پنجم بودم. استان ما هم جزو محرومین بود و سهمیه مناطق محروم داشت. از همشون خبر گرفتم و می‌دونستم کسی سهمیه مهندسی کامپیوتر شریف رو نزده. فقط یکیشون که از هم مدرسه‌ای‌هام بود رو نپرسیدم، چون از همون اول می‌گفت عشق مکانیکم. نتیجه‌ها اومد. همون عزیز دل سهمیه رو زده بود بر بدن. دیدمش. گفتم مگه عشق مکانیک نبودی؟ گفت چرا، ولی عشق شریف گرفتم! توی انتخاب رشته اول شریفو زدم، حتی محضای شریفم زدم بعد رفتم دانشگاههای دیگه! خیلی سوختم!
چند روز پیش نتیجه‌های ارشد رو زدن. رفتم شریف. شبکه شریف. روزهای قبلش استرس داشتم، خیلی خوشحال شدم، اما اون اهمیت قبلی رو واسم نداشت، حتی از جهاتی شاید پلی تکنیکا ترجیح می‌دادم، اما خوب...یکشنبه آینده ثبت نامه. باز دانشگاه و درس و واحد و میان ترم و پایان ترم. فک و فامیل هم که توقعشون رفته بالا و از حالا درخواست های ادامه تحصیل و ایشالله دکترا داره می‌رسه! می‌گم بابا 7 سال جون کندنه! که چی بشه؟! باشه! طوری که نیست! عوضش بت می‌گیم آقای دکتر!
راستی! بین خودمون باشه! دیروز نتیجه ارشد آزاد رو هم زدن، قبول نشدم! نمی‌دونم چرا! بماند که از هشت تا دوازده وقت داشت و من تا نه و نیم سر جلسه بودم! اما این که نشد حرف! تو رو خدا جایی نگید! آبروی من بماند، آبروی شریف گناه داره!
2. می‌خوام یه NGO تشکیل بدم، علیه هر چی موتورسواره، بی عرض معذرت تف تو روی همشون، هر چی موتور سوار داره اینا می خونه خواهش می‌کنم ناراحت بشه و یه فحش به من بده، اما بعدش ببینه با جون خودش و مردم چه کار می‌کنه. نه کلاه ایمنی، نه احتیاط، نه مراعات، که چی؟ هر جوری که می‌خوان رانندگی می‌کنن، هر قرتی بازئی در میارن، بزنن که بدبختن، به پای یکیشون هم بسابی صد تا بابا ننه پیدا می‌کنن که هیچ کدومشون هم حالیشون نیست خود الدنگش بد می‌رونه. شدن بلای جون مردم.
سه شنبه بابابزرگم داشته می‌رفته نونوایی، یه پسر بی‌شعور 19 ساله بدون گواهینامه با سرعت بالا می‌زنه بهش و پرتش می‌کنه زمین، هر دوشون راهی بیمارستان می‌شن، پدریزرگم یه رونش شکسته، اون یه پاش کبوده، دستاش از ساعد به پایین سیاهن، سرش شکسته، کتفشو بستن، دستشو گچ گرفتن، فردا هم عمل داره. چرا؟! چون یه دیوونه می‌خواسته از هیجان لذت ببره و 30 ثانیه زودتر برسه.
بخش اورتوپد پر بود. همه یا موتور سوار بودن یا موتور بهشون زده بود. ما ایرانیا حتی جون خودمونم برامون ارزش نداره.
3. سارق اختراع وزیر صنایع شد، جاعل مدرک وزیر علوم. نظامی تحت تعقیب وزیر دفاع، نظامی قهرآلود وزیر کشور. وزیر بازرگانیِ واردات چی وزیر نفت، حافظ ناموس کرج وزیر اطلاعات. آقای احمدی نژاد راست می‌گه، خداییش کابینه هماهنگی تشکیل داده! ای خدا، چقدر جای علی آبادی تو این کابینه خالیه!

|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط فرزاد  | 

اوبونتو

۱. سال ۸۴ بود. از فرهاد یاد گرفتم وبلاگ چیه. وبلاگ خوبی داشت و خوب و دلچسب می‌نوشت (حداقل واسه ما آقایون!). توی دفتر نشسته بودم. بی‌کار بودم. به وبلاگ راه انداختم حوصله‌ام سر جاش بیاد! ۲۳ شهریور ۴ سالش می‌شه!
تب وبلاگ بالا گرفت. دیگه خیلی وقت‌ها رفقا رو نمی‌دیدی می‌خوندیشون. تب وبلاگ خوابیده. اکتراْ یانمی‌نویسن یا صفحه‌شونا بستن یا سالی به ماهی غباری بر می‌دارن از این حجره بی رونق. حتی فرهاد هم بعد از سه چهار بار اسباب کشی معلوم نیست کجا و چی می‌نویسه! پیوندهای وبلاگ هم عمدتاْ به جای خاصی ختم نمی‌شن! بیشتر نقش فرند لیست رو ایفا می کنن! اینه که ترجیح می‌دم باشن فعلاْ!

۲. دیروز از در یه فروشگاه نرم‌افزار رد شدم...

- آقا سی‌دی نرم‌افزارهای کاربردی لینوکس چیزی دارین؟
- بله، سوزی داریم و اوبونتو.
- لینوکس دارم، نرم‌افزارهای کاربردیشو می‌خوام.
- نه، فقط ویندوزشا داریم...

۳. دولت خدمتگزار هر کار بدی کرده باشه یه کار مفید کرده، اونم آسون کردن جواب دادن به این سواله:
       -بدون فیلترشکن چه سایتهایی رو می‌شه باز کرد؟
می‌تونی با انگشتات بشماری و جواب بدی. تا چند وقت دیگه هم  رجانیوز، تنها سایتی که ارزش فیلتر نشدن داره رو به عنوان صفحه خانه مرورگرتون معرفی کنید که به محض ورود به اینترنت واردش بشه و وقتتون تلف نشه. اینترنت ملی همینه دیگه!

|+| نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط فرزاد  | 

تکلیف

هنوز هم تکلیف خودمو نمی‌دونم!
الان ۲۴ سالمه. سن زیادی نیست، اما کم هم نیست. می‌خوام چیکار کنم؟ چه هدفی رو دنبال کنم؟ به کجا می‌رسم؟ زندگیم شده مثل بازی شطرنجم! به مهره‌ها و حرکت حریف و حرکت‌هایی که می‌تونم انجام بدم نگاهی می‌کنم و می‌رم جلو! اما... به کجا چنین شتابان؟!
داشتم به ۳۶۰ یاهو نگاه می‌کردم. دوست عزیزم عماد که مدتی بود رفته بود کانادا و فوق لیسانس می‌خوند واسه دکترا پذیرفته شده. خیلی خوشحال شدم. خیلی ناراحت شدم. خوشحال شدم که هر زمان خبر موفقیت دوستام میاد، از اینکه دوستای من هستن که به این موفقیتها رسیدن افتخار می کنم، ناراحت شدم از اینکه من نمی دونم جهت حرکتم رو به کدوم سمت باید بگیرم.
شاید نتیجه این امتحان فوق لیسانس لعنتی که بیاد تکلیفم روشن تر شه. یکی از اصلی ترین مشکلات جلوی پام برداشته شده، اما باز هم باید بشینم و ببینم در این شطرنج روزگار، مهره ما در کجاست. اگه تهران قبول بشم که خیر و برکت! اما اگه نشم چی؟ برم شهرستان؟ ارزشش رو داره که ۲ سال از کارم، از گروه خوب همکارم، از محیطی که توش جا افتادم و در حال حاضر بهترین راهکارم برای زندگی اقتصادیمه جدا بشم؟ بعدش چی می شه؟ با فوق لیسانسی که دارم و از این چیزهایی که الان دارم بخاطرش محروم شدم چه کار کنم؟
اگه اصلاْ قبول نشم یا نرم چکار کنم؟ یا باید بچسبم به کار، اگه شرکت بگیره، می‌شه یه زندگی روتین و کار و کار و کار، اگه نگیره... آقا! شما کارمند نمی‌خوای؟! یعنی برم خارج؟ خارج چیکار کنم؟ برم درس بخونم؟ با کدوم پول؟ بورس به من نمی‌دن که! مقاله دارم یا معدل یا یه امتیاز دیگه؟! برم کار کنم؟ کار همینجوری که نریخته! قربونش برم رشته ما تو ایران و خیلی فرق می‌کنه. زبان هم که...
اینجوری نمی‌شه. باید بشینم، تو چند مدت پیش رو، بالا و پایین کنم، همه چیزو ببینم، همه راههای روبرومو بررسی کنم، تکلیف خودم و بقیه رو روشن کنم!


پ.ن: چطوره برم زن بگیرم؟! تکلیفم به کل روشن می‌شه!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:56  توسط فرزاد  | 

شایدم یه مسافرت...

خسته شدم. خیلی. به یک استراحت شدید نیازمندیم. اما چه کنم نمی‌دانم! به یاری دوستان نیازمندیم! به پیشنهادات برتر هم از طرف مدیریت وبلاگ مژدگانی تعلق می‌گیرد...
یکی از دوستان که از قضا در کسوت بانوان نیز بود لطف نموده ایمیلی ارسال کرده بود. با این تیتر که «تصاویری زیبا از هفت گناه» و انصافاً زیبا هم بودند. تمثیلهایی از هفت گناه معروف. اما سوالی برای بنده ایجاد شد و اون هم این بود که چرا همیشه این گونه تمثیلها، تصاویری هستن از بانوان مکرمه؟! چرا روح شیطانی در غالب شکلی این عزیزان نمایان می‌شه؟! چرا در افسانه‌ها و قصه ها روح شیطانی و اعمال خرابکارانه و خانمها به هم گره می‌خورن؟ و آیا اشاره‌ای هم به حقیقت داره یا...
آخ! نزن!
این صدای کتکیه که قراره بعداً بخورم! بماند از کی!
بین خودمون بمونه! به نظر بنده عین حقیقته!

|+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:13  توسط فرزاد  | 

قورباغه

جل الخالق! بالاخره این اینترنت پر سرعت ما تونست یه صفحه باز کنه! خجالت داره، نا سلامتی اینجا سایت کامپیوتر دانشگاه علم و صنعته! چرا باید اینجوری باشه؟ چرا کامپیوتراش یا قفل می‌کنن یا سه ساعت باید بشینی تا لطف کنن و دو کیلوبایتی از این فضای مجازی کش برن و بندازن جلوت بگن سگ خور! اینم مال تو؟! از قدیم سایت این دانشکده خط مقدم بوده. صف بندی‌ها هم همیشه بین مدیریت و دانشجو برای تصاحب این جزیره استراتژیک انجام می‌‌شده.
روسای دانشکده با کمال جدیت عقیده دارن که حکوت بر سایت از ازل بر قباله ایشان نوشته شده. دانشجو هم حق نداره تو این کار دخالت کنه. اما پای مسئولیت و مشکلات سایت که پیش میاد انتظار شنیدن این جمله دور از عقل نیست:«به ما چه!» کسی نیست بگه آقا جان! اختیار مسئولیت میاره!
همیشه هم تو این دعوا برنده جوونای از اینجا مونده و از اونجا رونده ای بودن که حتی توی فلان دانشگاه پشت سومین کوهٍ آخرین دٍه هم نتونستن فوق دیپلم بگیرن و مسئولیت و حقوق نگهداری این رایانه‌های بیچاره به اونها سپرده شده. کسی هم نیست که از اونها بازخواست کنه بگه چه حرکت مفیدی انجام دادین تا حالا؟ کسی هم نیست به من بگه به تو چه! مثل بقیه سرتو بنداز پایین چاییتو بخور!!!
هفته قبل تصمیم گرفتم برم تیم شنای دانشگاه. مربی تیم وقتی فهمید ۸۲ایم گفت گذاشتی موقع بازنشستگی بیای؟! شنام قبلاْ بد نبود. اما خیلی وقت بود تنم خیس نشده بود. وقتی رفتم گفت ۴۰۰ متر گرم کن. ۱۰ دقیقه‌ای طول کشید. بعدش گفت می‌خوام ازت رکورد بگیرم. گفتم اذیت نکن! من تازه اومدم! ۲ جلسه‌ای صبر کن! بعد! اما تصمیم اتخاذ شده بود! به جای ۱:۳۵ صد مترو ۲:۰۵ شنا کردم. و رد شدم!
خوب بود اگه قبلاْ به فکر همچین کاری افتاده بودم. حتی یک سال پیش. مطمئناْ خیلی کمکم می‌کرد. به شدت احتیاج به ورزش رو احساس می‌کنم! هر کی هم هیکل باربی بنده رو که روز به روزم داره باربی تر می‌شه می‌بینه همینو می‌گه!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط فرزاد  | 

ای بابا! سرت سلامت!

«راست بگید,شما از کجا در اومدید؟معلوم هست چی دارید میگید؟حواستون باشه وقت بیهوده تان را برای چی یا کی یاکجا تلف میکنید؟این مملکت صاحب داره ,بازیچه نیست.»

این هم یک نظر خصوصی که یکی از عزیزان لطف کرده بود! عجیب بود برام که یه نفر احساس کرده ممکنه این مملکت صاحبی هم داشته باشه! انشاالله که اینطوریه! کاش مستنداتشم ارائه داده بود! بوی تهدید می‌داد! احساس غرور کردم که دیدم یه نفر تهدیدم کرده! یه جور حس بزرگ شدن بهم دست داد!
همه دارن میرن. چه خبره اون ور آب؟! یعنی منم باید برم؟! یعنی باید شروع کنم؟! این بارم به این قصد که چند سال بعد نکنه بگم چرا نکردم؟ اشتباه نیست؟! کانادا، فرانسه، استرالیا، آمریکا... اونجا موفقیت بیشتره یا اینجا؟ از همون دبیرستان این کشمکش‌ها رو با خودم داشتم.
صبح سپهر زنگ زد و خداحافظی کرد که داره میره، الان هم یکی دیگه از بچه ها گفت کنکور ندادم، گفتم چرا؟ گفت تابستون دارم میرم! دیگه شمارشون از دستمون رفته! دو نفر تو یه روز! امسال این چندمیش بود؟!
پول رفتن هم ممکنه جور بشه، اما...کاش خدمت نبود! بالشخصه رفتن خدمتو دوست دارم. اما تو این شرایط دو سال اتلاف وقته. اگه نبود برنامه هام خیلی روشن‌تر بود.
راستی! سال نوتون مبارک!

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط فرزاد  | 

و خداوند کنکور را آفرید...

حیف که بنا بر دلایلی اغماض ناپذیر بنده از دادن هر گونه فحش بی‌تربیتی در این وبلاگ معذورم!
اِ...!!!! آخه این چه جور کنکوری بود؟! طراح عزیز نسبتاْ محترم، این چه جور سوال طرح کردنی بود؟! فاجعه آقا! فاجعه! از شانس زیبای بنده، افتضاح سخت گرفته بودن. سوالهایی داده بودن که تا حالا اصلاْ جزء سرفصل کنکور حساب نمی‌شده! سوال سخت باعث می‌شه اونی که خونده بهتر معلوم بشه، اما اینجور سوال دادن بر عکس باعث می‌شه هر دو گروه نتونن سوالی جواب بدن. بعضی از سوالها هم اونقد تابلو بودن که شک می‌کردی نکنه سوال نکته داره و تو نمی‌فهمی چی نوشته!
در هر حال تموم شد! زیاد امیدوار نیستم. نشسته‌ام به انتظار یک غبار بی سوار!
بنا بر رسم این جند مدت، فرصتی پدیدار گشت و ما مجدداْ به اسباب‌کشی مشغول گشتیم! می‌ریم خیابون پلیس، حسینیاش بسم‌الله! یا علی بگو که اسباب‌ها زیادن! پس فردا نگی اینترنت نداشتم وبلاگتو دیر خوندما!
بد جوری خستم. یه استراحت درست و حسابی می‌خوام. فعلاْ هم نوشتنم نمیاد! همین دو کلوم هم خیلی بود! ایشاالله سر فرصت!

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:58  توسط فرزاد  | 

خودزنی می کنیم!

خوب! کنکور هم سه هفته افتاد عقب! نمی‌دونم خوشحال باشم یا ناراحت. کاریه که شده! به هر حال از برنامه‌ریزی دقیق مسئولین کمال تشکر را داریم!

«به خدا شعور هم خوب چیزیه!»
خیلی عصبانیم! خیلی! هر چیزی هم بخوام بگم تف سر بالاس! جمله بالا به کنکور و مسئولین مملکتی و اینها هیچ ربطی نداشت‌ها! برای دو نفری نوشته شده که به علت عدم تمایل به استفاده از ابزارهای روز امکان خوندن این جمله رو ندارن! کاش داشتن!
آخه آدم انسان! درسته شما طرفدار خاتمی هستی، ولی بالاخره ایشون هم تو هشت سال حکومتش فقط حرف مفت نزد که، به یکی دو تا از حرفاش هم عمل کرد! تو دیگه رو دست اون رو هم آوردی!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:19  توسط فرزاد  | 

شاد باش، تا همیشه!

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر سفر نکنی،

  اگر چیزی نخوانی،

   اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

    اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

  وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر برده عادات خود شوی،

  اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

   اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

    اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

     یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر از شور و حرارت،

  از احساسات سرکش،

   و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

    و ضربان قلبت را تندتر میکنند،

     دوری کنی...

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

  اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

   اگر ورای رویاها نروی،

    اگر به خودت اجازه ندهی

     که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.

 

امروز زندگی کن!

      امروز مخاطره کن!

            امروز کاری بکن!

                نگذار که به آرامی بمیری ...

                    شادی را فراموش نکن!


پابلو نرودا

|+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:25  توسط فرزاد  | 

سودا

دلم آشفتـــــه آن مـــــایه نـاز  اســت هنـــــوز

مرغ پرســـــوخته در پنجه بــــاز است  هنــوز

جان به  لب آمد و لب بر لب جـــانان  نرســید

دل به جـــان آمد و او  بر سر نازســت  هنـــوز

گر چه بیگــانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق

یار، عـــاشق کش و بیگــانه نواز است هنــوز

خــــاک   گـــــردیدم  و   بر  آتش  من  آب  نزد

غافل از حســــرت اربـــــاب نیاز اسـت هنــوز

گرچه هر لحظه مدد مى دهدم چـــشم پر آب

دل ســــودا زده در سوز و گــــداز است هنــوز

هــــمه خفتند به غیر از من و پــــروانه و شمع

قصــــه ما دو ســـه دیـــوانه  دراز است هنـــوز

گرچه رفتى ز دلــــــم حســــــرت روى تو نرفت

در این خــــانه  به  امـــید تو بـــــازست هنــوز

این چه سوداست «عمادا» که تو در سر دارى

وین چه سوزیست که در پرده سازست هنوز

|+| نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:14  توسط فرزاد  | 

برمی گردیم!

۱. آمار بازدیدکنندگان که افتاده، نوشتنمون که نمیاد، از همه بدتر! محمدرضا هم که عصبانی شده! راست می‌گه! مرد آن است که آهسته و پیوسته رود! نه اینکه بی آپ برود! حالا بیابید مرد را!
۲. خوب چه می‌شه کرد! این کنکور لامذهب بد چیزیه! مخصوصاً کامپیوتر، مخصوصاً نرم‌افزار...دلم واسه خودم می‌سوزه! ۱۴ تا درسه! فقط یه کتاب ساختمان‌دادش ۶۰۰ صفحس! همشم مفهومی! با توجه به شانس گلاب آلود ما هم که قربونش برم امسال کنکور یه ماه افتاد جلو! آخه چرا؟! من چه کنم با این همه کتاب؟! حالا که فعلاً چشم امید بستیم به دکتر! تا ببینیم ارشد می‌طلبه یا ۰۰۱ کرمان!
۳. عشق می‌کنم وقتی احمدی‌نژاد و هم‌کیشان عزیزشون از آزادی بیان و حق انتقاد حرف می‌زنن! کسانی که معتقدن یه ناموافق۱ زیاد و هزار چاپلوس و تبلیغاتچی کمه! هر چی خبرگزاری و روزنامه و سایت مخالف هم که یا با خودشون همسو کردن یا خودشون بصورت خودکار فیلتر و تعطیل شدن! و این یعنی دموکراسی! حتی بازتاب هم که وقتی قدرت در دست اصلاح‌طلبان بود کمک زیادی در جهت تخریب چهرشون کرد بعد از پایان عمر مفیدش و به علت انتقادهای نسبیش پلمپ شد.
این عزیز گلمون حتی جرأت نداره از قبل اعلام کنه که داره به دانشگاه می‌ره! چند وقت پیش که به دانشگاه خودشون(علم و صنعت) می‌خواستن بیان، داربستهای مورد نیاز برنامه رو شبونه به پا کردن که واسه کسی سوال نشه اینا واسه چیه! دانشگاه تهران رفتن این بارشون هم که همون روز صبح اعلام شد! دانشجویان دانشگاهی که رئیس‌جمهور محبوب دانشجویان دانشگاه کلمبیا رو دعوت کرد تا مسافرت کنن و آزادی بیان رو اونجا ببینن، بخاطر اعتراض و بعد از نوش جان نمودن کتکهای کافی با گاز اشک‌آور پراکنده شدن.
فضای کشور بعد از ۱۰ سال مجدداً امنیتی شده، و ایشون هنوز هم در کمال وقاحت در برابر ملت می‌ایسته و می‌گه این دولت نقدپذیرترین دولته! همه هم قبول می‌کنن! راست می‌گن هر چی دروغ بزرگتر باشه قبول کردنش راحت‌تره!
۴. رمضان امسال هم تموم شد! خیر و برکتاش هیچی! سال دیگه هم هست! ولی بی حاج‌یونس و الیاس و هستی چه کنیم؟! البته اگه حاجی شرط چهارم هستی رو هم قبول کنه که دیگه...انشاالله!
۵. این دفعه چندمه که یه ساعت تموم می‌نویسم و آخرش کل مطلب می‌پره؟!


۱- چه برسه به مخالف!
|+| نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:48  توسط فرزاد  | 

از ماست كه بر ماست...

گیرم که آب رفته به جوی گردد باز
                      با آبروی رفته چه باید کرد؟!

|+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:12  توسط فرزاد  | 

وقت

یه روز تلف کردن وقت... ولی تقصیر من نبود! می‌خواستم کمک کنم، کف دستمو که بو نکرده بودم!
چرا وقتی یه مشکلی پیش میاد سریع از کوره در میریم؟! دنبال مقصر گشتن و بی‌حوصلگی کردن کاری از پیش نمی‌بره، حاضرم قصم بخورم!
قبلاْ یه حرفی زدم که هر روز بیشتر بهش ایمان میارم! من هر وقت کار درستی انجام بدم حتماْ یه راهی پیدا می‌شه که گند بخوره تو کل جریان! شانس منه دیگه!

|+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط فرزاد  | 

مزه شوهرها!

دختری    کـــرد  سوال  از مـــــادر

که چه طــــعم و مزه دارد شوهر

این  سـوال  تا  بشـنید  از   دختر

اندکــی    کـــرد    تامل    مادر

گفت با خود که بدین لعبت مست

گر بگویم مزه اش شــیرین است

یا    غم  شــوی  روانش    کـاهد

یا بلا فاصــله   شـــوهر  خـواهد

گر  بگویم   مزه ی   آن  تلخ  است

تا  ابد می کشد از شوهر دست

لاجرم    گــفت   به   او   ای   زیبا

ترش  بـاشــد  مزه‌ی شــوهر ها

دخترک   در  تب  و  تابــی افـــتاد

گفت  مــادر  دهنم   آب  افتـــاد


این شعر رو اولین بار آقای یوسفی برامون خوند! گفتم با نوشتن این شعر هم از شدت تلاش دخترکان برای بدبخت کردن پسران صحبت شده هم یادی از پدر یوسفی کردیم!
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:42  توسط فرزاد  | 

خونه نو مبارک!

تموم شد! البته یه مقدار از خرت و پرت‌ها من جمله لباسهایی که پشت در آویزون بود و محتویات یخچال باقی مونده!
ولی عجب دردسریه این اسباب‌کشی! از شنبه تا حالا درگیرش بودیم. از این خونه شرکت رفتیم تو اون خونه شرکت! راست می‌گن که ۳ تا اسباب‌کشی مساویه با یه زلزله! تازه! ما که اسباب و وسایلی که نداشتیم! یه خونه دانشجویی ۶۰ متری که همه وسایلش هم کاملاً دانشجویی بود! اکثرش لباس بود و کتاب! از سر کوچه هم رفتیم ته کوچه! با این حال مکافاتی داشتیم. بیچاره اونایی که یه خونه دارن پر خرت و پرت همراه با زیرزمینی مالامال از صندوقچه و وسایل نو و کهنه!
اصل کار مرتب کردن خونه جدید بود. خیلی کثیف بود. انتظار دیگه‌ای هم نمی ‌رفت! دفتر یه شرکت همینه دیگه! مخصوصاً که برای نو کردن دکوراسیون شرکت، میز و صندلی‌های کهنه رو به دفتر جدید نبرده بودن. ۶ ساعت تمام طول کشید جابجا کردن اون همه میز و صندلی. بعد از این همه زور زدن تازه اصل کار شروع شد: تمیز کردن حمام و دستشویی و آشپزخونه. وای که چقدر کثیف بودن! و بعد... اومدیم خونه که وسایلو ببندیم که فردا صبح شروع کنیم به جابجا کردنشون! همه کار رو هم دون نفری انجام دادیم! من و پیمان! عینهو یک زوج خوشبخت! با عشق! می‌دونم! همگی الان دارن به اون شکلک سبز یاهومسنجر فکر می‌کنن!
خونه کوچیک یه جور مایه دردسره، خونه بزرگ یه جور! اونجا نمی‌دونستیم چجوری یه وسیله کوچیک بیاریم تو خونه که خودمون مجبور نشیم بیرون بمونیم، اینجا نمی‌دونیم چجوری خونه رو پر کنیم که اینقدر خالی بودنش تو چشم نزنه!
الان دیگه کلی واردیم! هر کی اسباب‌کشی داره بگه پیمانکاری واسش انجام می‌دیم! موکت هم میندازیم! البته از برای حفظ آبرو از نوشتن نحوه موکت کردن خونه توسط این تیم دو نفره معذوریم! هرچند هنوز هم درست و حسابی جاگیر نشدیم! ولی تقریباً تمومه.
از جمله قبل منظوراتی داشتم! کلیه دوستانی که در طی حیات آپارتمان قبلی کم لطفی کردن و کم‌تر پیداشون شد، از این به بعد بیشتر به ما یه سری بزنن. اون عزیزانی هم که گاهی سرکی می‌زدن و بنا بر مصالحی(!) سرشون شلوغ شد این چند روزه نتونستن بیان کمک، آقا اسباب کشی تمومه! بگین سرتون خلوت شه! منتظر همگی هستیم و پذیرای شادی‌های شما!


پ.ن.۱: گفتم که! وسیله خونه کم داریم! دارین میاین کادوی درست و حسابی یادتون نره!
پ.ن.۲: خونه خوبی بود! خیلی از روزهای تلخ و شیرینمون رو اونجا گذرونده بودیم. در کنار هم و توی این خونه بودن تلخیهای روزگار رو هم واسمون شیرین می‌کرد. من که خیلی دوسش داشتم! عینهو غازغولنج!
پ.ن.۳: این صد و دهمین پست این وبلاگه! اگه شک دارین موشواره(!) رو روی + پایین پست نگه دارین! آدرس پست روی status-bar معلوم میشه. منظورم چیه؟! هیچی! همینجوری گفتم!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:1  توسط فرزاد  |