تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
سفر بخیر!

سال نو مبارک.
سال ۸۷ هم گذشت. به چه سرعت! من که نفهمیدم چی شد! هر کی فهمید به ما هم خبری بده که ممنونش می‌شیم! در کل که نگاه می‌کنم سال خوبی بود. موفقیتهای بزرگی برام داشت، در کنار مشکلات۱ کوچیک کنارش. از موفقیتهاش بگم یا مشکلاتش؟! خیلین! بخوام بشینم یکی یکی اسم ببرم که نمی‌شه که! می‌تونم از روزهای آخر سال بگم و سفر نوروزیمون!
کنکور رو دادم، خوب و بدشا نمی‌دونم، از پایان‌نامم دفاع کردم، و به کار چسبیدم. حجم کاری که داریم الحمدلله بالاس. از این می‌ترسم که این تعطیلات و کمبود نیرو باعث بشه که به موقع نتونیم کارها رو تحویل بدیم و اعتبارمون حفظ نشه. مشتریهای گلمون دولتین و حاضر نیستن نیم ساعت بعد از ساعت اداری توی دفترشون بشینن، ولی انتظار دارن ما کل این ۱۵ روز رو کار کنیم و کار یک ماهه رو دو هفته‌ای تحویل بدیم!
کادوی خوبی گرفتم. به عنوان تبلیغات میان برنامه هم می‌تونم مارکشو اعلام کنم. ریس تراش براون با شوینده خودکار، توپ، ردیف، و در یک کلام همونی که مدتها آرزوشو داشتم ولی پولشا نه! نمی‌دونم مامان و بابا از کجا فهمیده بودن این همونیه که می‌خوام! البته حواسشون نبود و برچسب قیمتش مونده بود. ۲٫۳۸۰٫۰۰۰ ریال وجه ناقابل مملکت!
قرار بود بیایم تهران. اما به دلایلی در لحظاتی کوتاه در حرکتی انقلابی تصمیم بر سفر به شمال گرفته شد. محل اسکان هماهنگ شد و بارها بسته شد و به راه افتادیم. جاده چالوس واقعاْ قشنگ بودو پر ترافیک. خیلی از مسیر رو متر متر طی کردیم. ساعت ۱۰ شب بود که به تنکابن رسیدیم و چون خسته بودیم و گرسنه، قرار شد شام بخوریم و ده پانزده کیلومتر بعدی تا رامسر رو بعدش بریم. شام بدی نبود، اما...
وقتی از فست فود مربوطه بیرون اومدیم، عزیزان لطف کرده بودن برای حفظ نظافت جاروی کاملی ته ماشینمون کشیده بودن! هیچی نذاشته بودن! هر چی بود برده بودن. توی صندوق و توی کابینو خالی کرده بودن! حتی به آجیل و میوه هم رحم نکرده بودن! تنها جیزی که برامون مونده بود لباسهایی بود که تنمون بود! تقریباْ یک میلیون و دویست هزار تومن رفت! که چهارصد تا پونصد هزار تومنش مال بنده حقیر بود!
اوتکلونی که دوسش داشتم، فلش ممورئی که دوسش داشتم، کارت و بیمه ماشینم، کارت ملی، دفترچه حساب و ... ریش تراشی که یه بار باهاش ریشمو زده بودم! رفقای دزد این همه بردن و به ما خسارت زدن، اما چیزی نبردن که واسه اونا سودی داشته باشه و پولی دستشونا بگیره. چه می‌شه کرد! این هم سوغات ما از شمال بود م شروع سال ۸۸ ما! اما از روز اول که همش به کلانتری و دادگاه و اینها گذشت و رفت بگذریم، روزهای بعدش خیلی خوب بود. جای دوستان واقعاْ خالی.
امیدوارم واسه همه سال خوبی باشه امسال.


۱- نمی‌خوام اسم شکست رو بیارم. چون واقعاْ شکستی نمی‌بینم. پس مشکل داشتم، اما شکست نه!

|+| نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:39  توسط فرزاد  |