چند روز پیش فیلم تست دموکراسی مخملباف رو توی شبکه صهیونیستی بی.بی.سی دیدم. قشنگ بود. خیلی حرفها داشت برای گفتن. ده سال پیش چیزهایی گفته بود که امروز میفهمی یعنی چی. ده سال پیش در اوج اصلاح طلبی و نوک قله جنبش دوم خرداد و روزهایی که کسی شرمش میشد روزنامه کیهان ورق بزنه پیش بینی کرد خیلی راحت تمام این بساطها جمع خواهند شد. چیزی که اکثریت جامعه هیچ امکانی براش قائل نبودن.
صحنههای زیبایی داشت این فیلم به اصطلاح مستند۱. قسمتی که به زور لباس سنتی یه پیرمرد جنوبی رو میخوان ازش بگیرن و بی هیچ جواب منطقئی پیرمرد حاضر نیست از سنتش دست بکشه. و بعد حاضر نیست اون در چوبی رو روی کولش بذارن، اما وقتی میذارن... تا آخر روی کولش میمونه و هر چقدر هم این ور و اون ور میبرنش بی هیچ اعتراضی بارش رو حمل میکنه. راست میگفت، بار رو روی کول ملت دادن سخته، اما کولش که کرد تمومه!
چقدر زیباست سستی قفل زنجیر کلفت صندلیها که به خاطر عقیده مردم به ناممکن بودن باز شدنش همون جور مونده، اما اگه کسی پیدا شه و دستی به زنجیر بکشه حتی کلید هم نیاز نیست. خودش باز میشه.
و چقدر زیباست صحنه سخنرانی مخملباف برای پرندهها. بی هیچ تعارفی. بی هیچ تملق گویی. واقعیت ها عریانن. صحبت برای پرندههایی که برای جلب نظرشون، واقعیتها بهشون گفته نمیشه. پرندههایی که حاضر نیستن از زمین جدا بشن و هر کسی سراغشون میاد برای یک سکانس بیشتر موندن از پرواز زیباشون براشون صحبت میکنه. پرندههایی که بارها و بارها میپرن، اما همیشه کم. و بعد دوباره میشینن. انگار یادشون رفته باید بپرن. روز از نو، دموکراسی از نو.
ما راه زیادی تا اینجا اومدیم، اما راه زیادی هم داریم که بریم. هزینه زیادی دادیم، هنوز هم باید بدیم. اما ارزش چیزی هم که میخواهیم بدست بیاریم خیلی بالاس، وگرنه مخالفانمون هم این همه هزینه نمیدادن و این همه هم به ما تحمیل نمیکردن. نباید خسته شد. باید پرید. باید اوج گرفت.